13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ
ما تنها کشوری هستیم ؛ که
رهبرامون جلوتر
از
سربازاشون حرکت میکنن .🕶🤞🏾.
به قول ِشهید ذوالفقاری:
جهت ِتامین ِباتری ِقلبامون؛
#رهبر_شهید
#شهیدمحمدهادیذوالفقاری
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۳
✨آرام✨
توی چشماش زدم زدم و چند ثانیه بعد گفتم
_یه سوال ازت بپرسم
+بپرس فدات شم
چونمو ول کرد و من گفتم
_اگه..میتونستی برگردی به گذشته..چه کاریو انجام نمیدادی؟؟
از سوالم حسابی جا خورد نمیدونست چی بگه...متفکر گفت
+خب..من خیلی کارها از بچگی انجام دادم که پشیمونم...نمیدونم شاید هیچوقت نمی دزدیدمت...یا اینکه از خانوادت انتقام نمیگرفتم که ازم متنفر بشی...نمیدونم
لبخند محوی زدم و گفتم
_خب کارتو آسون تر میکنم...اگه میتونستی برگردی به چهارسال پیش چه کاریو انجام نمیدادی یا چه کاری دوست داری انجام بدی که انجام نداده بودی؟
خنده ی تلخی کرد و گفت
+اینکه بدتر شد
مکثی کرد داشت فکر میکرد چند ثانیه بعد گفت
+خب..من پارسارو میکُشتم
_اینجوری که خودت قاتل میشدی
+مهم نبود
_زندانی میشدی
+بازم مهم نبود
_امکان داشت اعدام شی
+اصلا مهم نبود
_چی مهمه پس؟
+اینکه تو آسیب نمیدیدی...اگه پارسا کشته میشد تو هیج آسیبی نمیدیدی
کم اوره بودم دیگه نمیدونستم چی باید بگم...اروم گفتم
_یعنی...حاضر بودی بمیری؟؟
+اره
_خب با خودت فکر نکردی اگه میمردی من چیکار میکردم؟؟ چیجوری بدون تو زندگی میکردم؟
هیچ حرف دیگه ای نزد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۴
✨آرام✨
چند دقیقه در سکوت فقط توی چشمای همدیگه نگاه میکردیم...اینبار نگاهمو نگرفتم و داشتم بهش نگاه میکردم...وقتی دیدم چیزی نمیگه من اروم گفتم
_آراد قول بده این مدت رو جبران کنی من نمیدونم چجوری فقط جبرانش کن
حرفی نزد که ادامه دادم
_این مدت جفتمون به طریقی اذیت شدیم این سه تا بچه هم قربانی مشکلات ما بزرگترها شدن دیگه نمیخوام کسی اذیت شه...نه تو، نه بچه هام و نه خودم...میتونی تضمین کنی؟؟
چند ثانیه چشماشو بست و دوباره باز کرد و گفت
+من نمیتونم تضمینی به تو بدم چون امتحانات خدا تموم نمیشه و من نمیتونم درمورد چیزی که نمیدونم تضمینی بکنم ولی مطمئن باش دیگه نمیزارم هیچ صدمه ای ببینی
چشمامو از چشماش گرفتم و اون حلقه ی عقدی که روز فرار درش اوردم و با نامه براش گذاشتم رو از جیبش بیرون آورد و گرفت جلوم...منتظر بود تا من دستمو بزارم توی اون یکی دستش و اون حلقه رو دستم کنه
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۵
✨آرام✨
چشمامو اروم بستم و چند ثانیه بعد باز کردم...اروم دستمو جلو بردم و گذاشتم توی دستش و داغی دستشو حس کردم...آراد حلقه رو کرد داخل دستم و خم شد و پشت دستمو بوسید و گفت
+تو زندگی منی آرام
لبخندی زدم و آراد گفت
+راستی دفترچه ی بنده پیش جنابالی چیکار میکنه؟
منطورشو فهمیدم...منظورش همون دفترچه ی شعری بود که از اتاقش برداشتم...لب هامو روی هم فشار دادم و چند ثانیه بعد گفتم
_خب..میخواستم ببینم چیا نوشتی
دستشو کشید روی دماغم و گفت
+اِی شیطونننن...میدونی چقدر دنبالش گشتم؟؟؟
_بیشتر از من که دنبالش نگشتی
+آره...هرجارو که فکرشو بکنی دنبالت گشتم
_میشه دیگه از گذشته حرف نزنیم؟
+هوم باشه
یکم باهم حرف زدیم و بعد از اینکه بچه ها بیدار شدند وسایلمون رو جمع کردیم تا بریم خونه...سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم...آراد تب داشت ولی بروز نمیداد و نمیخواست من چیزی بفهمم...توی راه بودیم که گوشیش زنگ خورد جواب داد
+بله بفرمایین
×.........
+مگه نگفتم کنسلش کنین؟؟؟
×...........
آراد کلافه دستی به چشماش کشید و همونجور که رانندگی میکرد گفت
+باشه...یک ساعت دیگه اونجام
گوشیو قطع کرد...ازش سوالی نپرسیدم و اون یه سیگار در اورد و روشنش کرد...یه نگاهی بهش کردم و دستمو جلو بردم سیگار رو از دهنش کشیدم بیرون و از پنجره پرت کردم بیرون...نیم نگاهی بهم انداخت و گفت
+چرا اینجوری میکنییی؟؟
_این چیه میکشیی؟؟؟ دو روز بالا سرت نبودم وقتی برگشتم سیگار میکشیدی...اخه این چیش مفیده که تو میکشی؟؟
+آرومم میکنه
_آرام کنارت نشسته دیگه چی نیاز داری برا اروم شدن؟؟
+اوووو چقدم به خودت عزت میزارییی
_دروغ گفتم مگهههه؟؟
تک خنده ای کرد و گفت
+نه
دستشو کشید روی پیشونیش و به رانندگیش ادامه داد
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۶
✨آرام✨
وقتی رسیدیم پیاده شدیم و با بچه ها رفتیم داخل...داشتم میرفتم توی اتاقم که آراد صدام زد برگشتم پیشش و اون دستشو کرد توی جیبش و کلیدی بیرون اورد و گذاشت روی میز رو به رومون و گفت
+این کلید خونه
کلید ماشین رو گذاشت کنار کلید خونه و گفت
+اینم کلید ماشین
گوشیمو هم گذاشت کنارشون و گفت
+اینم گوشیت
یه چیزی از توی جیبش در اورد و مشتشو باز کرد تا ببینه چیه...چاقوی من بود همونی که اون روز گذاشتم زیر گلوی آراد و تهدیدش کردم...یه نگاهی بهش کرد و با تک خنده ای گفت
+خب اینم پیش خودم بمونه بهتره یهو یکیو میزنی ناقص میکنی
نتونستم جلوی خندمو بگیرم و لبخند دندون نمایی زدم و دستمو اوردم بالا و پشت دستمو گذاشتم روی لبم...اراد با خنده گفت
+میخندی؟؟ برا من چاقو کِش شدی اونوقت میخندی؟؟
سرمو اوردم بالا و با همون لبخند گفتم
_خیلی نامردی
+من؟؟؟ خیلی عذر میخوام که....
میخواست ادامه بده که گوشیش زنگ خورد...جواب داد
+بله؟
+باشه اومدم
قطع کرد و رو بهم گفت
+من باید برم شرکت خواستی از خونه بری بیرون بهم پیام بده، ماشینم گذاشتم بیرون
سرمو تکون دادم و اون ازم خداحافظی کرد و برگشت و چند قدم دور شد انگار چیزی یادش اومده باشه، برگشت طرفم و گفت
+راستی خودمم یکیو میارم این نرده های پنجره هارو برداره
_مجبور بودی بزاری که الان برش داری؟؟
+اره مجبور بودم وگرنه مریض نبودم گذاشتم
حرفی نزدم و اون از خونه رفت بیرون
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۷
✨آرام✨
شب، موقعی که میدونستم اراد کی میاد خونه لامپ هارو خاموش کردم و از قبل بچه هارو خوابوندم...از صبح که اراد رفت مشغول درست کردن چند مدل غذا و کیک و دسر شدم، همشو با دقت و سلیقه روی میز چیدم و وسط هاش شمع گذاشتم و کل لامپ های خونه رو خاموش کردم و گوشه ی سالن که دور از در ورودی بود مشغول روشن کردن شمع ها شدم...همینجور که داشتم شمع هارو روشن میکردم صدای بسته شدن در خونه اومد و بلافاصله بعدش صدای آراد که داشت صدام میزد... با لبخند داشتم ادامه ی شمع هارو روشن میکردم و اراد هم داشت کل خونه رو دنبالم میگشت یهو وارد سالن شد و منو دید...دست از روشن کردن ادامه ی شمع ها کشیدم و با لبخند گفتم
_سلام!
آراد هم متعجب و ذوق زده داشت نگاه میکرد یکم جلو اومد و گفت
+به به چیکار کردی عشقممممم
فندک رو فشردم تا چندتا شمع های باقی مونده رو روشن کنم...اراد نزدیکم شد و دستشو گذاشت روی دستم و باهم چندتا شمع باقی مونده رو روشن کردیم و اروم نشستیم کنار هم روی صندلی و با لبخند برام غذا کشید و گذاشت جلوم که گفتم
_دستت درد نکنه
+دست خودت درد نکنه عزیزم
خواستم غذامو شروع کنم که اراد گفت
+منم برات سوپرایز دارم
_چیه؟
یه پاکت گذاشت جلوم که گفتم
_این چیه؟
+بازش کن
پاکت رو برداشتم و درشو باز کردم و برگه ای از توش در اوردم
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻🌱🌻
🌱🌻🌱🌻
🌻🌱🌻
🌱🌻
🌻
🌻#عشق_به_طعم_انتقام
🌱#پارت۴۲۸
✨آرام✨
برگه ای از توش در آوردم...فقط چند ثانیه محو برگه بودم با تعجب چشمامو از برگه گرفتم و رو به اراد گفتم
_آ.راد
لبخندی بخاطر ذوقی که داشتم زدم که اراد گفت
+خوشحال شدی؟؟
_آراد این..این...واییی اصن باورم نمیشه
بلیت هواپیما برای کربلا بود...من و آراد و سه تا دخترام، تا حالا کربلا نرفته بودم و خیلی خوشحال شده بودم...با خوشحالی که نمیتونم توصیفش کنم به اراد گفتم
_آراد واییییی تو خیلی خوبیییی اصن باورم نمیشهههه
آراد لبخندی زد و گفت
+همه دنیا فدای لبخند تو
اصلا خوردن غذا اونم توی تاریکی که با نور شمع روشن کرده بودم از یادم رفت...سرمو گذاشتم روی شونه ی اراد و گفتم
_خیلی دوستت دارممممم
+من بیشتر
🦋مرا هوای تو هرگز زِ سَر به در نرود
خیالِ چَشمِ سیاهِ تو از نظر نرود
سَرَم به پای مَزن گر بر آستانهی توست
که گر سَرَم برود عشقِ تو زِ سَر نرود🦋
《پایان》
🌻نویسنده؛مصباح الهدی
کپی رمان بدون ذکر منبع حرام است🔥https://harfeto.timefriend.net/17232765440029
•--------࿐✿࿐---------•