1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قصدش مشخصه کاملا😂😂👌
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨 خدمات پزشکی در کانادا رایگانه ولی این قدر طول میکشه عملا فایده ای نداره ، طرف مجبور شده برا کار اورژانسی پاشه بیاد ایران
پس الکی با این عبارات رایگان بودن فریبتون ندن
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️داد کوروش کبیر هم در اومد
#کوروش_کبیر
#مرگ_بر_اسرائیل
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️مشاهده دنیای زیبای درونِ سوزن کاج زیر میکروسکوپ
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢ماجرای شنیدنی شفاعت خادم الحسین توسط حضرت سیدالشهدا علیهالسلام در هنگام مرگ...
🎙صابر خراسانی
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همراهان گرامی وقتتون بخیر 😍❤️🌷
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به تَوَهُّم خوشحالیم!
به تَوَهُّم غصه می خوریم!
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نمــایــش طنـــز: 😁😂😂
بحث داغ آخوند با زن فمینیست در پارک
مقایسه حقوق زنان در اسلام و غرب
حقوق زنان در فمینیست و اسلام
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیرمرد هشتاد سالهای که نجمالدین شریعتی رو خجالتزده کرد… 😔
اون فقط یه جمله گفت… و شریعتی نتونست چیزی بگه
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با کنایه حرف نزن!
🔸 کنایه زدن شاید سبک حرفزدنت نباشه، اما کمکم میتونه رابطهت رو سرد کنه.
🔸 اگه چیزی اذیتت کرده، همون رو راحت و بیطعنه بگو؛ گفتوگوی صادقانه خیلی بیشتر اثر داره.
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
809.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بخاطرتعهدبه همسرم لباس مناسب میپوشم!!!!!!
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402
🔘 داستان کوتاه
تاجر خرمایی که هرگز ضرر نمی کند
حکایت چنین است که ...
تاجری دمشقی همیشه به دوستانش می گفت که من در زندگی ام هرگز تجارتی نکرده ام که در آن زیان کنم حتی برای یک بار !
دوستانش به او می خندیدند و می گفتند که چنین چیزی ممکن نیست که حتی یکبار هم ضرر نکرده باشی ...
تا اینکه یکبار تاجر آنها را به مبارزه طلبید تا به آنها نشان دهد که راست می گوید .. او از دوستانش خواست که چیزی محال و نشدنی از او بخواهند تا او انجام دهد ..
دوستانش به او گفتند : اگر راست می گویی به عراق برو و خرما ببر و بفروش و در این امر موفق شو زیرا که آنجا خرما مثل خاک صحرا زیاد است و کسی خرمای تو را نمی خواهد .. تاجر قبول کرد و خرمایی که از عراق آمده بود را خریداری کرد و به طرف بغداد راهی شد ..
آورده اند که در آن هنگام خلیفه عراق برای تفریح و استراحت به طرف موصل رفته بود .. زیرا موصل شهری زیبا و بهاریست که در شمال عراق قرار دارد و به خاطر طبیعت زیبایش اسم دوبهاره را رویش گذاشته اند زیرا در سرما وگرما همچون بهار است
دختر خلیفه گردنبند خود را در راه بازگشت از سفر گم کرده بود ، پس گریه کنان شکایت پیش پدرش برد که طلایش را گم کرده است .. خلیفه دستور به پیدا کردنش داد .. وبه ساکنان بغداد گفت هرکس گردنبند دخترش را بیابد پس پاداش بزرگی نزد خلیفه دارد و دختر خود را به او خواهد داد ..
تاجر دمشقی وقتی به نزدیکی بغداد رسید مردم را دید که دیوانه وار همه جا را می گردند ... از آنها سؤال کرد که چه اتفاقی افتاده است ؟!
آنها نیز ماجرا را تعریف کردند و بزرگشان گفت : متاسفانه فراموش کردیم برای راه خود توشه و غذایی بیاوریم و اکنون راه بازگشت نداریم تا اینکه گردنبند را پیدا کنیم زیرا مردم از ما سبقت می گیرند و ممکن است گردنبند را زودتر پیدا کنند ..
پس تاجر دمشقی دستانش را به هم زد و گفت : من به شما خرما می فروشم ...
مردم خرماها را با قیمت گرانی از او خریدند ...و او گفت : هاااا ... من برنده شدم در مبارزه با دوستانم ...
این سخن به گوش خلیفه رسید که تاجری دمشقی خرماهایش را در عراق فروخته است !!
این سخن بسیار عجیب بود زیرا که عراق نیازی به خرمای جاهای دیگر نداشت !
بنابراین خلیفه او را طلبید و ماجرا را از او سؤال کرد ؛
پس تاجر گفت :
هنگامی که کودکی بودم، یتیم شدم و مادرم توانایی کاری نداشت ، من از همان کودکی کار می کردم و به مادرم رسیدگی می کردم ، و نان زندگی مان را در می آوردم .. در حالیکه پنج سال داشتم ... و کارم را ادامه دادم و کم کم بزرگ شدم تا به بیست سالگی رسیدم ..
و مادرم را اجل دریافت ... او دستانش را بلند کرد و دعا کرد که خداوند مرا موفق گرداند و هرگز روی خسارت و زیان را نبینم در دین و دنیایم .. و ازدواج مرا از خانه حاکمان میسر گرداند و خاک را در دستانم به طلا تبدیل کند ...
دراین هنگام که دعاهای مادر را برای خلیفه تعریف می کرد ناخودآگاه دستش را در خاک برد و بالا آورد و مشغول صحبت کردن بود که خلیفه گردنبند دخترش را در دست او دید !
خلیفه تبسمی کرد ، تاجر که آنچه در دستش بود را احساس کرد فهمید چیزی غیر از خاک را برداشته به دستان خود نگاه کرد دانست که این گردنبند دختر خلیفه است پس آن را برگرداند و دانست که از دعای مادرش بوده است ...
اینچنین بود که برای اولین بار خرما از دمشق برای فروش وارد عراق شد .. و او نیز داماد خلیفه گشت !!
سبحان الله از دعای مستجاب مادر که چنین زندگی فرزند را می سازد ... خداوندا برّ و نیکی به والدین را به ما عطا کن
مثبت زندگی
https://eitaa.com/Ge1402