eitaa logo
حاج قاسم سلیمانی
524 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1.7هزار ویدیو
20 فایل
﷽ "مَن‌کان‌لِلّٰه،کان‌الله‌ُلَه.. تو نگاهت به خدا باشه خدا و همه‌ ی نیروهاش، برای‌ تو خواهند بود:)🪐🤍 همسایه↶ @hamedzamanioriginal_eitaa @beiraghvelayat @paradisei ادمین↶ @paradiseii 🔴کپی با ذکر منبع بلامانع است
مشاهده در ایتا
دانلود
🎞 🏴 حُسـِـ🕊️ــینــ.....♥️ نشدم لایقـ دیدار تو به هم ریخته امـ😔 🥀 ♡نـــوڪـر حــضــرت مــادر♡ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
حاج قاسم سلیمانی
#استوری🎞 #اربعین🏴 حُسـِـ🕊️ــینــ.....♥️ نشدم لایقـ دیدار تو به هم ریخته امـ😔 #هی🥀 ♡نـــوڪـر حــضـ
📲 کار دستم داد اخر قلب ناپاکم اربعین پای پیاده رفت از دستم که رفت 💔 ♥️ ♡نـــوڪـر حــضــرت مــادر♡ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
•🌪📓• - دࢪخلقت‌ماسوۍسهیم‌است‌حسین دࢪنزدخداذبح‌عظیم‌است‌حسین اۍغـࢪق‌ِگنہ‌بگیࢪدامانش‌ࢪا زیـࢪاچوخداۍخودڪࢪیم‌است - ¦➜ ፨بانو؁بےنشاݧ፨ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
⃣ با باز شدن در خونه از بوی قرمه سبزی سرم گیج رفت .خلاصه همچی و یادم رفت و بدون اینکه توجه ای ب لباسام ک ازش آب میچکید داشته باشم مستقیم رفتم آشپزخونه مثه قحطی زده ها شیرجه زدم سمت گاز و در قابلمه رو برداشتم و ی نفس عمیق کشیدم تو حال خوشم غرق بودم ک یهو صدای جیغی منو از اون حس قشنگم بیرون کشید فاااااااااااطمهههههههههههههههههههههه با این وضع اومدییی آشپزخونه ؟؟ مگه نمیدونیییی بدممم میادد؟ بدووو برو بیروووون به نشونه تسلیم دستام و بالا گرفتم قیافم و مظلوم کردم و گفتم : چشمم مامان جان چرا داد میزنی زَهرم ترکید مامان :بلااا و مامان جان بدوو برو لباسات و عوض کن چشمممم ولی خانوم اجازه هست چیزی بگم ؟؟؟ یجوری نگام کرد و اماده بود چرت و پرت بگم و یچیزی برام پرت کنه که گفتم :سلامممم مامان:علیییککک،برووو فهمیدم اگه بیشتر از این بمونم دخلم در اومده داشتمم میرفتم سمت اتاقم ک دوباره داد زد +فاااااااطمههههههههه _جانمممممممم +وایستا ببینم با تعجب نگاش میکردم اومد نزدیکم دستش و گرفت زیر چونه ام و سرم و به چپ و راست چرخوند یهو محکم زد تو صورتش چند لحظه ک گذشت تازه یه هولی افتاد تو دلم و حدس زدم ک چیشده +صورتت چیشدهه؟؟ به مِن مِن افتادم و گفتم _ها ؟ صورتم ؟ صورتم چیشد ؟ چپ چپ نگام کرد جوری که انگاری داره میگه خر خودتی دیدم اینجوری فایده نداره اگه تعریف نکنم چیشده دست از سرم بر نمیداره گلوم و صاف کردم و گفتم : چیزی نشده فقط اون شب که خودم مجبور شدم برم کلاس یهو یکی پرید وسط حرفم و گفت : خب ؟؟؟ نفسم حبس شد و برگشتم عقب با چشمای جدی پدرم روبه رو شدم تو چشاش همیشه یه نیرویی بود که اجازه نمیداد دروغ بگم بهش. نگاهش نافذ بود.حس میکردم میتونه ذهنم و بخونه اگه به چشمام نگاه کنه . واسه همین سرم و گرفتم پایین و بعد چند لحظه مکث گفتم :سلام‌ وقتی جوابم و داد یخورده امیدوار تر شدم و ادامه دادم : هیچی دیگه داشتم میگفتم تو راه بودم که یهو پام ب یه سنگ گنده گیر کرد و خوردم زمین منو هم ک میشناسید چقدر دست و پا چلفتیم ؟ اینارو که گفتم بدون حتی لحظه ای مکث رفتم سمت اتاقم و گفتم : میرم لباسم و عوض کنم اگه میموندم مطمئنا بابای زیرک من به این سادگیا نمیگذشت و همچی و میفهمید لباسامو عوض کردم دوباره یخورده کرم زدم به صورتم تودلم به بارونم بد و بیراه گفتم که باعث شد صورتم مشخص بشه دوباره رفتم آشپزخونه قبل اینکه برم داخل ی نفس عمیق کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم نشسته بودن سر میز یه صندلی و کشیدم بیرون و نشستم روش برای اینکه جو و یخورده عوض کنم و بار سنگین نگاهشون برام سبک تر شه گفتم _بح بح مامان خانوم چ کردهه دلارو دیونه کردهه مادرم به یه لبخند ساده اکتفا کرد ولی پدرم همون قدر جدی و پر جذبه غذاشو میخورد و واکنشی نشون نداد فقط گاه و بیگاه زیر چشمی ب صورتم نگاه میکرد سعی کردم ب چیزی جز قرمه سبزی ک دارم میخورم فکر نکنم تازه همچی و یادم رفته بود که بابام گفت : حالا مجبور نبودی انقدر اذیت کنی خودتو نفهمیدم منظورشو منتظر موندم ادامه بده که گفت :صورتت و میگم. لازم نبود انقدر رنگ آمیزی کنی روشو حالا که دیده شد چیو پنهون میکنی ؟ چیزی نگفتم مامانم بابام و نگاه کرد و گفت : میشه بعدا راجبش صحبت کنید ؟ بابام دوباره روشو کرد سمت من وانگار ن انگار ک صدای مادرم و شنیده ادامه داد :خب منتظرم کامل کنی حرفتو سعی کردم دستپاچه نشم که فکر کنه دروغ میگم :گفتم دیگه خیره نگام کرد ک ادامه دادم _خب یه دزد دنبالم کرد منم فرار کردم خوردم زمین. بعدشم ی چند نفر اومدن و اونم ترسید در رفت بابام پیروزمندانه به مادرم نگاه کرد و پوزخند زد و گفت +خب دیدی که حق با من بود ؟ چیزایی ک من میگم محدودیت نیست اونارو میگم ک از این مشکلا پیش نیاد همیشه نیستن ادمایی ک اینجور مواقع سر برسن و آقا دزده فرار کنه روش و کرد سمت من و گفت +شماهم بدون مادرت دیگه جایی نمیری تا وقتی که ی سری چیزا و بفهمی بعدم بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم یا اعتراضی کنم رفت کلافه دستم و به سرم گرفتم و برای هزارمین بار تکرار کردم : کاش تک فرزند نبودم. رو به مادرم گفتم : یعنی چی مگه من بچم؟؟شیش ماه دیگه کنکور دارم دارم میرم دانشگاه اخه این با عقل کی جور میاد ک با مامانم برم اینو اونور یه نگا ب بشقاب انداختم کوفتم شد نتونستم دیگه بخورم از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم و درو محکم پشتم بستم ... بہ قلمِ🖊 💙و 💚 ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
💡 اۍ انسان؛ یادت باشد؛ اگر وارد دوزخ شدۍ🌋، از " تلخـــۍ عذاب" به ⛔️ این هـمان.. " "🍯 است ڪه دردنیا ازآن لـذت‌میبردۍ..!!😓 ‍‎‌‌‎‎ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
حاج قاسم سلیمانی
به استکان چای عراقیِ اربعین سوگند نشسته‌ام که تو مهمان چایی‌ام کنیヅ♥️ #اربعین #امام_حسین ፨بانو؁بےنش
••• من كه ازشوق وصال حرمت لبریزم ظرف دلتنگى من پر شده و سرریزم بهر امضا شدن خط برات حرمت پشت این قافیه ها اشك روان مى ریزم خداکند که اربعین حرم باشم..... دلتنگتم آقا.... ፨بانو؁بےنشاݧ፨ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
مامانش‌از‌بقالۍسرڪوچه‌واسش‌بستنےخرید🍦 بستنیش‌رو‌توۍآستینش‌قایم‌ڪرد‌وآورد‌خونھ مادر‌شهید‌میگفت‌وقتی‌رسیدیم‌خونه‌رو‌کرده‌و‌بهم‌گفتہ: مامان‌بستینم‌آب‌شد ولۍدل‌بچہ‌هاۍتوےڪوچہ‌آب‌نشد:) شهید‌غلامعلےپیچڪ. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌፨بانو؁بےنشاݧ፨ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
🌟 🌿 «فَاللَّهُ‌ خَیْرٌ حَافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ‌ الرَّاحِمِینَ» خداوند بهترین حافظ و مهربان‌ترینِ مهربانان‌ است.🌱 یوسف/۶۴ 🌸 ♡نـــوڪـر حــضــرت مــادر♡ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
✨ می‌گفت هروقت احساس کردی قلبت از گناه تیره و تار شده ، دستت رو بزار رو قلبت و آیت‌الکرسی بخون ؛ نور تو قلبت پخش میشھ :)))♥️ 🍂 ♡نـــوڪـر حــضــرت مــادر♡ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
حاج قاسم سلیمانی
#استوری🎞 #اربعین🏴 حُسـِـ🕊️ــینــ.....♥️ نشدم لایقـ دیدار تو به هم ریخته امـ😔 #هی🥀 ♡نـــوڪـر حــضـ
♥️✨ حال مَن شده چون زاهد رُسوا ماندِه مِثل نوحی که خود از کِشتی خود جامٰانده.... ♥️ 💔 ♡نـــوڪـر حــضــرت مــادر♡ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣
اِى فرزند آدم! غم و اندوهِ روزِ نيامده را به روزى كه در آن هستی نَیَفزا. زيرا فردا اگر از عمرِ تو باشد، خداوند در آن روز، روزی‌ات را خواهد داد.👨🏻‍🌾💛 - نهج‌البلاغه گَر خدا داری زِ غم آزاد شو، از خیالِ بیش و کم آزاد شو . . ፨بانو؁بےنشاݧ፨ ◥◣@GeneralSoleimanii◥◣