eitaa logo
فِراق!🫀
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
15 فایل
«بـِسـم ربــ آرام دل هاحُسـین» • از دل سخـن میگویـیم بآشـد تا یـآر بنگـرد🌱💔 •شـروع‌عـشق‌بازے:بَدوِ خِلقَـتــ✨ •شـروع‌‌مشق‌ِ فراق:1402/3/27 "کپی‌‌!؟حلالت‌‌ خادم⇩ @gharid_tos ادمین‌‌تبلیغ‌وتبادلات⇩ @Shahidch
مشاهده در ایتا
دانلود
862.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بقیه با رابطمون مخالفن😔😂 /
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ ما تنها کشوری هستیم ؛ که رهبرامون جلوتر از سربازاشون حرکت میکنن .🕶🤞🏾.
به قول ِشهید ذوالفقاری: جهت ِتامین ِباتری ِقلبامون؛
قطعا با یاد خدا دل ها آرام می‌گیرد!🌱
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ توی چشماش زدم زدم و چند ثانیه بعد گفتم _یه سوال ازت بپرسم +بپرس فدات شم چونمو ول کرد و من گفتم _اگه..میتونستی برگردی به گذشته..چه کاریو انجام نمیدادی؟؟ از سوالم حسابی جا خورد نمیدونست چی بگه...متفکر گفت +خب..من خیلی کارها از بچگی انجام دادم که پشیمونم...نمیدونم شاید هیچوقت نمی دزدیدمت...یا اینکه از خانوادت انتقام نمیگرفتم که ازم متنفر بشی...نمیدونم لبخند محوی زدم و گفتم _خب کارتو آسون تر میکنم...اگه میتونستی برگردی به چهارسال پیش چه کاریو انجام نمیدادی یا چه کاری دوست داری انجام بدی که انجام نداده بودی؟ خنده ی تلخی کرد و گفت +اینکه بدتر شد مکثی کرد داشت فکر میکرد چند ثانیه بعد گفت +خب..من پارسارو میکُشتم _اینجوری که خودت قاتل میشدی +مهم نبود _زندانی میشدی +بازم مهم نبود _امکان داشت اعدام شی +اصلا مهم نبود _چی مهمه پس؟ +اینکه تو آسیب نمیدیدی...اگه پارسا کشته میشد تو هیج آسیبی نمیدیدی کم اوره بودم دیگه نمیدونستم چی باید بگم...اروم گفتم _یعنی...حاضر بودی بمیری؟؟ +اره _خب با خودت فکر نکردی اگه میمردی من چیکار میکردم؟؟ چیجوری بدون تو زندگی میکردم؟ هیچ حرف دیگه ای نزد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ چند دقیقه در سکوت فقط توی چشمای همدیگه نگاه میکردیم...اینبار نگاهمو نگرفتم و داشتم بهش نگاه میکردم...وقتی دیدم چیزی نمیگه من اروم گفتم _آراد قول بده این مدت رو جبران کنی من نمیدونم چجوری فقط جبرانش کن حرفی نزد که ادامه دادم _این مدت جفتمون به طریقی اذیت شدیم این سه تا بچه هم قربانی مشکلات ما بزرگترها شدن دیگه نمیخوام کسی اذیت شه...نه تو، نه بچه هام و نه خودم...میتونی تضمین کنی؟؟ چند ثانیه چشماشو بست و دوباره باز کرد و گفت +من نمیتونم تضمینی به تو بدم چون امتحانات خدا تموم نمیشه و من نمیتونم درمورد چیزی که نمیدونم تضمینی بکنم ولی مطمئن باش دیگه نمیزارم هیچ صدمه ای ببینی چشمامو از چشماش گرفتم و اون حلقه ی عقدی که روز فرار درش اوردم و با نامه براش گذاشتم رو از جیبش بیرون آورد و گرفت جلوم...منتظر بود تا من دستمو بزارم توی اون یکی دستش و اون حلقه رو دستم کنه 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ چشمامو اروم بستم و چند ثانیه بعد باز ‌کردم...اروم دستمو جلو بردم و گذاشتم توی دستش و داغی دستشو حس ‌کردم...آراد حلقه رو کرد داخل دستم و خم شد و پشت دستمو بوسید و گفت +تو زندگی منی آرام لبخندی زدم و آراد گفت +راستی دفترچه ی بنده پیش جنابالی چیکار میکنه؟ منطورشو فهمیدم...منظورش همون دفترچه ی شعری بود که از اتاقش برداشتم...لب هامو روی هم فشار دادم و چند ثانیه بعد گفتم _خب.‌‌.میخواستم ببینم چیا نوشتی دستشو کشید روی دماغم و گفت +اِی شیطونننن...میدونی چقدر دنبالش گشتم؟؟؟ _بیشتر از من که دنبالش نگشتی +آره...هرجارو که فکرشو بکنی دنبالت گشتم _میشه دیگه از گذشته حرف نزنیم؟ +هوم باشه یکم باهم حرف زدیم و بعد از اینکه بچه ها بیدار شدند وسایلمون رو جمع کردیم تا بریم خونه...سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم...آراد تب داشت ولی بروز نمیداد و نمیخواست من چیزی بفهمم...توی راه بودیم که گوشیش زنگ خورد جواب داد +بله بفرمایین ×......... +مگه نگفتم کنسلش کنین؟؟؟ ×........... آراد کلافه دستی به چشماش کشید و همونجور که رانندگی میکرد گفت +باشه...یک ساعت دیگه اونجام گوشیو قطع کرد...ازش سوالی نپرسیدم و اون یه سیگار در اورد و روشنش کرد...یه نگاهی بهش کردم و دستمو جلو بردم سیگار رو از دهنش کشیدم بیرون و از پنجره پرت کردم بیرون...نیم نگاهی بهم انداخت و گفت +چرا اینجوری میکنییی؟؟ _این چیه میکشیی؟؟؟ دو روز بالا سرت نبودم وقتی برگشتم سیگار میکشیدی...اخه این چیش مفیده که تو میکشی؟؟ +آرومم میکنه _آرام کنارت نشسته دیگه چی نیاز داری برا اروم شدن؟؟ +اوووو چقدم به خودت عزت میزارییی _دروغ گفتم مگهههه؟؟ تک خنده ای کرد و گفت +نه دستشو کشید روی پیشونیش و به رانندگیش ادامه داد 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ وقتی رسیدیم پیاده شدیم و با بچه ها رفتیم داخل...داشتم میرفتم توی اتاقم که آراد صدام زد برگشتم پیشش و اون دستشو کرد توی جیبش و کلیدی بیرون اورد و گذاشت روی میز رو به رومون و گفت +این کلید خونه کلید ماشین رو گذاشت کنار کلید خونه و گفت +اینم کلید ماشین گوشیمو هم گذاشت کنارشون و گفت +اینم گوشیت یه چیزی از توی جیبش در اورد و مشتشو باز کرد تا ببینه چیه...چاقوی من بود همونی که اون روز گذاشتم زیر گلوی آراد و تهدیدش کردم...یه نگاهی بهش کرد و با تک خنده ای گفت +خب اینم پیش خودم بمونه بهتره یهو یکیو میزنی ناقص میکنی نتونستم جلوی خندمو بگیرم و لبخند دندون نمایی زدم و دستمو اوردم بالا و پشت دستمو گذاشتم روی لبم...اراد با خنده گفت +میخندی؟؟ برا من چاقو کِش شدی اونوقت میخندی؟؟ سرمو اوردم بالا و با همون لبخند گفتم _خیلی نامردی +من؟؟؟ خیلی عذر میخوام که.... میخواست ادامه بده که گوشیش زنگ خورد...جواب داد +بله؟ +باشه اومدم قطع کرد و رو بهم گفت +من باید برم شرکت خواستی از خونه بری بیرون بهم پیام بده، ماشینم گذاشتم بیرون سرمو تکون دادم و اون ازم خداحافظی کرد و برگشت و چند قدم دور شد انگار چیزی یادش اومده باشه، برگشت طرفم و گفت +راستی خودمم یکیو میارم این نرده های پنجره هارو برداره _مجبور بودی بزاری که الان برش داری؟؟ +اره مجبور بودم وگرنه مریض نبودم گذاشتم حرفی نزدم و اون از خونه رفت بیرون 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻🌱🌻 🌱🌻🌱🌻 🌻🌱🌻 🌱🌻 🌻 🌻 🌱 ✨آرام✨ شب، موقعی که میدونستم اراد کی میاد خونه لامپ هارو خاموش کردم و از قبل بچه هارو خوابوندم...از صبح که اراد رفت مشغول درست کردن چند مدل غذا و کیک و دسر شدم، همشو با دقت و سلیقه روی میز چیدم و وسط هاش شمع گذاشتم و کل لامپ های خونه رو خاموش کردم و گوشه ی سالن که دور از در ورودی بود مشغول روشن کردن شمع ها شدم...همینجور که داشتم شمع هارو روشن میکردم صدای بسته شدن در خونه اومد و بلافاصله بعدش صدای آراد که داشت صدام میزد... با لبخند داشتم ادامه ی شمع هارو روشن میکردم و اراد هم داشت کل خونه رو دنبالم میگشت یهو وارد سالن شد و منو دید...دست از روشن کردن ادامه ی شمع ها کشیدم و با لبخند گفتم _سلام! آراد هم متعجب و ذوق زده داشت نگاه میکرد یکم جلو اومد و گفت +به به چیکار کردی عشقممممم فندک رو فشردم تا چندتا شمع های باقی مونده رو روشن کنم...اراد نزدیکم شد و دستشو گذاشت روی دستم و باهم چندتا شمع باقی مونده رو روشن کردیم و اروم نشستیم کنار هم روی صندلی و با لبخند برام غذا کشید و گذاشت جلوم که گفتم _دستت درد نکنه +دست خودت درد نکنه عزیزم خواستم غذامو شروع کنم که اراد گفت +منم برات سوپرایز دارم _چیه؟ یه پاکت گذاشت جلوم که گفتم _این چیه؟ +بازش کن پاکت رو برداشتم و درشو باز کردم و برگه ای از توش در اوردم 🌻نویسنده؛مصباح الهدی کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029 •--------࿐✿࿐---------•