eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
و اگر شکسته ای ، اشکالی ندارد عباس(ع) درمانِ تمام شکسته هاست..❤️‍🩹
- حق‌با‌تو‌بود‌گر‌به‌دلت‌مهر‌من‌نبود . . یوسف‌که‌‌پایبند‌زلیخا‌نمی‌شود
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عذاب انسان بی نماز😔❤️‍🩹
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ اسمتوگفتم اومد فاصله یادم . .💔
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جز وصلِ تو دل به هرچه بستم تـوبــه :) ❤️‍🩹
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وتوتنهامعشوقی‌هستی‌که‌هیچکس، دیگرعاشقانت‌رارقیب‌حساب‌نمی‌کند(:❤️‍🩹
گاهی نجات، همین شکلی در یک لحظه می‌رسد بی‌صدا بی‌ادعا اما به موقع. . . درست مثل امیدی که هر روز در دل مؤمنان زنده می‌ماند. ما هم در این دنیا به همان امید نفس می‌کشیم به روزی که تو بیایی و زمین بعد از سال‌ها خستگی رنگ آرامش بگیرد یا امام زمان آمدنت یعنی پایان همه واژگونی‌ها...❤️‍🩹
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ دلم به حالش سوخت این مدت من همش بهش بی توجهی میکردم و بدون توجه به اینکه اون چه سختی هایی رو این مدتی که من نبودم کشیده بیشتر اذیتش کردم...ولی اون هم با بی رحمی با کمربند منو زد اینو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم...بیخیال افکارم ادامه ی متن هاشو خوندم "دلتنگی مثل کوه سنگین است... مثل ابر بغض دارد... مثل شب تاریک است مثل اشک بی ریا ست..." "درتقویم سرد من یڪ فصل تڪرار مےشود... فصلی ڪه نبودی... و فصلی ڪه باز هم نیستی..." بعد از خوندن چندتا متن واقعا ذهنم درگیر شد و حدود یک ساعت داشتم فکر میکردم اصلا نمیدونستم آراد کجاست و الان توی چه وضعیتیه بلند شدم دوتا قرص خواب خوردم و بخاطرشون چشمام سنگین شد و خوابم برد با نوازش دست کوچولویی روی صورتم چشمامو باز کردم و باران رو دیدم که داره اروم میزنه روی صورتم...لبخندی زدم و گفتم _سلام خوشگلمممم +صبح بخیر مامانی بغلش کردم و محکم به خودشم فشارش دادم و چندتا نفس عمیق کشیدم...از توی بغلم بیرون اومد و من بی اختیار گفتم _بابایی کجاست مامان؟؟؟ +بابا...داره با مهسا و بهار..بازی میکنه میگه..میخواد ببرتمون بیرون _بابا گفت اینو؟؟ سرشو به معنی اره تکون داد و همون موقع آراد اومد توی اتاق و با خنده گفت + اهالی خونه پاشین دیگهههه خواب بسهههههه باران دوید و رفت توی بغل آراد نگاهشون کردم و باران از بغل اراد اومد بیرون و اراد گفت +بابایی شما برو بیرون تا منم با مامان بیام باران سرشو تکون داد و رفت بیرون و اراد هم به سمت من قدم برداشت چشمامو ازش گرفتم و به یه گوشه خیره شدم که صداشو شنیدم +دیشب خوب خوابیدی؟؟ با اینکه با خوندن متن های توی دفترچه و فکر کردن به حال و احوال این چند وقتش یکم نرم شده بودم ولی هنوز نمیتونستم ببخشمش... گفتم _به تو چه خودشو خیلی کنترل کرده بود تا حرفی نزنه تا من عصبی شم باز گفت +بلندشو اماده شو بریم بیرون _من جایی نمیام نشست لبه ی تخت و من نگاهش نمیکردم ولی میتونستم متوجه بشم که اون زل زده به من یهو چونمو توی دستش گرفت و به سمت خودش برگندوند تا نگاهش کنم که من عین این جن زده ها با شتاب چونمو از دستش بیرون کشیدم و اون از این حرکتم خیلی جا خورد...چند ثانیه طول کشید تا متوجه وضعیت شد دستشو انداخت و گفت +بلندشو اماده شو بریم بیرون _من جایی نمیام +آرام این مدت خیلی باهات راه اومدم دارم بهت میگم پاشو اماده شو بریم بیرون توم قشنگ بلند شو حاضر شو بریم _کَرییی؟؟ میگم نمیام نمیفهمیییی؟؟؟ +خواهش میکنم آرام بلندشو حاضر شو بریم نمیخوام بهت زور بگم و به زور از خونه ببرمت بیرون _بله شما همه کارهاتون با زوره اصلا اگه اجبار توی کارها نباشه زندگیتون نمیچرخه نفسشو یجا بیرون فرستاد و گفت +بخاطر بچه ها...بخاطر من یا خودت نمیخواد بیایی بخاطر بچه ها بیا بریم یکم نگاهش کردم آراد خوب نقطه ضعف منو فهمیده بود {بچه هام} هوففففف به اجبار گفتم _باشه پیروزمندانه بلند شد و خم شد و سریع گونمو بوسید و برگشت و سریع از اتاق خارج شد انقدر این اتفاق سریع انجام شد که اجازه ی هیچ واکنشی رو بهم نداد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/172327654 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ دستمو گذاشتم روی صورتم و جایی که بوسیده بود رو لمس کردم؛ چند ثانیه توی شوک بودم بعد بلند شدم و لباسامو عوض کردم یه کیف هم برداشتم و وسایلی که لازم داشتم مثل قرصام رو گذاشتم داخلش میخواستم از اتاق خارج بشم که توقفی کردم و دفترچه‌ی آراد رو هم برداشتم و گذاشتم توی کیف و از اتاق اومدم بیرون...بخاطر بچه ها به زور چندتا لقمه خوردم تا حالم بد نشه و بچه ها متوجه احوالم نشن...با آراد و بچه ها از خونه خارج شدیم حوصله نداشتم برای همین کوچکترین حرفی نزدم ولی اراد توی ماشین کلی با بچه ها حرف زد...مدتی بعد ماشین رو نگه داشت یه نگاهی به بیرون انداختم برام آشنا بود که کجاییم ولی نمیدونستم که منو کجا اورده...پیاده شد و خطاب به من و بچه ها گفت +بپرین پایین بی هیچ احساسی پیاده شدم و پشت سر آراد با بچه ها راه افتادم در خونه ای رو باز کرد و کنار وایساد اروم پامو توی خونه گذاشتم تازه فهمیدم منو کجا اورده! منو به ویلایی اورده بود که چندین سال پیش اوردم اینجا همینجا بود که قبول کردم کنارش بمونم که اِی کاش قبول نمیکردم و همون موقعی که بهم حق انتخاب داده بود ازش طلاق میگرفتم که الان اینجوری به اجبار منو کنار خودش نگه نداره...آهی کشیدم ؛اراد در خونه رو بست و از من جلو زد؛ من آروم قدم میزدم و به دور و اطراف نگاه میکردم و فکر میکردم...نگام به تاب گوشه ی حیاط افتاد خنده های چندسال پیش اراد که داشت منو تاب میداد و صدای خنده ها و التماسای خودم برای اینکه منو نگه داره توی گوشم میپیچید و بی اختیار لبخند کمرنگی روی لبم نقش بست ولی این لبخندم طولانی نشد و سریع خاطره ی دیگه ای که آراد چهار سال پیش باران رو به زور ازم گرفت و منو با کمربند با بی رحمی تمام سیاه و کبود کرد یادم اومد و فوری اخم کردم...از حیاط گذشتم و وارد خونه شدم از دیدن دور و اطراف اونجا خاطره هایی یادم اومد...بدون توجه به اراد یا حتی بچه ها به سمت اتاقی که گوشه ی سالن بود رفتم و واردش شدم و درو بستم رفتم لب پنجره وایسادم و درشو باز کردم نفس عمیقی کشیدم و نشستم روی تخت حوصله نداشتم و دلیلشو نمیدونستم چند ساعتی گذشت و یهو در اتاق باز شد و آراد اومد داخل 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ یهو در اتاق باز شد و آراد اومد داخل هیچ واکنشی نشون ندادم ولی کاملا از قیافه ی اراد معلوم بود پریشونه و کلافه و کمی عصبانیه...اومد دقیقا رو به روی من وایساد و من حتی سرمو بلند نکردم تا نگاهش کنم...صدای کلافه و عصبیش اومد +میشه بگی تا کی قراره به این رفتارت ادامه بدییییی و منو عذاب بدییییی؟؟ میشه بگی تا کی قراره اینجور به من بی توجه باشیییی؟؟؟ تا کی آرام تا کی؟؟؟؟ صداش داشت کم کم بلند میشد سرمو بلند کردم و به صورتش نگاه کردم بلند شدم وایسادم و بدون اینکه چیزی بگم چند ثانیه نگاهش کردم... خواستم قدمی بردارم و از اونجا دور شم که مانعم شد و گفت +من چی کار کنممممم؟؟؟ من چه خاکی تو سرم بریزم تا دلت باهام صاف شه؟؟؟ من چه غلطی بکنم که منو ببخشییی؟؟؟ خسته شدم دیگههههه تمومش کننننن خواهش میکنمممم این چهارسال کم نکشیدم که الان هم که پیدات کردم داری با بی تفاوتیت آزارم میدی بگووو چیکار کنممممم؟؟؟ چیکار کنم آراممممممممممم؟؟؟ صداش بلند بود و داشت با تمام احساساتش این حرف هارو میزد و میشد متوجه شد واقعا چقدر شکسته شده این مدت ...من هیچی نمیتونستم بگم یهو دستشو برد سمت کمربندش من همینجور داشتم نگاه میکردم ببینم میخواد چیکار کنه کمربندشو به سمتم گرفت و نالان و لب زد +بگیر! داشتم با تعجب نگاهش میکردم که فریاد زد +میگم بگیرش من فقط نگاهش میکردم و از رفتارش شوکه شدم بودم که صدای نالانش باز اومد +بگیر ارام بگیر اینووووو بگیر مگه از این ناراحت نیستی که من تو رو با کمربند زدم؟؟؟ بگیر الان بگیر خودتو خالی کننننن باور کن دیگه توان ندارممممم دیگه نمیتونمممم این رفتارتو تحمل کنمممم بخداااا دیگه خسته شدم توم منو بزن تا اروم شیییی دیگه نمیتونمممممم ارام دیگه نمیتونمممممممم خواهش میکنممممم...حرف بزن آرام داد بزن فریاد بکش منو بزن ولی سکوت نکن بی تفاوت نباش در سکوت به زمین خیره شده بودم ‌نمیدونستم باید چی بگم صدای فریاد آراد منو از فکر در اورد +حرف بزنننننننننننننننننننن ترسیده نگاهش کردم و یه قدم به عقب برداشتم اونم به من چشم دوخته بود 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ فکر کنم بچه هارو دور از این اتاق خوابونده بود که تا حالا با این سر و صدا ها نیومده بودن...چند قدم به جلو برداشتم میخواستم از اتاق برم بیرون، همین که خواستم از کنارش رد بشم بازوم رو توی دستش گرفت و گفت _خیلی بی عاطفه ای آرام...تو که همیشه احساس داشتی متوجه شرایط میشدی الان چشماتو روی همش بستیییی...نمیخوایی بفهمی که من اون روزها توی چه شرایطی بودم نمیخوایی بفهمی این چهارسال چی کشیدمممممم تا کی قراره این وضعیت ادامه داشته باشههه؟؟ بسه دیگههههه...خسته شدممممم با لحن سردی گفتم _خسته نباشی انگار کلافه و عصبیش کرده بودم فشار دستش روی بازوم زیاد شد خیلی درد داشتم اولش تلاش میکردم خم به ابروهام نیارم و ناله نکنم ولی هر ثانیه فشارش بیشتر میشد و دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم چهرم از درد توهم رفت و اخم کردم با درد لب زدم _ولم کن +حرف بزن ارامممممم سکوت نکنننن سکوتت داره منو میکشههههه حرف بزنننن _آیییی دستمممممم...چی بگمممم؟؟ +هرچیییی میخوای بگوووو ولی سکوت نکن خیلی دستم درد میکرد لب زدم _آراد دستمممم...دستم شکست آخخخخخ ولم کن فشار دستش همچنان روی بازوم بود فریاد زدم _اینجورییی از کارهای گذشتت پشیمونیییی؟؟ اینجوری میخوای گذشته رو جبران کنیییی؟؟؟ با زور گویی و فشار دادن دست من؟؟ با زندانی کردنممم؟؟ بعد از این حرفم بلافاصله دستمو ول کرد و من بخاطر فشاری که به دستم وارد شده بود و رها کردن یهویی دستم نزدیک بود زمین بخورم ولی تعادلمو حفظ کردم و با اخم به اراد نگاه کردم و عصبی لب زدم _با این کارها و رفتارت همه چیو بدترش میکنیییی تو وانمود میکنی پشیمونی ولی رفتارت یه جور دیگه نشون میده اراد نگاه کلافه ای بهم کرد و از اتاق رفت بیرون...بازوم رو با اون دستم ماساژ دادم و به در بسته ی اتاق نگاه کردم...رفتم نشستم روی تخت و دفترچه ی اراد رو برداشتم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ دفترچه ی اراد رو برداشتم تا چندتا متن های دیگشو بخونم "به آتش میکشم امشب تمام بی تو بودن را ..." همه جا هم میخواد با زور کارهاش رو پیش ببره میخواد آتش بزنه به این افکارم لبخندی زدم و شعر بعدیشو خوندم "دلتنگی شبیه تو نیست گاه و بیگاه در میزند هر جا دلش خواست مینشیند و با حسادت عجیبی درباره تو حرف میزند..." همینجور که داشتم‌میخوندم‌ برگه ای از زیر دفترچه افتاد با کنجکاوی برش داشتم و بازش کردم و متعجب شدم نامه ای که چهارسال پیش برای آراد نوشته بودم و از خونه فرار کردم زیر دفترچه بود...روی کاغذ قطره های اشک ریخته بود و خشک شده بود ولی جاش کاملا مشخص بود...دلم کمی براش سوخت بهم ثابت شده بود که آراد واقعا منو دوست داره و این مدت اون هم اذیت شده ولی هنوز مطمئن نبودم که ببخشمش یا نه چند ساعت توی اتاق بودم و تمام شعرهای دفترچه ی آراد رو خوندم...در اتاق رو باز کردم و از اتاق اومدم بیرون در اتاق هارو یکی یکی باز میکردم تا ببینم بچه ها کجان...در یکی از اتاق هارو باز کردم و دیدم آراد دراز کشیده و بازوش برای مهسا بالشتی شده...سرِ مهسا روی بازوی آراد بود و جفتشون خواب بودن لبخندی زدم ولی وارد اتاق نشدم و همونجور در رو بستم و دوباره رفتم توی همون اتاق...لب پنجره نشستم و به بیرون نگاه کردم چند ساعت بعد بچه ها از خواب بیدار شدن موهاشونا شونه کردم و براشون بافتم نمیدونم آراد کجا بود و اصلا ندیدمش...ساعت ۱۲ شب بود و من از بعدازظهر تا حالا ندیدمش بچه هارو خوابوندم و توی خونه دنبالش میگشتم یکی یکی در اتاق هارو باز میکردم و اونجاهارو نگاه میکردم...توی خونه نبود در رو باز کردم تا برم توی حیاط رو هم بگردم بارون چند ساعتی بود که با شدت میبارید و هوای بیرون سرد بود فکر نمیکردم بتونم اراد رو توی حیاط پیدا کنم ولی با این حال رفتم بیرون و با چشمام دنبالش میگشتم و صداش میزدم همینجور که میرفتم متوجه شدم گوشه ی حیاط روی یه تنه ی درخت که افتاده بود روی زمین نشسته...به طرفش رفتم و بالای سرش وایسادم توی خودش جمع شده بود و بخاطر بارون خیس بود...متعجب گفتم _اینجا چیکار میکنی؟؟؟ رو به روش نشستم روی زانوهام و بهش چشم دوختم داشت میلرزید واقعا روانی شده اومده زیر بارون نشسته و الان داره میلرزه 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•