من هیچوقت دوست صمیمی کسی نبودم. همیشه یه دوست معمولی بودم که وقتی دوست صمیمیشون نبود سراغم میومدن.
به نظرم باید وقتی همه زندن حلوا بخوریم چون خوشمزست،چرا حتما یکی باید بمیره
گاهی یه نفر خودکار رو از لای کتاب زندگیت بیرون میکشه و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی؛
گم میشی!
دوست فرانسویم داشت کیبورد فارسیم رو نگاه میکرد یهو گفت عههه توی حروفتون یه اسمایلی دارید
«ت» رو میگفت :))))
از این به بعد میخوام بجای اسمایلی از «ت» استفاده کنم
متاسفانه در دورانی زندگی میکنیم که آدمها به چیزهایی که باید از اونها «خجالت» بکشن، دارن «افتخار» میکنن.
یه رفیق بلوچ دارم بچه ایرانشهره (یکی از شهرهای استان سیستان و بلوچستان)
وقتی فهمید مادرم فوت شده گفت:
منبعد باید بیشتر مراقب خودت باشی.
گفتم: چطور؟
گفت: چون دیگه دعای مادر پشت سرت نیست.
هنوز هم هر وقت یاد این حرفش میفتم، مو به تنم راست میشه.
لطفا قدر مادراتون رو بدونید
دخترم از تاریکی میترسید، اومد آستین داداششو گرفت کشید بهش با کلمات تیکه تیکه فهموند که برو عروسکمو بیار!
پسرمم دستشو گرفت گفت با من بیا و برد بهش یاد داد چراغو روشن کنه و دیگه نترسه!
این دقیقا کاری بود که وقتی بچه بود من به خودش یاد داده بودم :)
خاطراتم زنده شد❤️🩹