2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما سربازان امام زمان از هیچ چیز
جز گناهان خویش
نمیترسند...
گفتم : بهشتت؟!
گفت : لبخندحسین'؏'☺️
گفتم :جهنمت؟!
گفت : دورےازحسین'؏'🥺
گفتم : دنیایت؟!
گفت : خیمھعذاےحسین'؏'😔
گفتم : مرگت؟!
گفت : شهادتدرراهحسین'؏'😉
گفتم : مدفنت؟!
گفت : بےنشانشبیهمادرحسین'؏'🚶♀️
گفتم : حرفآخرت؟!
گفت : السلامعلیالحسین"؏" :)
#امام_حسین_من
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۱۷
✨آرام✨
هیچ حرفی نمیزد ولی حالش اصلا خوب نبود نمیدونم چند ساعته که زیر این بارون نشسته...بازوشو توی دستم گرفتم و گفتم
_بلندشو الان مریض میشی
صدای ضعیفش اومد
+مهم نیست
_پاشوووو حالت خوب نیست الان بدتر میشییی
+مهم نیست
_آراد میگم پاشووووو؛ خیس شدییییی
+مهم نیست
_چی مهمههههه؟؟؟
+آرام من دیگه نمیتونم این زندگیو تحمل کنمممم نمیتونم بی تفاوتیتو تحمل کنمممم دیگه نمیتونممم، هیچی جز تو برام مهم نیست
مکثی کردم و گفتم
_ مگه من برات مهم نیستممم؟؟ خب الان دارم بهت میگم بلند شوووو
سرفه ای کرد ولی همچنان نشسته بود... دستشو کشیدم و گفتم
_میگم بلند شووووو
زورم بهش نمیرسید اگه بلند نمیشد حالش بدتر میشد نمیخواستم چیزیش بشه صداش اومد
+تلاش نکن ارام من نمیامممم من دیگه نمیخوامممم دیگه خسته شدم
_آراد تو بلندشوووووو من...من...
میخواستم بگم میبخشمت ولی بجاش گفتم
_من تلاش میکنم ارام سابق شم بلند شوووو
اینو که گفتم نگاهم کرد و گفت
+قول بده
عصبیم کرده بود خشن گفتم
_داری منو تحت فشار میزارییی؟؟ اصن به درک بلند نشو انتقدر اینجا بمون تا بمیریییییی
برگشتم و از اونجا دور شدم و همین که خواستم پامو داخل خونه بزارم برگشتم و یه نگاهی بهش کردم؛ بارون با شدت میارید و اگه بیرون میموند ممکن بود حالش خیلی بدتر بشه، اصن جهنم بزار بمیره از دستش راحت شم؛ یکم به موقعیت چهارسال پیشش فکر کردم و بهش حق دادم...پوففف هنوز تکلیفم با خودم مشخص نبود پامو گذاشتم توی خونه و وارد شدم رفتم اتاق بچه ها و به صورت معصومشون که خواب بودن خیره شدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۱۸
✨آرام
دو ساعت گذشته بود ولی همچنان آراد توی حیاط زیر بارون بود هر کاری میکردم نمیتونستم بهش فکر نکنم و بیخیالش بشم از طرفی هم نگرانش بودم...از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی حیاط ؛ بارون حتی با شدت بیشتری میبارید...اراد هنوز همونجا زیر بارون بود و سرش روی پاهاش
به طرفش رفتم و گفتم
_بلندشو
همچنان همونجا نشسته بود که باز گفتم
_انتظار نداری که الان بهت بگم بخشیدمت و عاشقتم؟؟
+چرا دارم
با این حرفش جا خوردم کلمه ای به ذهنم نمیرسید تا در جواب حرفش بگم و اون وقتی سکوت منو دید گفت
+ ازت انتظار بخشیدن دارم با اینکه مقصر تمام اون اتفاقات من نبودم ولی تو این مدت همه ی اون اتفاقات رو از چشم من دیدی و منو سرزنشم کردی، بهم بی توجهی کردی...خسته شدم دیگه بخدا خسته شدم به جانِ تو خسته شدم؛ بریدم دیگههههه من چیجوری به تو
سرفه ای کرد و ادامه ی حرفشو گفت
+چیجوری به تو بفهمونم مقصر اون اتفاقات نبودممم؟؟ چیجوری بهت بفهمونم اون وقتی که شیما اومده بود توی اتاق من خودمم همون موقع متوجه ماجرا شدم؟؟ چیجوری بهت بفهمونم که من نمیخواستم دست روت بلند کنممممم؛ چیجوری بهت بفهمونمممممممممممم؟؟
دلم به حالش سوخت حرفاش درست بود من این مدت همه ی اون اتفاقات رو از چشم اراد میدیدم با اینکه اون اصلا مقصر نبود و اگه این کارهارو نمیکرد جون بهار در خطر بود ولی از طرفی نمیخواستم ببخشمش نمیخواستم اشتباهات متعددشو ببخشم...روی زانوم نشستم و اون باز سرفه ای کرد دستشو توی دستم گرفتم خیلی دستش داغ بود ولی داشت میلرزید اروم پا گذاشتم روی غرور مزخرفم و گفتم
_من معذرت میخوام ازت...منم اشتباه کردم...بلند شو بریم داخل الان بدتر میشی
مکثی کرد و با این حرفم بلند شد ولی فکر کنم سرش گیج رفت و افتاد زمین و من هول کرده گفتم
_چت شد؟؟؟...خوبی؟؟
دوباره بلند شد و گفت
+چیزی نیست
کمکمش کردم تا وارد خونه بشه...خودمم خیس شده بودم ولی رفتم توی اتاق و یه پتو اوردم و انداختم روی شونه های اراد و گفتم
_تو واقعا دیوونه ای
دستمو گذاشتم روی پیشونیش و دیدم داغه داغه هین کشیدم و گفتم
_آراد تب دارییییییییی...چیکار کردی با خودت اخه توووووو؟؟؟
سرفه ای کرد و جوابمو نداد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۱۹
✨آرام✨
خواستم برم براش قرص بیارم که مچ دستمو گرفت و نذاشت برم... اون نشسته بود روی مبل و من وایساده بودم...نگاهش کردم و گفتم
_دستمو ول کن
+بشین پیشم
_برمیگردم دوباره
اروم مچ دستمو ول کرد رفتم توی آشپزخونه و چندتا قرص با یه لیوان آب برداشتم و دوباره برگشتم و دیدم داره سیگار میکشه پوفییی کشیدم و لیوان و قرص هارو گذاشتم روی میز رو به روش و سیگار رو از لای انگشتش کشیدم بیرون و خاموشش کردم با لبخندی که محو بود بهم نگاه کرد قرص هارو از توی جعبش در آوردم و با لیوان اب گرفتم جلوش و اون خیره ی صورتم بود... چند ثانیه گذشت و وقتی دیدم فقط داره منو نگاه میکنه سرمو تکون دادم و گفتم
_چیهههه؟؟
بدون اینکه واکنشی نشون بده فقط منو نگاهش میکرد با دستم یکم تکونش دادم که سرشو تکون داد و چند ثانیه چشماشو بست لیوان اب رو بیشتر نزدیکش کردم و گفتم
_بگیر
+نمیخوام
قرص و لیوان اب رو گذاشتم روی میز و گفتم
_به درک
بلند شدم و برگشتم تا برم توی اتاق که مچ دستمو گرفت...من جوری باهاش رفتار میکردم که این حالش اصلا برام مهم نیست ولی واقعا اینجوری نبود حال و احوالش برام مهم بود ولی نمیخواستم جوری رفتار کنم که فکر کنه نگرانشم...برنگشتم و همونجور وایسادم که اراد با این حالش با لحن با مزه ای گفت
+ببینمت خانم کوچولووووو ! چرا داری با من اینجوری میکنی اخهههه؟؟
از لحنش خندم گرفت ولی سریع خندمو جمع کردم و خداروشکر اراد متوجه نشد منو به طرف خودش برگندوند و گفت
+حرفات با رفتارت فرق داره رفتارت داره به حرفای دلت گوش میده
تا حدودی متوجه منظورش شدم ولی واکنشی نشون ندادم که خودش ادامه داد
+تا این موقع شب اینقدر ذهنت درگیر من بود که خوابت نبرده و خونه رو دنبالم گشتی تا توی حیاط پیدام کردی اونجا تلاش کردی من رو داخل بیاری ولی بعدش حرفی زدی و برگشتی داخل باز هم خوابت نبرد و اومدی هرجور بود من رو اوردی داخل رفتی پتو اوردی انداختی روم بخاطر تبم و وضعیتم قرص اوردی و الان باز میگی برات مهم نیست...چرا دروغ میگییی؟؟؟
بدون توجه به حرفاش برگشتم و خواستم برم ولی دستمو محکم توی دستش گرفته بود
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۰
✨آرام✨
دستمو محکم توی دستش گرفته بود بدون اینکه حرفی بزنم تلاش کردم دستمو ازاد کنم ولی ولم نمیکرد اروم لب زدم
_ولم کن
+نمیخوام
دستش داغ بود و از محکم گرفتنش دستم درد گرفت برگشتم باز طرفش و با اخم گفتم
_اصن دلم میخواد اینجوری رفتار کنمممم به توچههههه؟؟
+توی حیاط ازم معذرت خواهی کردی به همین زودی یادت رفت؟؟
_خب...اونجا..اون بیرون..من..مجبور بودم
+اها اونوخ چرا مجبور بودی؟؟ غیر از اینکه میخواستی اتفاق بدی برای من نیفته چه دلیل دیگه ای داشتی؟؟
نمیخواستم کوتاه بیام یا حتی رفتارم باهاش مثل سابق بشه دلم میخواست ببخشمش ولی از طرفی هم دلم نمیخواست باز هم از اشتباهش چشم پوشی کنم...اون دستمو اوردم و تلاش میکردم دستمو از دستش ازاد کنم در همین حین چشمم به صورتش افتاد رنگش خیلی پریده بود آب از موهاش میچکید و چشماش خسته بودن و معلوم بود ضعف داره ولی با این حالش مچ دست من رو محکم گرفته بود نفهمیدم چیشد و چرا دیگه تلاش برای آزاد کردن دستم نکردم و نشستم کنارش...بدون توجه به اینکه مچ دستم توی دستشه اون دستمو گذاشتم روی پیشونیش و دستی به موهای خیسش کشیدم و گفتم
_آراد خوبی؟؟
دستم رو یکم فشارشو کم کرد تا اذیت نشم و لبخند بی جونی زد و گفت
+دیدی گفتم که منم
سرفه ای کرد که لیوان اب رو بردم جلوش که نخورد و گفت
+دیدی گفتم...منم برای تو مهمم! چرا انکار میکنی؟؟
دیگه نمیتونستم مقاوت کنم حق با اون بود من دوسش داشتم این سال ها هم که ازش دور بودم دوستش داشتم فقط انکار میکردم ولی شب ها با قاب عکسش گوشه ی اتاق گریه میکردم...تمام اون خاطرات بد رو دور ریختم و آروم به سمت اراد متمایل شدم و سرمو گذاشتم روی شونش و آراد مچ دستمو ول کرد انگشتاش رو کرد لای انگشتام... صداش به گوشم رسید
+من حقیقتاً؛
معنای «دوستت دارم» را نمیدانم؛
فقط میدانم كه يعنی؛
مرا، اينجا تنها رها مكن . . .
اینبار مستقیم برام شعر خوند و من اصلا نفهمیدم چجوری در همون حالت خوابم برد...بعد از مدت ها بدون قرص آرام بخش یا خواب اور خیلی راحت خوابیدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۱
✨آراد✨
تب داشتم و از درون داغ بودم برای همین رفتم توی حیاط زیر بارون نشستم...اون زمانی که توی اتاق بودم و سر مهسا روی بازوم بود بیدار بودم ولی چشمامو بستم تا ارام فکر کنه خوابم
بعد از اینکه ارام سرشو گذاشت روی شونم خوابش برد و منم چند دقیقه بعد خیلی آروم توی همون حالت خوابم برد
چشمامو باز کردم همهی بدنم بخاطر اینجوری خوابیدنم درد میکرد و ارام هنوز خواب بود و سرش روی شونم بود...اروم دستمو بردم زیر سرش و خودم بلند شدم و سرشو گذاشتم روی مبل و پتویی که دورم بود رو انداختم روش...لباسام هنوز از دیشب نَم داشت به طرف اتاق رفتم و لباسام رو عوض کردم همین که خواستم از اتاق بیام بیرون چشمم خورد به دفترچه ای که این مدت وقتی دلم میگرفت شعر مینوشتم توش؛ روی تخت بود و نامه ی آرام هم که گذاشته بودم زیرش کنار دفترچه بود... به طرف تخت رفتم و برش داشتم؛ پس این مدت دفترچم دست آرام بوده و همشو خونده لبخندی زدم و دراز کشیدم روی تخت...بدنم ضعف داشت و بیحال بودم از طرفی هم تب داشتم و حالم اصلا خوب نبود...چشمامو بستم و سریع خوابم برد
با تکون های آرام و صداش که داشت با نگرانی صدام میزد چشمامو بی جون باز کردم و متوجه شدم پارچه ی خیسی روی پیشونیمه...انگار دستمال خیس گذاشته بود روی آتیش چون داغ داغ بودم...بی حال گفتم...
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۲
✨آرام✨
وقتی چشمامو باز کردم گردنم خیلی درد میکرد...بلند شدم نشستم و به دور و اطرافم نگاه کردم بلند شدم و همون موقع سرم گیج رفت ولی دستمو به مبل گرفتم تا نیفتم...خونه رو دنبال اراد گشتم و بالاخره توی اتاق پیداش کردم...دراز کشیده بود روی تخت و با اینکه چشماش بسته بود داشت چرت و پرت میگفت...جلو رفتم و دستمو گذاشتم روی پیشونیش هینننننن چقدر تبش بالاست پس بخاطر اینه که داره هزیون میگه...رفتم یه پارچه ی خیس برداشتم و گذاشتم روی پیشونیش بعد از اون تکونش دادم و اسمشو با نگرانی صدا زدم که بی حال چشماش باز شد و گفت
+بله؟
_آراد خوبی؟؟ بلندشو بریم بیمارستان خیلی تبت بالاست
به سختی نشست و لبخندی زد و گفت
+نگرانمی؟؟
مکثی کردم و گفتم
_اگه بگم اره بلند میشیی؟
خنده ی ارومی کرد و گفت
+نگران نباش خوشگلم چیزیم نیست
حرفی به اینجوری حرف زدنش نزدم و چشمامو ازش گرفتم که دستشو اورد جلو و چونمو اروم گرفت و به طرف خودش چرخوند و گفت
+به من نگاه کن
توی چشماش زل زدم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•