eitaa logo
🙏دعاهای مشکل گشا 🙏
95.8هزار دنبال‌کننده
18هزار عکس
4.4هزار ویدیو
25 فایل
‍ ❣دوست واقعى فقط خداست "خدا" تنها دوستيه ❣ ڪه هيچوقت پشتت رو خالى نمیڪنه و ❣ تنها دوستيه ڪه هميشه محبتش یڪ ❣طرفه است با خدا دوستى ڪن ❣ڪه محتاج خلق نشی تبلیغاتــــ ما🤍👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1016528955C6f8ce47ae9
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️اگر استرس دارید 🍊پرتقال بـخوریـد ♥️تحقیقات نشان داده 🍊که استشمام یا خوردن ♥️یک پرتقال شیرین می‌تواند 🍊استرس را تا بیش از 60% کاهش دهد ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
[مجرب و مفید] 💯✍🏻مـحـمـد بـن مـسـلم گـويـد: به آن حضرت عليه السلام عرض كردم : دعائى بمن بياموز، فـرمـود: تـو كـجـائى از دعـاى الحـاح ؟ و چـرا آنرا نخوانى ؟گويد: عرض كردم : دعاى الحاح كدام است؟ فرمود:👇 💥اللَّهُمَّ رَبَّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ مَا بَيْنَهُنَّ 💥وَ رَبَّ الْعـَرْشِ الْعـَظـِيمِ 💥 وَ رَبَّ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ وَ إِسْرَافِيلَ 💥وَ رَبَّ الْقُرْآنِ الْعَظِيمِ 💥وَ رَبَّ مـُحـَمَّدٍ خـَاتـَمِ النَّبـِيِّيـنَ 💥إِنِّي أَسـْأَلُكَ بـِالَّذِي تـَقُومُ بِهِ السَّمَاءَ وَ بِهِ تَقُومُ الْأَرْضَ وَ بِهِ تُفَرِّقُ بَيْنَ الْجَمْعِ وَ بِهِ تَجْمَعُ بَيْنَ الْمُتَفَرِّقِ وَ بِهِ تَرْزُقُ الْأَحْيَاءَ وَ بِهِ أَحْصَيْتَ عَدَدَ الرِّمـَالِ وَ وَزْنَ الْجـِبـَالِ وَ كـَيـْلَ الْبـُحـُورِ  ⬅️سـپـس بـر مـحـمـد و آل محمد صلوات میفرستى آنگاه حاجت خود را مى خواهى و در درخواست خود اصرار بنما   📚اصول كافى جلد۴ صفحه۳۷۸ ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
هرگاه کارد به استخوان رسید 😢 ✍🏻کسی از شیخ جعفر آقا مجتهدی درخواست کرد که تحغه ای از مولا برایشان بگیرند . آقا برای لحظاتی به حالت خلسه فرو رفتنه و بیان داشتند: ❌هرگاه کارد به استخوان رسید یک حمد و سه قل هو الله احد بخوانید سپس ۲۱مرتبه صلوات بفرستید مشکل به خواست خدا حل می شود. 📗منبع:لاله ای از ملکوت ج۲ ص ۱۵۱ ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
🙏دعاهای مشکل گشا 🙏
#خوابهای_پریشان 🎭🔪🚬🎲 #پارت_چهل_و_هفتم همان موقع صدای اذان از بیرون آمد.  بلند شدم تمام قد ایستادم و
🎭🔪🚬🎲 ابراهیم نیمه راه ایستاد. برگشت و خواست چیزی بگوید اما دستی لای موهای موجدار و سیاهش کشید و دوباره سرش را پایین انداخت. خودش نمی دانست اما با این هرم حیایی که روی پیشانی اش نقش بسته بود، مرا بیشتر درگیر خود میکرد. نگاهم را به طرف زمین کشیدم. و دلم را کشان کشان با قدمهایم به طرف پرورشگاه بردم. که صدا زد: تبسم! ایستادم. برگشتم. آمد طرفم و آهسته گفت: فقط چند دقیقه...خواهش میکنم. سوار ماشینش شدم. از آن پلیس جدی و محکمی که دیده بودم حالا یک مرد سربه زیر و خوش تیپ... افکارم مثل تپش های قلبم  با شنیدن صدایش بهم ریخت. همانطور که سرش پایین بود گفت:بعضی وقتا...یه چیزایی هست که، اگه آدم نگه...همیشه حسرت میخوره که چرا نگفته...تو این شلوغیا شاید وقت مناسبی نباشه که... میخواستم بگویم این شلوغیا به من و تو چه به دلهایمان چه ربطی دارد که یادم آمد، وظیفه اش آرام کردن همین شلوغی هاست! نگاهم خیره ناخن هایم بود که ادامه داد: با اینکه بازشماری رأی ها با نظارت دقیق ناظرایی که خود کاندیداها معرفی کرده بودن، انجام شد و ناظرو رسما تو تلوزیون و سایتهاشون اعلام کردن انتخابات سالم و بی اشکال بوده و نتایج فرقی نکرده، ولی...میبینی که بازم آشوبا ادامه داره و  بهانه تقلب هرچند دیگه دست شون نیست ولی جری تر شدن چون نتانیاهو وزیر رژیم صهیونیستی و اوباما رییس جمهور آمریکا اعلام حمایت از اغتشاشگرا کردن و آقای میرحسین موسوی و کروبی و حتی رییس جمهور قبلی آقای خاتمی هم، رسما تو جمع آشوبگرا حاضر شدن و تشویق به ادامه اغتشاش کردن! حالا همه چی فرق کرده! با ترسی که از تغییر لحنش در وجودم اضطراب انداخته بود، پرسیدم: یعنی چی؟ اخمی کرد و  ازشیشه مقابل، به خیابان خیره شد و گفت: هرجا آشوبای خیابونی طولانی بشه و اعتراضات از بیرون کشورها حمایت بشه و جنگ داخلی پیش بیاد... ممکنه.... به افغانستان و پاکستان نگاه کن! آشوب و تروریست  از داخل مردمشونو بدبخت کرده یهو سروکله نظامیای آمریکا هم از بیرون پیدا شد و کشورشونو اشغال کردن...این یه پروژه فراتر از براندازی یه  نظامه ... حالا بحث اشغال خاک و کشتار دسته جمعی مردم ایران وسطه که به خیالشون بعد از تغییر نظام میتونن اینکارو بکنن... سردرگم سری تکان دادم و گفتم: من اصلا نمی فهمم... آهش را با پوسخند بیرون داد و سرش را به طرفم چرخاند و گفت: باید برم یه ماموریت مهم که نمیتونم بگم چیه، فقط...میخواستم قبلش بهت گفته باشم چقدر...چقدر ...دوستت دارم....میخوام ازت خواستگاری کنم. این را که گفت قلبم از ابتدای وجودم فروریخت. پیش از آنکه چیزی بگویم باز نگاهش را از نگاهم قایم کرد و گفت: ولی الان بهم جواب نده! بذار وقتی از مأموریت برگشتم. اگه برگشتم! دیگر نتوانستم جلو اشکهایم را بگیرم. حتی خداحافظی نکردم. پیاده شدم و به طرف پرورشگاه برگشتم. بی توجه به فکرو خیالات بقیه دویدم سمت اتاق اشتراکی که با سه دختر هفده و هجده و آخریش هم سن خودم پانزده ساله، بود و بلند بلند گریه کردم. ادامه دارد.... به قلم ✍️: سین. کاف. غفاری ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁 الهی ☕️ عمرتون پر عزت 🍁 پراز خیر و برکت ☕️ آرزوهاتون دست يافتنی 🍁 لبتون خندون ☕️ دلتون شادِ شادِ شاد... 🍁عصر بخیر دوستان ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
♥️قلب♥️ وسعتی دارد به اندازه ی حضور خدا♥️ حیفه که غیرخدا رو مهمون قلبـمون کنیم ...❤️‍🔥 حیفه که آلوده به ناپاکی بشه ...❤️‍🔥 ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
✨﷽✨ پروردگارا💙🙏 بر دلم آرامشی فرو ریز😔 که هر آنچه مرا به درد می آورد را نادیده بگیرم...😔 ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
دعایی فوق العاده مجرب از از شیخ بهایی علیه الرحمه نقل شده است  که برای قضای حاجات این دعا را هفتاد مرتبه با توكل بر باري تعالي  و اعتقاد صادق  و نيت پاك و توجه به معني اين  ذكر گرانبها به اعتقاد بخوانید.شیخ بهایی فرموده اند اگر حاجت روا نشد در قیامت بامن مخاصمه کند و فرموده اند اگر به نیت شفای مریض هفتاد بار در حال سجده بخواند ازجمله مجربات است که شفا یابد مگر آنکه اجل مریض حتمی باشد و دعا این است: (( لاالهَ الاّ اللّهَ بِعِزَّتِک و قُدرتک، لا الهَ الاّ اللّهَ بِحَقِّ حقِّک و حُرمَتِک، لاالهَ الاّ اللّهَ فَرِّج بِرَحمَتِک)) 📚گوهر شب چراغ نوشته نيستانکي نائيني ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
❤️قال أميرالمؤمنين عليه السلام: 💠 مَنْ زَلَّ عَنْ مَحَجَّةِ الطَّرِيقِ وَقَعَ فِي حَيْرَةِ المَضِيقِ 💠 💠 هر که از پیمودن راه آشکار سرپیچی کند، 💠در تنگنای سرگردانی گرفتار شود. 📘 تصنیف غررالحکم ۱۶۹۱ ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
افزایش رزق و روزی 🌹 ✍🏻رسول اکرم صلی الله علیـه و آلـه فرمودند : هرگاه بانگ اذان بلند شود ٬ درهای آسمان باز و دعا مستجاب است هر کس این دعا را بین اذان و اقامه نماز بخواند ٬ در وسعت رزق او بسیار موثر خواهد بود: اللَّهُمَّ اجْعَلْ قَلْبِی‏ بَارّاً وَ رِزْقِی دَارّاً وَ عَمَلِی سَارّاً وَ عَیْشِی قَارّاً وَ اجْعَلْ لِی عِنْدَ قَبْرِ نَبِیِّک صَلَوَاتُک عَلَیْهِ وَ آلِهِ مُسْتَقَرّاً وَ قَرَارا خدایا قرار ده دلم را شایسته و زندگی‌ام را برقرار و روزی‌ام را فراوان و قرار ده برایم کنار آرامگاه رسولت (درود خدا بر او و خاندانش) جایگاه و قرارگاه. 📗منبع : مکارم الاخلاق ص ۲۲۹ ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
🖊 هر ڪس پس از فجر دست بر سینه گذارد و ۷۰ بار ذکر 《یا فَتّاح》 را بگوید در امور او گشایش حاصل شود انشاءالله یا فتاح یعنی اے گشایشگر 🔺 📚 مفاتیح الجنان ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh
🙏دعاهای مشکل گشا 🙏
#خوابهای_پریشان 🎭🔪🚬🎲 #پارت_چهل_و_هشتم ابراهیم نیمه راه ایستاد. برگشت و خواست چیزی بگوید اما دستی لا
🎭🔪🚬🎲 نشستم روی زمین و صورتم را بین دستهایم گرفتم و صدای هق هقم بلند شد. با خودم فکر کردم چرا باید همیشه  سهم من از آدمها رفتن باشد! وقتی به خودم آمدم دیدم همه جور دیگری به من نگاه میکنند. حالا دیگر من مرکز توجه همه  بودم. مدیر پرورشگاه با لبخند در دفترش از من دعوت کرد تا باهم چای و شیرینی بخوریم. حال خوشی نداشتم.  لیوان چای را نزدیک دهانم  گرفتم و با بی حالی پرسیدم: -چرا گفتید بیام؟ فقط برای چایی خوردن که نبوده؟ +چقدر رک حرف میزنی دختر! خیلی خب میرم سر اصل مطلب شما تو سنی هستی که کم طاقت و... -خانم مدیر بگید دیگه. +باشه، باشه...راستش جناب ستوان قبل از اینکه با تو صحبت کنه، جلو در با من درمورد تو حرف زد.... -چی؟چی گفت؟ یعنی... +آروم باش دارم میگم خب! تو رو خواستگاری کرد. -واقعا به شما گفت؟؟؟ +خب شماها همه مثل بچه های منید اگر... -میشه بدونم شما چی گفتید بهش؟ +گفتم باید نظر خودتو بپرسه، حالا نظرت چیه تبسم جان؟ -خانم، من، من...نمیدونم چی بگم! +رنگ رخسار خبر میدهد از سرِّ درون، نمیخواد چیزی بگی. لیوان چایی را همانطور  داغ سرکشیدم. آنقدر دهنم از شنیدن آن خبر شیرین شده بود که تلخی چای را نفهمیدم. با خودم فکر کردم که وقتی با او هم صحبت کرده حتما در تصمیمش در مورد من جدیست. خانم مدیر کمی با من صحبت کرد. وقتی برگشتم اتاق شلوغ بود و هرکس چیزی می پرسید. منهم به بهانه سر درد همه شان را دست به سر کردم. نماز هایم آن روز یک شکل دیگر بود. راستش سه چهار باری نمازم را تکرار کردم اما آخرش هم نفهمیدم چه خواندم. آخرش یکی از بچه های تپل سالن کناری را آوردم نشاندم کنارم تا رکعت هایم را بلند بشمارد. بعد از نماز عشاء، سر سجده آهسته گفتم: خدایا حالیمه چه حالی بهم دادی...یعنی، راستش...نمیخوام از اون بنده هایی باشم که فقط موقع غصه و ترس صدات کنم، میفهمم خوشی های زندگیم از طرف تو میان...خدایا مراقبش باش! سه روز گذشت و اضطراب و بی قراری هایم در بی خبری پر از ترس و امید بود. آخرش تاب نیاوردم رفتم دفتر مدیر، میخواستم برای دردم چاره ای پیدا کنم. اما خانم مدیر رازش را به من گفت و من تصمیمی گرفتم که باعث شد  سرنوشتم تغییر کند. ادامه دارد.... به قلم ✍️: سین. کاف. غفاری ↶【به ما بپیوندید 】↷ ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ @Ganje_arsh