کو؟ کجاست؟
مادر نان و پنیر را جلوی سعید گذاشت. اما سعید به نان و پنیر دست نزد. مادر ابرویش را بالا داد و پرسید:«چرا نمیخوری؟ الان خاله و ماهان از راه میرسن»
سعید جواب سوال مادر را نداد. مادر با چشمان گرد به صورت سعید خیره شد. چشمان سعید پر از اشک بود. مادر پرسید:«چیزی شده؟ نکنه سرماخوردی؟»
سعید باز هم جوابی نداد.
از جا بلند شد. دستانش را به هم چسباند و به علامت تشکر سری تکان داد. به اتاق رفت. در را بست و جلوی آینه ایستاد. صدای زنگ در را که شنید اشکش را پاک کرد. خودش را به حیاط رساند. ماهان تا سعید را دید به طرفش دوید. سعید دستش را جلو برد و سرش را به علامت سلام تکان داد. ماهان ابرویش را جمع کرد و گفت:«سلام، چرا حرف نمیزنی»
خاله کنار بچهها ایستاد دست روی سر سعید کشید و سلام کرد. سعید سرش را به علامت سلام تکان داد. مادر به حیاط آمد. خاله همراه مادر به داخل خانه رفتند.
ماهان توپ خال خالی را از زیر درخت برداشت و گفت:«بازی کنیم؟»
سعید سرش را به علامت موافقت کج کرد. ماهان لبهایش را جمع کرد و پرسید:«چرا حرف نمیزنی؟»
سعید سرش را پایین انداخت. ماهان جلو رفت. توپ را روی زمین انداخت و گفت:«اصلا تا حرف نزنی منم باهات بازی نمیکنم»
سعید توپ را برداشت. به طرف ماهان گرفت و سرش را به علامت اصرار بالا و پایین کرد.
ماهان دست به سینه گذاشت و رویش را برگرداند. مادر از پشت پنجره صدا زد:«بچهها بیاید اول کمی میوه و شربت بخورید بعد بازی کنید»
سعید دست ماهان را گرفت و او را به طرف خانه کشید. ماهان با لب و لوچهی آویزان دنبال سعید رفت. مادر پیشدستیها را جلوی بچهها گذاشت.
ماهان یک برش هندوانه توی پیشدستی خودش گذاشت. مادر رو به سعید کرد و گفت:«سعید جان شماهم بردار» سعید سرش را به علامت تشکر تکان داد. مادر و خاله به هم نگاه کردند.
مادر لبهایش را روی هم فشار داد و پرسید:«چت شده امروز؟ دیگه داری نگرانم میکنی! حرف بزن پسرم»
خاله دست روی سر سعید کشید و گفت:«چیزی شده سعیدجان؟ اتفاقی افتاده؟»
سعید سرش را پایین انداخت. اشک روی صورتش سُر خورد. آرام گفت:«نه چیزی نشده»
مادر دستش را روی چانهی سعید گذاشت. سرش را بالا آورد و گفت:«پس چرا از صبح حرف نمیزنی؟»
سعید دهانش را باز کرد. ماهان سرش را جلو برد و پرسید:«اِ سعید دندونت کو؟»
مادر خندید. پیشانی سعید را بوسید و گفت:«مبارکه پسرم، دندون شیریت افتاده دیگه داری بزرگ میشی»
خاله لبخند زد و پرسید:«برای همین حرف نمیزدی؟»
ماهان پرسید:«یعنی سعید دیگه دندون نداره؟»
مادر جواب داد:«چرا عزیزم تا چند روز دیگه یه دندون سفید و جدید جای این دندونی که افتاد درمیاد»
سعید خندید و گفت:«یعنی بی دندون نمیمونم؟»
مادر چشمانش را بازو بسته کرد و گفت:«معلومه که بی دندون نمیمونی»
سعید یک برش هندوانه برداشت و گفت:«ماهان زود بخور بریم بازی»
همه به هم نگاه کردند و خندیدند.
#باران
🌸🍂🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
مراسم
مادر سینی چای را روی میز گذاشت. کنار پدر نشست و گفت:«امروز اگر خسته نیستی سری به انباری بزن چیزی به محرم نمانده»
پدر فنجان چای را برداشت و گفت:«چشم چایی را که خوردم با آقا پوریا میرویم»
پوریا توپش را بغل گرفته بود کنار پدر ایستاد و پرسید:«انباری برای چی؟»
پدر لبخندی زد و جواب داد:«محرم نزدیک است باید آماده شویم!»
پوریا با چشمان گرد پرسید:«حالا که کرونا هست کجا میخواهیم برویم؟»
پدر استکان چای را برداشت و گفت:«جایی نمیرویم پسرم اما باید آمادهی محرم شویم، پرچم سیاه بزنیم و پیراهن مشکی بپوشیم»
مادر آهی کشید و گفت:«یادش بخیر سالهای گذشته توی روضه مراسم سیاهپوشان داشتیم»
پوریا به چشمان پر اشک مادر نگاه کرد و گفت:«الان نمیشود؟»
مادر سرش را پایین انداخت. پدر که چاییاش را تمام کرده بود دست پوریا را گرفت و گفت:«برویم پوریا جان»
پوریا همراه پدر به انباری رفت. چندتا پرچم و یک کیسه لباس مشکی برداشت. پوریا پرچم را از دست پدر گرفت و گفت:«بابا میشود امشب مراسم سیاهپوشان داشته باشیم؟»
پدر کمی فکر کرد و گفت:«چه فکر خوبی! من و تو و مامان با هم مراسم میگیریم»
پوریا پرچم را تکان داد و گفت:«اینطوری مامان خوشحال میشود»
پدر لبخندی زد و همراه پوریا به خانه برگشت. مادر توی آشپزخانه بود. پدر جلو رفت و گفت:«بفرمایید این هم مشکیها» پوریا جلو دوید و گفت:«میخواهیم مراسم سیاهپوشان بگیریم»
مادر به پوریا و پدر نگاه کرد. پدر لبخندی زد و گفت:«وسایل روضه را آماده کن من و پوریا هم مشکیها را به دیوار میزنیم»
چشمان مادر از خوشحالی برق زد.
یک ساعت گذشته بود که همه چیز آمادهی روضه شد.
پوریا با لباس مشکی کنار پدر ایستاده بود و سینه میزد.
#محرم
#باران
🌸🍂🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
🏴🖤🏴
سلام بر محرم؛
محرمی که تنها یک ماه نیست،
بلکه یک فرهنگ است.
جریان عشقی است که منتظرش هستیم و برای آمدنش لحظه شماری میکنیم و شهر و دلمان را برایش سیاهپوش میکنیم.
#السلام_علیک_یا_اباعبدالله 🖤
خط: محدثه قربانی
🌸🍂🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
🍃✨✨
﷽
🖤
جان ختم المرسلین در کوفه جا دارد ندارد
بهتر از روح الامین در کوفه جا دارد ندارد
امتحان حق نگر ازآن مسلمان و مسلم
مسلم است ای مسلمین در کوفه جا دارد ندارد
▪️سلام بر سفیر عشق مسلم بن عقيل
✒️ خط: #محدثه_قربانى
🌸🍂🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
آمد پدر با شال مشکی
پرچم سیاهی داشت در دست
سربند یا عباس را او
بر روی پیشانی من بست
میگفت باز از راه آمد
ماه محرم ماه ایثار
باید شود خانه، عزادار
با نصب پرچم روی دیوار
امسال توی خانهی ما
یک مجلس تعزیه برپاست
من هستم و مادر، پدر هم
مداح خوب مجلس ماست
#باران
🌸🍂🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام.mp3
48.04M
#قهرمانان_کربلا
حضرت مسلم ابن عقیل
🖤🖤🖤🖤🖤
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
🍃✨✨
﷽
🖤
امام حسین علیه السلام چون به زمین کربلا رسیدند پرسیدند:
« نام این زمین چیست؟ » گفتند:« کربلا»
فرمود: «اللهُمَّ إنّی أعوذُبِک مِن الکَربِ وَالبَلاء».
سپس فرمودند : این موضع کرب و بلا و محل مِحنت و عنا است، فرود آیید که این جا منزل و محل خیام ما است. این زمین جاى ریختن خون ما است و در این مکان قبرهاى ما واقع خواهد شد.
✒️ خط: #محدثه_قربانى
🖤🖤🖤🖤🖤
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
چی به چیه
🌸🍂🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
🍃کانال قصه های کودکانه جهت دعوت و عضویت👇
https://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4