eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ عصبی گفت +عههه توم شورشو در اوردی هی نمیام نمیام فردا شب اماده میشی با اراد میای میریم خونه ی دایی ناراحت لب زدم _چشم هرچی شما بگین بلند شدم و به طرف اتاق رفتم و در اتاق رو بستم دلم میخواست انقدر جیغ بزنم تا خسته شم دلم میخواست خودم رو خالی کنم ✨محمدحسین✨ کلافه بودم حال و احوال خودم اصلا خوب نبود از یه طرف نمیتونستم ببینم ارام داره اذیت میشه و از یه طرف دیگه هم واقعا داشت لجبازی میکرد و نمیخواست گذشته رو فراموش کنه...از خونه زدم بیرون و در رو هم قفل کردم چقدر دلش پر بود از اینکه نمیتونه از اینجا بره بیرون رفتم نشستم توی ماشین و سرمو گذاشتم روی فرمون و به ارام فکر میکردم ...با صدای پیام گوشیم سرمو از روی فرمون برداشتم هوا تاریک شده بود متعجب شدم گوشیو برداشتم و دیدم اراد نوشته "کجایی؟" براش نوشتم _دم خونتون دیگه چیزی نگفت و تا وقتی اراد برسه داشتم فکر میکردم حدس میزدم ارام بیشتر از گذشته دلش پره که توی خونه زندانیه ولی اینم میدونه که اگه اراد رو ببخشه میتونه از خونه بره احتمالا داشت لحبازی میکرد وقتی ماشین اراد رو دیدم از ماشین پیاده شدم و به طرفش رفتم و باهاش دست دادم و سلام احوالپرسی کردم بعد از اون کلید خونه رو گرفتم جلوشو و گفتم _بیا ازم گرفت و گفت +خب نتیجه چیشد؟؟ _وقتی بهش گفتم و قرار شد اونجا با تو یکم راه بیاد عصبانی شد و صداش رفت بالا ولی در اخر ناراحت و عصبی قبول کرد بیاد سرشو تکون داد که ادامه دادم _اراد به نظرم داره لجبازی میکنه +یعنی چی؟ _فکر میکنم بیشتر از گذشته از اینکه توی خونه حبسش کردی ناراحته چون توی حرفاش چندباری گفت +چی گفت؟؟ _گفت که من حتی نمیتونم پامو توی حیاط بزارم و زندانی هارو هم چندروز یکبار میبرنشون حیاط یه بادی به سرشون بخوره و من از یه زندانی هم بدترم میگفت که خدا رحم کرده تو پلیس نشدی وگرنه هم مجرم ها بدبخت بودن هم سطح زندانی شدن من بیشتر بود اراد با حرفام حالش گرفته شد و اخماش رفت توهم و گفت +خب‌‌..میگی چیکار کنم؟؟ _فعلا فردا شب رو بیا بریم اگه هم امکان داره یکم آزادش کن نمیگم بزار از خونه بره ولی خودت ببرش بیرون چیمیدونم ببرش پرورشگاهی، گستان شهدایی، کافه ای چیمیدونم یه جا ببرش +اخه اون که با من جایی نمیاد بیاد هم نه از ماشین پیاده میشه و نه حرف میزنه و نه چیزی میخوره _والا نمیدونم ولی دلش خیلی گرفته بود +اوکی یه کاریش میکنم حالا _باشه فعلا کاری چیزی نداری؟؟ +نه دستت درد نکنه فعلا خدافظ فردا شب میبینمت _منم همینطور خدافظ نشستم توی ماشین و استارت زدم و به سمت خونه رفتم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ بعد اینکه محمدحسین از خونه رفت بیرون کلافه نشستم روی مبل خسته شده بودم دیگه ،چرا منو به حال خودم ولم نمیکردن؟؟؟ چرا اینقدر منو تحت فشار میذاشتن؟؟ فکر اینکه بخوام خونه دایی مثل گذشته با اراد رفتار کنم حالمو به هم میریخت...نمیدونم چیشد که دلم خواست برم توی اتاق خواب اتاقی که قبلا برای من و اراد بود و طبقه ی بالا بود این مدت که به زور توی خونه بودم همین طبقه ی پایین توی یکی از اتاقاش بودم بلند شدم و از پله ها رفتم بالا در اتاق رو باز کردم و اونجارو ریخت و پاش دیدم یاد صحنه های چهارسال پیش افتادم زمانی که داشت با بی رحمی منو با کمربند میزد و در حدی خشن شده بود که دستامو با طناب به هم بست...به در و دیوار اتاق نگاه میکردم و به یاد گذشته میفتادم مثلا یاد زمانایی که موهامو نوازش میکرد و من خوابم میبرد بی اختیار یاد خاطراتمون میفتادم...اروم به جلو قدم برداشتم و دفترچه ای که روی تخت افتاده بود نظرمو به خودش جلب کرد تا حالا ندیده بودمش برش داشتم و درشو باز کردم هر صفحش متنی نوشته بود یکی از متن هارو شروع کردم به خوندن "برای خانه‌ای که تو نیستی در اضافی‌ست پنجره اضافی‌ست برای این خانه یک گوشه دنج کافی‌ست..." بی اختیار لبخندی روی لبم اومد صفحه رو ورق زدم و یه متن دیگه خوندم "قول میدهم این بار که به دنیا آمدم.. از همان کودکی عاشقت شوم تا این همه سال هدر نشود! قول میدهم اولین کلامم نام تو باشد! تا بشوم معجزه‌ی قرن! اولین قدم هایم را به سمت تو خواهم برداشت! قول میدهم اولین کلامی که خواهم نوشت این باشد... دوستت دارم! اینبار که به دنیا آمدم دوستت خواهم داشت! " این متن هارو برای من نوشته بود یکی دیگشو خوندم "لذت عاشقی را آدم و حوا بردند، نه رقیبی بود، نه گذشته ای، نه حسودی و نه بدخواهی... دو عاشق و یک جهان! دلم میخواهد حال خوبِ شان را..." چند صفحه ازش زد کردم و به متنی رسیدم که شگفت زده شدم "تو... مگو ترین راز منی! نِگهت میدارم، سخت! نِگهت می دارم، دشوار! نِگهت میدارم، در آغوش! نگاهم کن گاهی... دل خوش می شوم به همین! " این متن هارو آراد برای من نوشته بود چقدر قشنگ 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ با خوندن این متن ها ذهنم رفت سمت گذشته و ماجرای واقعی که محمدحسین برام تعریف کرد محمدحسین گفته بود که این مدت اراد هم عذاب کشیده با خودم گفتم خب کشیده باشه حقشه بعد از اون همه بلایی که سرم اورد یه ندایی درونی جوابمو داد: خب اونم مجبور بوده بخاطر جون بهار اینکارو بکنه تو خودت بودی چیکار میکردی؟؟ تاحالا چندبار محمدحسین و آراد این سوال رو ازم پرسیده بودن ولی من جوابشو نمیدونستم... نمیخواستم قبول کنم که اراد هم اون زمان مجبور بوده و داشته عذاب میکشیده...دفتر رو بستم و گذاشتم روی تخت ولی چشممو نمیتونستم ازش بردارم تصمیم گرفتم ببرمش پیش خودم و همشو بخونم و ببینم آراد وقتی میبینه این دفترچه نیست واکنشش چیه چقدر این براش مهمه؟ فکر کنم تمام این مدت وقتی دلتنگ من میشده متن مینوشته...دفترچه رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون و بردمش توی اتاق خودم و گذاشتم زیر پشتی و رفتم پیش بچه ها آوردمشون توی سالن و تمام مدت بهشون نگاه میکردم ولی حواسم جای دیگه ای بود نمیدونم چقدر گذشت که با صدای چرخیدن کلید توی قفل به خودم اومدم حتما آراد برگشته بود هوا تاریک شده بود...نرفتم توی اتاق و همونجا نشستم وارد خونه شد و درو پشت سرش قفل کرد من حتی نگاهشم نکردم یکم‌ جلو اومد و گفت +سلام اروم جوابشو دادم _سلام +امروز محمدحسین.... نذاشتم حرفش تموم شه سریع گفتم _میدونم خودم، لازم نیست بشینی برام سخنرانی کنی انگار از رفتارم متعجب نشد چیزی دیگه ای نگفت و به طرف اتاق راه افتاد و حدود نیم ساعت بعد با هول و ولا از پله ها اومد پایین بدون توجه به من میرفت روی مبل و زیر مبل و اونجاهارو میدید احتمالا داشت دنبال دفترچه میگشت...حرفی نزدم و اون همینجور داشت اطراف خونه رو میگشت حتی از من هم نپرسید و من به روی خودمم نیوردم...بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه غذای بچه هارو کشیدم و بردم براشون خودم اصلا دلم چیزی نمیخواست برای همین لب به هیچی نزدم...بعد از شام بچه ها رفتم توی اتاق و هرکاری کردم افکار ولم نمیکرد منم چندتا قرص اعصاب و قرص خواب خوردم و به لطف این قرص ها خوابم برد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ فردا آراد از صبح تا شب توی خونه بود و اصلا پاشو از خونه بیرون نذاشت...ساعت ۸ شب بود که آراد اومد گفت حاضر شیم و میخواییم بریم با اعصاب خراب لباس بچه هارو عوض کردم و خودمم یکی از مانتوهامو پوشیدم و چادرمو سرم کردم و با بچه ها از اتاق اومدم بیرون قرص هامم برداشتم که اگه اتفاقی افتاد اونجا بخورمشون با اراد از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و من به اجبار جلو نشستم...انگار آدرس اونجارو قبلا محمدحسین بهش داده بود که به سمت اونجا حرکت میکرد وقتی رسیدیم همزمان با ما محمدحسین و فاطمه هم رسیدن با هم دیگه پیاده شدیم و من فقط بهشون سلام کردم از محمدحسین دلخور بودم که منو توی این وضعیت قرار داده همین که محمدحسین خواست زنگ رو بزنه یه فکری اومد توی سرم اینکه اگه اونجا پرسیدن که این سال ها کجا بودم من چی باید بگممم؟؟ با اینکه اصلا دلم نمیخواست با محمدحسین هم کلام بشم ولی جلو رفتم و پارچه ی آستین لباسشو گرفتم و یکم تکون دادم و نگاهش نکردم، بهم نگاه کرد و گفت +چیه؟؟ _میخوام باهات حرف بزنم +بگو _تنها دستشو که دراز کرده بود آیفونو بزنه رو پایین انداخت و از اونجا یکم دور شدیم و من پشت سرش میرفتم اصلا دلم نمیخواست کلمه ای باهاش حرف بزنم ولی برخلاف میلم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم _اگه اونجا..پرسیدن این چندسال من کجا بودم..چی بگم؟ محمدحسین یکم سکوت کرد و بعدش گفت +اوممم...بگو که رفته بودی یه شهر دیگه ادامه تحصیل بدی سرمو بلند کردم و نگاهش کردم و گفتم _ادامه تحصیل؟؟؟ من دیپلمم زوری گرفتم با اون اتفاقاتی که سال آخر برام افتاد به زور دوازدهمم خوندم اونوخ تو الان داری میگی بهشون بگم رفته بودم ادامه تحصیل بدمممم؟؟ +چی میخوای بگی خب؟؟ تنها چیزی که میتونی بگی همینه...نکنه میخوای بگی با شوهرم دعوام شد از خونه فرار کردم عصبی گفتم _من با اون دعوام نشد اراد خودش اول شروع کرد اون لیاقت عشق منو نداشت‌ +ارام الان وقت این حرفا نیست بیا بریم داخل منتظر ما هستن اعصابم باز به هم ریخته بود و تنگی نفس اومده بود سراغم به محمدحسین گفتم _تو برو من میام میخواستم چندتا قرص بخورم بعد برم که محمدحسین با لحن خاصی گفت +چراااا؟؟ آرام یه امشب رو باهامون راه بیا قشنگ بیا بریم خونه دایی از اینکه با خودش فکر کرده بود که من میخوام فرار کنم و نیام خونه ی دایی حالم بد شد و اشک چشمامو پر کرد جوری که تار میدیدم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ اشک چشمامو پر کرد جوری که تار میدیدم دستمو کشیدم به چشمم ولی بغضم خیلی زیاد بود لب زدم _میترسی فرار کنم؟؟ میترسی نیام خونه دایی؟؟ چطور تبدیل شدی به چنین آدمی؟؟ از کیفم چندتا قرص در اوردم و خوردم و اسپری هم زدم و محمدحسین داشت منو نگاه میکرد بعد از کارم با بغض گفتم _میخواستم قرص بخورم بعد بیام داخل یه نگاه به آراد کردم و گفتم _جناب سرهنگ بهت اجازه نداده منو تنها بزاری؟؟ برا همینه نرفتی؟؟ یا به من اعتماد نداری؟؟ مچ دستامو گذاشتم کنار هم و اورد بالا و گفتم _دستنبد بهم نزدی...بزن تا خیالت راحت شه ،من که رسما زندانیتونم دستامو کشیدم به چشمامو و ادامه دادم _با اجازتون میرم چرخیدم و از محمدحسین دور شدم اراد و فاطمه داشتن با تعجب نگاه میکردن و محمدحسین همونجا خشکش زده بود بدون توجه به هیچکدومشون دستمو گذاشتم روی زنگ و چند ثانیه بعد درو از طریق ایفون باز کردند... محمدحسین هم آشفته به طرفمون اومد هیچی نگفتم و باهمدیگه وارد خونه شدیم به استقبالمون اومدن و بعد از سلام احوالپرسی به اجبار کنار آراد نشستم و بچه هاهم رفتن بازی کنن چایی و میوه اوردن و تعارف کردن...بعد از اون اومدن پیش ما نشستن و یکم حرف زدیم دایی هم از پرسید که این چند وقت کجا بودم و چرا بهشون سر نزدم که منم همون جوابی که محمدحسین گفته بود رو بهشون دادم...اراد میوه پوست گرفت و بشقاب رو جلوم گرفت تا بردارم من گفتم _نمیخوام +بخور دیگه _میگم ‌نمیخوام آراد دستشو ننداخت که اروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم _تا حالا چنین زندانبانی ندیده بودم که برای زندانیش میوه پوست بگیره...خودت بخور جناب سرهنگ چیزی نگفت انگار داشت از درون منفجر میشد از حرفم ولی جلوی خودشو گرفته بود 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ بشقاب رو گذاشت روی میز و دایی و محمدحسین داشتن باهم حرف میزدن و زندایی و فاطمه هم همینجور اصلا حالم جوری نبود که بخوام توی بحث های بیخودشون شرکت کنم...چند دقیقه بعد آیفون زنگ خورد و مدتی بعد آوا و امیرعلی و ریحانه اومدن داخل بعد از سلام و احوالپرسی اومدن نشستن، آوا کنار من نشست و میفهمیدم هی میخواد بهم چیزی بگه ولی نمیگفت در اخر خودم پرسیدم _چیزی میخوای بگی؟؟ +هااا؟؟ من؟؟ آها اره یعنی نه...راستش نمیدونم بهت بگم یا نه حدس زدن اینکه چی میخواست بگه خیلی آسون بود، گفتم _اگه در مورد آراده نگو ولی اگه در مورد موضوع دیگه ایه بگو +خب...درمورده آراده _دستت درد نکنه آوا هیچی نمیخواد بگی چون به اندازه ی کافی از دست خان داداشت و داداش خودم این مدت کشیدم مکثی کرد و گفت +وضعیت زندگیت چجوریه؟؟ _یعنی الان باید باور کنم که تو از وضعیت زندگی من خبر نداری؟؟ چیزی نگفت که آروم جوری که فقط خودش بشنوه ادامه دادم _همون خان داداشت که میخواستی راجبش با من حرف بزنی اسیری آورده فکر کرده من واقعا زندانیشم؛ هرچی در توی خونه هست که به بیرون راه داره درش رو قفل کرده، برای پنجره ها نرده زده که مبادا من حتی پامو توی حیاط نزارم، گوشیمو ازم گرفته که خدایی نکرده کاری نکنم که بتونم فرار کنم...اون فقط بلده زور بگه زورگویی جز ویژگی های ذاتیشه میخواستم ادامه بدم اعصابم کامل به هم ریخته بود و اگه ادامه میدادم ممکن بود آرادی که کنارم نشسته بود را همینجا دو دستی خفش کنم...دیگه ادامه ندادم و چشمامو روی هم فشار دادم و دستی به سرم کشیدم آوا هم متوجه وضعیتم شد و دیگه ادامه نداد...اخه این مهمونی چی بود این وسط به هر سختی بود چند ساعت با اراد کنار اومدم و شام رو هم برام کشید و بعد از چند ساعت خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون؛ حالم اصلا خوب نبود و سرم درد میکرد ،نفس عمیقی کشیدم و باد سردی به صورتم خورد و باعث شد یکم از اون داغی درونم کم بشه...با محمدحسین بعد از اون ماجرا کلمه ای حرف نزدم و با فاطمه خداحافظی کردم ولی به محمدحسین هیچی نگفتم خودمم نمیدونم چرا اینجوری شده بودم و گاهی رفتارهام و عصبی شدنم اصلا دست خودم نیست...خسته شدم دیگه از این زندگی از آدماش از همه چییییی...سوار ماشین شدم و بچه ها هم عقب نشستن و اراد حرکت کرد هیچ حرفی تا خونه زده نشد خیلی دلم میخواست برم سر خاکِ مهراد بعد از فرارم نرفته بودم اونجا ولی نه غرورم اجازه‌ی اینو میداد که به اراد بگم و نه دلم میخواست باهاش هم کلام بشم وقتی رسیدیم پیاده شدم و با بچه ها رفتیم داخل و مستقیم من رفتم توی اتاق نمیدونم آراد توی چه وضعی بود و اصلا برام مهم نبود ولی دست خودم نبود که بهش فکر نکنم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ بعد از خوابوندن بچه ها هرکاری کردم خوابم نبرد دفترچه ای که مال آراد بود رو برداشتم و میخواستم بخونم نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواست بدونم چی نوشته...بازش کردم و متن هاشو میخوندم "رفت ... و آنجا بود که فھمیدم... قرار نیست تمام قصه‌های عاشقانه ختـم به خیر شوند..." "نیستی تنفس برایم دشوار شده انگار هوا نیست بغض‌هایم گلویم را درد می‌آورند تو با نبودنت، قصد جان مرا کرده‌ای..." این متن اینقدر به دلم نشست که چندبار از روش خوندم و صفحه رو ورق زدم و رفتم صفحه‌ی بعد و متن های قشنگ "عطر تو در هیچ عطاری یافت نمی شود نیست که نیست .. جادوی لبخندت بر هیچ لبی نقش نمی بندد نیست که نیست .. بالا بلند حتی بلندای آسمان به بلندای قد تو نیست که نیست .. بی همتای من اینجا هیچکس شبیه تو نیست ..." چقدر متن هاش قشنگ بود و چقدر قشنگ توی نوشته هاش ابراز دلتنگی میکرد "حل می‌شود شکوهِ غزل در صدای تو ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو هر شب به روز آمدنت فکر می‌کنم هر صبح بی‌قرار ترینم برای تو ..." 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
~•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم•~ ادامــہ‌رمان‌؏شق‌بہ‌طعم‌انتقام‌تقدیمتون🦋💙
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کآش تو بغلم کنی❤️‍🩹....
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوونا واسه‌ی جوون لیلا بمیرن💔:))))
خیلی ها امسال نتونستن برن کربلا؛ خیلی ها امسال هم نتونستن برن کربلا.. و چه قدر تفاوت بین این دو جمله هست!!! حسین جان همون هایی رو طلبیدی که میخواستم گله‌اشون رو براتون بیارم..
هدایت شده از فِراق!🫀
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀 یه‌نیم‌نگاهی‌به‌پست‌ها شبتون‌در‌پناه‌اللّٰه .❤️