آیت الله جوادی آملی:
نگویید جا ماندهایم !
کسی که قلب و روحش رفته جامانده نیست . جامانده کسی ست که عشق و شور و طلب زیارت اربعین ، به ذهنش هم نمیرسد و علاقهای ندارد . اگر به هر دلیلی اشتیاق رفتن هست و شرایطش نیست ، خیری بوده و ثواب نیت را بردهاید . شاکر باشید و نگویید جامانده ایم :)
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جز وصلِ تو دل به هرچه بستم
تـوبــه :) ❤️🩹
#بابارضاجانم
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وتوتنهامعشوقیهستیکههیچکس،
دیگرعاشقانترارقیبحسابنمیکند(:❤️🩹
#دلبرعراقی
گاهی نجات، همین شکلی
در یک لحظه میرسد بیصدا بیادعا
اما به موقع. . .
درست مثل امیدی که هر روز
در دل مؤمنان زنده میماند.
ما هم در این دنیا به همان امید
نفس میکشیم
به روزی که تو بیایی و زمین
بعد از سالها خستگی
رنگ آرامش بگیرد
یا امام زمان
آمدنت یعنی پایان همه واژگونیها...❤️🩹
#صاحبنا
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۱۲
✨آرام✨
دلم به حالش سوخت این مدت من همش بهش بی توجهی میکردم و بدون توجه به اینکه اون چه سختی هایی رو این مدتی که من نبودم کشیده بیشتر اذیتش کردم...ولی اون هم با بی رحمی با کمربند منو زد اینو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم...بیخیال افکارم ادامه ی متن هاشو خوندم
"دلتنگی مثل کوه سنگین است...
مثل ابر بغض دارد...
مثل شب تاریک است
مثل اشک بی ریا ست..."
"درتقویم سرد من
یڪ فصل تڪرار مےشود...
فصلی ڪه
نبودی...
و فصلی ڪه
باز هم نیستی..."
بعد از خوندن چندتا متن واقعا ذهنم درگیر شد و حدود یک ساعت داشتم فکر میکردم اصلا نمیدونستم آراد کجاست و الان توی چه وضعیتیه بلند شدم دوتا قرص خواب خوردم و بخاطرشون چشمام سنگین شد و خوابم برد
با نوازش دست کوچولویی روی صورتم چشمامو باز کردم و باران رو دیدم که داره اروم میزنه روی صورتم...لبخندی زدم و گفتم
_سلام خوشگلمممم
+صبح بخیر مامانی
بغلش کردم و محکم به خودشم فشارش دادم و چندتا نفس عمیق کشیدم...از توی بغلم بیرون اومد و من بی اختیار گفتم
_بابایی کجاست مامان؟؟؟
+بابا...داره با مهسا و بهار..بازی میکنه میگه..میخواد ببرتمون بیرون
_بابا گفت اینو؟؟
سرشو به معنی اره تکون داد و همون موقع آراد اومد توی اتاق و با خنده گفت
+ اهالی خونه پاشین دیگهههه خواب بسهههههه
باران دوید و رفت توی بغل آراد نگاهشون کردم و باران از بغل اراد اومد بیرون و اراد گفت
+بابایی شما برو بیرون تا منم با مامان بیام
باران سرشو تکون داد و رفت بیرون و اراد هم به سمت من قدم برداشت چشمامو ازش گرفتم و به یه گوشه خیره شدم که صداشو شنیدم
+دیشب خوب خوابیدی؟؟
با اینکه با خوندن متن های توی دفترچه و فکر کردن به حال و احوال این چند وقتش یکم نرم شده بودم ولی هنوز نمیتونستم ببخشمش... گفتم
_به تو چه
خودشو خیلی کنترل کرده بود تا حرفی نزنه تا من عصبی شم باز گفت
+بلندشو اماده شو بریم بیرون
_من جایی نمیام
نشست لبه ی تخت و من نگاهش نمیکردم ولی میتونستم متوجه بشم که اون زل زده به من یهو چونمو توی دستش گرفت و به سمت خودش برگندوند تا نگاهش کنم که من عین این جن زده ها با شتاب چونمو از دستش بیرون کشیدم و اون از این حرکتم خیلی جا خورد...چند ثانیه طول کشید تا متوجه وضعیت شد دستشو انداخت و گفت
+بلندشو اماده شو بریم بیرون
_من جایی نمیام
+آرام این مدت خیلی باهات راه اومدم دارم بهت میگم پاشو اماده شو بریم بیرون توم قشنگ بلند شو حاضر شو بریم
_کَرییی؟؟ میگم نمیام نمیفهمیییی؟؟؟
+خواهش میکنم آرام بلندشو حاضر شو بریم نمیخوام بهت زور بگم و به زور از خونه ببرمت بیرون
_بله شما همه کارهاتون با زوره اصلا اگه اجبار توی کارها نباشه زندگیتون نمیچرخه
نفسشو یجا بیرون فرستاد و گفت
+بخاطر بچه ها...بخاطر من یا خودت نمیخواد بیایی بخاطر بچه ها بیا بریم
یکم نگاهش کردم آراد خوب نقطه ضعف منو فهمیده بود {بچه هام} هوففففف به اجبار گفتم
_باشه
پیروزمندانه بلند شد و خم شد و سریع گونمو بوسید و برگشت و سریع از اتاق خارج شد انقدر این اتفاق سریع انجام شد که اجازه ی هیچ واکنشی رو بهم نداد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/172327654
•--------࿐✿࿐---------•