eitaa logo
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
779 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.1هزار ویدیو
63 فایل
🌿🌾 اینجا ؛ تنها مسیر گیلان🌾🌿 ✨جهت ظهور تنها منجی عالم لطفا صلوات✨ همه دنیا یک لحظه است لحظه ای در برابر ابدیّت ارتباط با ادمین کانال:👇👇 @rahim_faraji @adrekni1403 http://eitaa.com/joinchat/1390084128Cd05a9aa9c5
مشاهده در ایتا
دانلود
✨ شخصیت و فضایل حضرت معصومه (س)❣ 🌹 حضرت فاطمه معصومه ( س ) داراي شخصيتي رفيع و والا مقام مي‎باشد بطوري كه ائمه طاهرين«ع» ازاين بانو، با جلالت و تكريم ياد كرده‎اند و حتي پيش از ولادت آن حضرت، بلكه پيش از ولادت پدر بزرگوارش، نام او بر لسان بعضي از ائمه «ع» آمده و از مقام والاي او سخن گفته‎اند كه به بعضي از آنها اشاره مي‎شود. ✨ امام صادق «ع» مي‎فرمايند: «اَلا اِنَّ قم حَرَمي و حرم وَلدي من بعدي...» بدانيد قم حرم من و حرم فرزندانم پس از من است، زني از فرزندان من در اين شهر در مي‎گذرد كه او دختر موسي است...». 🔵 امام صادق «ع» در حديثي ديگر پيش از اينكه اين فرزند گرانقدر متولد شود از فضيلت زيارت و مدفن او سخن مي‎گويد و شيعيان را به اهميت آن توجه مي‎دهد و مي‎فرمايد «شهر قم، حرم ما است و در آن زني از فرزندان من مدفون مي‎شود، به نام فاطمه هر كس او را زيارت كند بهشت براي او ثابت مي‎شود...» 💐 همه اين بيانات حاكي از شأن و عظمت و فضيلت اين بانوي مكرم اسلام مي‎باشد. بي‎شك اين فضايل و خصوصيات اخلاقي اين بانوي بزرگ است كه او را داراي چنين مقام و منزلتي نموده است چون امام موسي كاظم «ع» داراي 37 فرزند بود كه در ميان آنها اين بانوي مكرم است كه مثل ستاره‎اي درخشان مي‎درخشد و در ميان فرزندان امام كاظم ـ عليه السّلام ـ بعد از امام رضا «ع» هيچ كدام هم سنگ او نمي‎باشد. حال به خصوصيات و فضايلي اشاره مي‎كنيم كه باعث عظمت و درخشش او در ميان ديگر امامزادگان شده است. 🌹🍃🌹🍃🌹 @Gilan_tanhamasir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
▪️از کریمان سنگ‌ می خواهیم ما زر می رسد السلام علیکِ یا فاطمه المعصومه اِشفَعی لَنا فی الجَنَّه❣ 🥀@Gilan_tanhamasir
سلام و وقت بخیر دو خانواده آبرومند برای تهیه یخچال نیاز مبرم به کمک دارند ان شاءالله که با کمک شما عزیزان شرمندشون نشیم ❇️ کمک‌ها و صدقات خودتون رو به این شماره کارت واریز کنید👇 6037991945751125 ملیحه قربانی زاده
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
سلام و وقت بخیر دو خانواده آبرومند برای تهیه یخچال نیاز مبرم به کمک دارند ان شاءالله که با کمک شما
بزرگواران لطفا این بنر رو توی گروه ها و کانالاتون پخش کنید تا ان شاءالله مبلغ مورد نیاز جمع بشه با کمک شما عزیزان ☺️🌷 خوبه که تو این شرایط اقتصادی هوای همدیگه رو بیشتر داشته باشیم 💞 حتی شده نفری ۱۰ هزار تومن ، یا ۵ هزارتومن ، هرکسی هرچقدر که میتونه باور کنید ۱۰ تومن ، ۵تومن نه کسیو پولدار میکنه ، نه کسیو فقیر ، ولی وقتی باهم جمع بشه خیلی گره های بزرگی رو میشه باهاش باز کرد. خدا خیرتون بده 🌼🌿 ممنون که هستید😇
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔺 واکنش سجاد ستوده، فعال رسانه‌ای گیلان به اهانت عبدالرضا داوری علیه میرزا کوچک جنگلی ✍ حداقل یکی دو برگ مقاله می‌خواندی! کتاب پیشکش! ☔️@Gilan_tanhamasir
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
🔺 واکنش سجاد ستوده، فعال رسانه‌ای گیلان به اهانت عبدالرضا داوری علیه میرزا کوچک جنگلی ✍ حداقل یکی د
🔴 پشمک حاج عبدالله! . 🔹اینکه آقای داوری تاریخ نمی‌داند مسلم است. اینکه تاریخ صاحب ندارد و همه با خواندن چهار جمله بدون تحقیق منابع و اسناد به راحتی می‌شوند و تئوری می‌دهند هم سکه رایج این ایام است. هر ساله نزدیک شهادت میرزاکوچک خان عده‌ای بیسواد و غیرمتخصص بلغورات همیشگی را تکرار می‌‌کنند و گویی به اکتشاف جدیدی دست یافته اند. مشکل این است که ما در این مملکت به اندازه "پشمک حاج عبدالله" برای تخصص اهمیتی قائل نیستیم و هرکس دهانش باز شد و سخنی راند و نوشت می پذیریم. صد البته همه آزادند که سخن بگویند، اما آزاد نیستند بدون مبنا و سند چرند بگویند! . 🔹متولیان امر، نهضت جنگل را که کاملا یک نهضت مردمی و هسته مقاومت در بدترین دوران تاریخ بوده است را درست معرفی نکرده اند. میرازکوچک خان به طور هم‌زمان با سه جناح جنگید: ۱.استبداد داخلی(قاجار) ۲.استعمار خارجی(روس و انگلیس) ۳. خائنین و نفوذی های نهضت . 🔹عمر هفت ساله نهضت را یکی دانستن خطاست. اصلا غایت میرزا کوچک خان تکرار حرکت مجاهدین گیلان و اصفهان(بختیاری ها) در ایام فتح تهران بود، قصد داشت مجددا با فتح تهران و اعاده مشروطیت ایران را نجات دهد.(مدلی که یکبار در دوره محمدعلی شاه تجربه شده بود و موفقیت آمیز بود.) متاسفانه این افراد توجهی به انقلاب ضدتزاری روسیه، دوره های روابط نهضت با خارجی ها ندارند و همه را یک کاسه می کنند. . 🔹نهضت جنگل یک نهضت استانی و قومی یا زبانی نبود، تقریبا از نقاط مختلف ایران در نهضت حضور داشتند، آزادی خواهان و مشروطه خواهان شکست خورده و مأیوس خودشان را به میرزا رسانده بودند و اصلا نگاه ملی بود نه قومی و زبانی که دنبال تجزیه باشند . 🔹میرزا بعد از کودتا طرفداران بلشویک ها از رشت خارج شد. او در قرار داد با روس‌ها تاکید کرده بود که در مملکت شیعه نباید مرام کمونیسم را تبلیغ کنند اما روس ها خلف وعده کردند و در مناطق شمالی کشور شروع به تبلیغ کمونیسم کردند که میرزا مخالفت کرد و هزینه مخالفت را هم داد . نمیدانید بخوانید نمیخوانید سکوت کنید شهوت دیده شدن از راه مخالف خوانی را کنار بگذارید . لطفا این پُست را منتشر کنید🌹 . ✍
🔰مقایسه کاربران فعال نوجوان فیسبوک در سال ۲۰۲۱ با سال ۲۰۱۲ 🔹حتما شما هم در چند روز اخیر اخبار عجیب فیسبوک و افشای اسنادش که مربوط به جذب جوانان، نوجوانان و حتی کودکان از راه های غیر اخلاقی و نگه داشتن آن‌ها در این فضا با ایجاد کردن اعتیاد شنیده‌اید. اما با این نمودار راحت تر می‌تونید درک کنید که چرا فیسبوک در تلاش برای نگه داشتن و جذب این گروه سنی است. 🌐 @Gilan_tanhamasir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#پارت138 🌺 سر میز شام کنار آرش نشستم. برادر شوهرم روبروی آرش نشسته بود. هر بار که آرش به من غذا تع
🌷 آرش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. به مادرش چیزی گفت و برگشت، بعد از چند دقیقه مادر شوهرم با کادویی که دستش بود آمد. کادو را به طرفم گرفت و گفت: – راحیل جان پا گشای اصلیت بعد از عقدتونه، الان یه پاگشای کوچولو بود با یه کادوی کوچیک. بعد هدیه اش را به طرفم گرفت. از جایم بلند شدم و بوسیدمش و تشکر کردم. آرش گفت: –بازش کن ببینم خوشت میاد. خیلی آرام و با آرامش کادو را باز می کردم که هم زمان مژگان هم به جمعمون اضافه شد و گفت: – مگه داری هسته می شکافی زود باش دیگه. خندیدم و سریع تر بازش کردم. یک چادر سفید نقره ایی مجلسی زیبا با یک مانتوی سبز یشمی بلند که دکمه‌ایی نداشت. مدلش هم طوری بود که نمیشد برایش دکمه دوخت. با دیدن مانتو کمی وا رفتم. ولی به روی خودم نیاوردم. دوباره از مادرشوهرم تشکر کردم و گفتم: –خیلی قشنگه مامان جان، دستتون درد نکنه. ــ برات مانتو بلندگرفتم که دیگه با چادر اذیت نشی. بی توجه به حرفش رو به آرش گفتم: –برم آماده بشم؟ آرش با بازو بسته کردن چشم هایش جواب مثبت داد. 🌷 لباسهایم را از کمد در آوردم و روی تخت گذاشتم. حرف مادرشوهرم مدام توی سرم اکو میشد. دلم می خواست آرش حرفی بزند و حمایتی بکند، خدایا نکند معنی سکوتش یعنی او هم همین نظر را دارد. چادرو روسری‌ام را از سرم کشیدم و موهایم را محکم تر بستم و شروع کردم به تا کردن چادر رنگی‌ام. آرش با یک نایلون رنگی داخل شد و گفت: – وسایلت رو داخل این بزار، اشاره کرد به نایلون. با این کارش همه ی افکار منفی که در موردش برای یک لحظه به ذهنم هجوم آورده بود محو شدند. نگاه قدر شناسانه ایی به او کردم و گفتم: – ممنون.چقدر توحواست به همه چی هست آرش جان. آمد جلو و چادری رو که تا کرده بودم، را از دستم گرفت، به همراه هدیه ام داخل نایلون گذاشت و گفت: –می دونم از حرف مامانم خوشت نیومد. اگه من اونجا حرفی می زدم مامانم ناراحت میشد، نمیشد قولم رو بزارم زیر پام. باتعجب گفتم: – یعنی حتی بخوای چیزی رو توضیح هم بدی ناراحت میشن؟ ــ پیش مژگان نباید بگم، بعدا باهاش حرف میزنم. 🌷 مانتوام را از روی تخت برداشت برایم گرفت تا بپوشم، ولی من باید اول کتم را در می آوردم. مردد نگاهش کردم و گفتم: –خودم می پوشم. نگاهی به کتم انداخت و گفت: –خب درش بیار دیگه. با خجالت گفتم: – میشه لطفا بری بیرون... دلخور نگاهم کرد و گفت: – نه. سرم را پایین انداختم و با خودم فکر کردم چیکار کنم. با صدای در به خودم امدم که دیدم رفته. حتما از دستم ناراحت شده، از این فکر لبم را گاز گرفتم و بعد فوری آماده شدم. بعد از خداحافظی وارد آسانسور شدیم، اصلا نگاهم نمی کرد.به سویچ توی دستش نگاه می کرد. سوار ماشین که شدیم بینمون سکوت بود، توی ذهنم مدام دنبال مطالب اون کتاب می گشتم، یعنی الان اقتدارش را نابود کرده‌ام؟ یا با نارنجک زده‌ام غرورش را پوکانده‌ام؟ آخه مگه مرد ها اینقدر نازک نارنجیند؟ من که برادر یا پدری نداشته‌ام تا شناخت حداقل مقدماتی از این جنس مذکر داشته باشم. شاید هم آرش از آن نوع حساسش هست. 🌷 از فکرهایم لبخندی بر لبم نشست و این از نگاهش دور نماند. الان چی بگم که باز هم شاد و شنگول شود؟ کاش کتابه اینجا بود یه تقلبی می کردم. بازهم لبخند به لبم آمد. آرش سرش را چرخاند طرفم و دوباره نگاه دلخوری بهم انداخت. با خودم گفتم طاقت نمی‌ آورد مطمئنم قبل از رسیدن به خانه حرف می زند. چند بار با خودم تا شماره ی ده می شمردم و می گفتم الان حرفی میزند. بالاخره رسیدیم. بدون هیچ حرفی. سایلنت سایلنت بود. خواستم خداحافظی کنم که دیدم او هم پیاده شد و نایلون وسایلم را از ماشین برداشت و گفت: – میارم تا در آسانسور. خوشحال شدم. 🌷 وسایل را گذاشت جلوی در آسانسور و زیر لب گفت: – خداحافظ. "عه، واقعا رفت. شاید فکر کرده به او اعتماد ندارم و به غرورش برخورده." نزدیک در که شد صدایش کردم. برگشت و گفت: – جانم. این جانم گفتنش آنقدر احساس و عشق داشت که توانستم خیلی نزدیکش بایستم و بپرسم: – ازمن دلخوری؟ بدون نگاه با اکراه گفت: – نه. با خودم گفتم، بایددرستش کنم. نزدیکتر رفتم. آنقدر که حُرم نفس هایش را روی صورتم احساس کردم. –با اخم وتَخم برم؟ با چشم های از حدقه در آمده نگاهم کرد. لبخندی زدو دستهایش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: – وقتی اینقدر بهم نزدیکی مگه میشه دلخور بود، زندگی من. آغوشش آنقدر حس داشت که دلم نمی خواست دل بکنم، بوی تنش را دوست داشتم، ولی باید می رفتم. ✿○○••••••══ 💐@Gilan_tanhamasir ═══••••••○○✿
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#پارت139 🌷 آرش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. به مادرش چیزی گفت و برگشت، بعد از چند دقیقه مادر شوهر
🌹 دو هفته گذشت، تو این مدت چندین بار دیگر هم آرش من را به خانه‌شان برد. هربار مژگان آنجا بود. برایم عجیب بود می گفت، گاهی از سرکار یک راست به اینجا می‌آیم. پرسیدم: – پس خونه ی مامانت کی میری؟ –فقط آخر هفته ها. وقتی تعجبم را دید گفت: – وقتی دو روز نمی بینمشون اشاره به آرش و مادرش، دلم خیلی تنگ میشه. مادر آرش خیلی به او می رسید و دوستش داشت. بخصوص به خاطر بارداری‌اش، مدام برایش خوراکی می‌آورد تا بخورد. مژگان می‌گفت مادر آرش حتی وقتی با دوستهایش دوره داشتند گاهی من را هم می برد واین برایم عجیب تر بود. در راه دانشگاه بودم که آرش زنگ زد و گفت، فردا سرکار نمیرود تا بعد از دانشگاه برویم خرید کنیم. بعد هم به خانه شان می‌رویم. وارد دانشگاه که شدم. آرش را منتظر دیدم با لبخند به طرفش رفتم و دست دادیم. دیگر تقریبا همه می دانستند که ما با هم نامزدیم. قبل از این که سر کلاس برویم. سوگند را در سالن دیدم. جور مشکوکی نگاهم می کرد. سوالی نگاهش کردم. نزدیک آمد. لبخند زورکی زد و به من و آرش سلام کرد. با اشاره به من گفت: – چند لحظه میای؟ نگاهی به آرش انداختم و پرسیدم: – برم؟ سرش را تکان داد و گفت: –پس من میرم کلاس. 🌹 وقتی با سوگند تنها شدیم، پرسیدم: – مگه امروز کلاس داری؟ ــ نه. با تعجب گفتم: –پس چرا امدی دانشگاه؟ عصبانی دستم رو گرفت و دنبال خودش کشید و گفت: – بریم یه جای خلوت باهات حرف دارم و بعد با قدمهای بلند راه افتاد. ــ یعنی به خاطر این که با من حرف بزنی آمدی؟ سرش چرخید طرفم. –چقدر بهت گفتم راحیل، گوش نکردی. رسیدیم محوطه ی پشت دانشگاه، دستم را از توی دستش بیرون کشیدم. –تو چته؟ میشه به جای این حرف ها درست حرفت رو بزنی؟ دوباره دستم را گرفت. – اول می خواستم بهت زنگ بزنم ولی بعد فکر کردم وقتی این حرف ها رو می زنم پیشت باشم بهتره. ــ چه حرفهایی؟ سرش را پایین انداخت. –در مورد آرش. ناگهان قلبم اسب وحشی شد. در قفسه‌ی سینه‌ام جایی نبود تا بتازد. پس مدام سر می‌کوبید به این میله‌های استخوانی. به سختی پرسیدم: –چی‌شده؟ نگاهش غمگین شد. 🌹 –چقدر بهت گفتم این پسره لیاقت تو رو نداره، چقدر گفتم من رو آیینه ی عبرت کن. گفتی: نمی خوام فقط به خودم فکر کنم، گفتی: اون خوبی زیاد داره، گفتی: من به خاطر خدا دارم... دستم را از دستش با شتاب بیرون کشیدم و حرفش را بریدم و با عصبانیت گفتم: – من میرم سر کلاس، هر وقت غر زدنهات تموم شد بگو بیام حرفت رو بزن. خیلی استرس داشتم. اگر می خواستم بمانم قبل از این که حرفش را بزند سکته ام می داد. به طرف سالن پا کج کردم. راهم را سد کرد. زل زد به چشم هایم و فوری گفت: – آرش خان با یه دختره ارتباط داره. چشم هایم را ریز کردم. – چی گفتی؟ ــ درست شنیدی. در چشم هایش دقیق شدم. شوخی نمی کرد. کاملا جدی بود و غصه داشت. تمام قدرتم را جمع کردم و به همان روش همیشگی چند تا نفس عمیق کشیدم و آرام گفتم: – کی بهت گفته؟ او هم آرام گفت: – یکی از بچه های ترم آخری، گفت اسمش رو نیارم. ــ اون از کجا می دونه؟ با دختره دوسته. ــ دختره؟ ــ همون که با آرش... ــ اسم دوستت چیه؟ ــ گفت: بهت نگم. 🌹 نگاه غضبناکی بهش انداختم. – یعنی هر کی بیاد هر ادعایی بکنه تو باور می کنی؟ ــ نه، من بهش اعتماد دارم. تازه گفت، هم می تونم مدرک نشون بدم. هم اونارو با هم دیده. گفت، من راحیل رو می شناسم که چه دختر پاکیه، واسه همین نخواستم یه بدبخت به بدخت های دنیا اضافه بشه. نگاهم را از چشم‌هایش گرفتم و روی زمین نشستم. سرم را بین دستهایم گرفتم. ــ پاشو راحیل، همه ی چادرت خاک شد. دستم را به زور گرفت و کشید و چند قدم آن ورتر روی یک صندلی شکسته نشاندم و گفت: –چقدر بهت گفتم... براق شدم در چشم هایش، در جا ساکت شد. ــ من باید با این دوستت حرف بزنم، اون داره تهمت می زنه. الان بهش زنگ بزن، فقط باهاش حرف بزنم. از روی صدا که شناخته نمیشه. سوگند پوزخندی زد و گفت: – باز داری حرف خودت رو می زنیا، دختره ساده. گوشیی‌اش را از جیبش در آورد و گفت: –صبر کن ببینم قبول می کنه باهات حرف بزنه. شماره توی گوشی‌اش ذخیره بود. فوری شماره را گرفت و از من دور شد. بعد از چند دقیقه حرف زدن به سمتم آمد. انگار دختره قبول نمی کرد بامن حرف بزند و سوگند چند بار با التماس در‌خواست کرد. بالاخره گوشی را به سمتم گرفت. – بگیربالاخر قبول کرد تا برات توضیح بده... ✿○○••••••══ 💐@Gilan_tanhamasir ═══••••••○○✿
🌹•┄❁بِـسْـم‌‌ِاللّٰه‌ِالࢪَّحمن‌ِالࢪَّحیمْ❁┄•🌹 عرض سلام✋ وادب واحترام محضر یکایک شما تنها مسیریهای عزیز☺️ امیدوارم حال دلتون خوب خوب خوب باشه❤️ و به دور از هر غم و غصه و بیماری باشید👌 ✅ بعضی آدم ها هستن دائما شاکرن، ذکر لبشون"خدایا شکرت" هست. 🌷اصلا انگار غصه ندارن.توی زندگی شونم میری خیلی مشکلات هست .اما آرامش محض اند.هیچ از مشکلات شون حرف نمی زنن. 😊فقط لبخند و امید. آدم کنارشون قوت قلب می گیره. 🔴بعضی هام نه، درست برعکس، همیشه شکایت دارن .دایم از وضع شون ناراضی اند.هر جا می شینن از گرفتاریاشون حرف می زنن .از بدشانسی هاشون. آدم پیش شون یاد بدبختی هاش میفته. 💫خداوند شاکره. بنده های شاکر رنگ خدا هستن، رنگ آرامش. زشتی ها رو می‌پوشونن. بدی ها رو نادیده می گیرن. سختی ها رو رد می کنن. و باور دارن که آخرش آسانی هست. چون خداوند فرموده،پس حتما هست! رنگ خدا قشنگترین رنگهاست✨ ┅═ 🌿🌸🌿 ═┅ @Gilan_tanhamasir ┄┅═✧❁✧═┅┄
📸 تصویری از دیدار نخبگان و استعدادهای برتر علمی با رهبر انقلاب. ۱۴۰۰/۸/۲۶ 🌹@Gilan_tanhamasir
14000826_بیانات دیدار نخبگان با رهبر انقلاب.mp3
8.96M
🎙بشنوید | صوت کامل بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در و استعدادهای برتر علمی. ۱۴۰۰/۰۸/۲۶ 💻 @Gilan_tanhamasir
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#کنترل_ذهن برای #تقرب 23 🔵 گفتیم که مدیریت ذهن، کنترل برخی آگاهی هاست. یعنی اجازه ندیم که هر آگاهی
برای 24 ✅ کنترل ذهن یه قدرتیه که هر کسی بهش دست پیدا کنه میتونه به عالی ترین مقامات دنیا و آخرت برسه... به بهترین جاها... 📌 مثلا یکی از اون عالی ترین جاها اینه که انسان میتونه به اون چیزی که خیلی دوستش داره توجه کنه. 💞ما آدم ها معمولا دوست داشتنی های خوبی داریم که ارتباط عمیقی باهاشون نداریم. چون کنترلی روی ذهنمون نداریم.
این خیلی مهمه که انسان بتونه روی هر چیزی فکر کنه. 🔵 به نظرتون فرق بین فکر کردن یه شخصی مثل رهبر انقلاب یا استاد پناهیان یا سایر متفکرین با فکر کردن های ما افراد عادی چیه؟ 🔹چرا اون بزرگواران وقتی فکر میکنن انقدر مطلب از دل روایات بیرون میکشن و باعث هدایت یه جامعه میشن؟ ✅ چون قدرتی پیدا کردن که میتونن عمییییقا فکر کنن...
✅ مثلا آدم بشینه در مورد فکر کنه! صبر کن ببینم! - واقعا تا حالا شده در مورد جاودانگی خودت فکر کنی؟😊 تا حالا به این فکر کردی که تو تا بی نهایت سال آینده جاودانه خواهی شد؟ اصلا تا حالا عمیقا به بهشت فکر کردی؟💕 بیایم یکمی عقب تر! تا حالا شده به لحظه مرگ فکر کنی؟☺️
✅ بذارید امروز یه تمرین بهتون بدم! یه تمرین بسیااااار رشد دهنده و خاص!😊💕 این تمرین رو همه میتونید انجام بدید. 👌و جالبه که این تمرین از جنس آگاهی دادن نیست 👈 یعنی من نمیخوام امروز بهتون آگاهی خاصی بدم. بلکه میخوام یه رو توی شما زنده کنم. یه حس فوق العاده موثر در زندگی ✔️💥 این حس خیییلی زور داره! انرژی تو رو برای بندگی خدا، هزار برابر میکنه! انرژیت برای کنار گذاشتن هر چیزی که ذهنت رو الکی پر میکنه چندین برابر میشه! راحت همه ی چیزای به درد نخور رو کنار میذاری!😊
✔️ خب بریم سراغ تمرین. همین الان هر کدوم از شما به این سوال فکر کنید.☺️ لحظه ی جان دادن رو اگه بهش عمیق نگاه کنی چه اتفاقی می افته؟
بنده بگم؟😊 🔹 باشه. فقط یه مقدار اگه اولش ناراحت شدی منو ببخش. چاره ای نیست. باید بگم. این از اون ناراحتی هایی هست که یه عمر نجاتت میده... موقع مرگ چی میشه؟ 💢 هر چی لذت بردی توی دنیا، از دُر دماغت در میاد!!! هیییییچیش دیگه ارزشی نداره! هیچیش نمیمونه! ⭕️ هر چی خوردی و پوشیدی و شهوترانی کردی و فیلم دیدی و خشمت رو خالی کردی و .....
🔹 چی میمونه اونجا؟ چیو ازت قبول میکنن؟ حسرت چیو میخوری؟😒 عمییییق نگاهش کن... چیا هستن؟ بشمار.... ✅ خب از همین امروز با همون ها مشغول باش. ببین موقع مرگ چه کارایی برات میمونه ، همه ی وقتت رو برای همون کارا بذار که تا اون موقع دستت پر باشه.👌
بذارید تمرین رو یه جور دیگه بگم: ✅ فرض کن یه نفر از پیش خدا بیاد و بهت بگه که شما فقط تا سه روز دیگه زنده هستید! چه کارایی میکنی؟ خب همیشه مشغول همون کارا باش دیگه!😊 آیا توی اون سه روز دیگه وقتت رو پای تلویزیون و شبکه های اجتماعی و گفت و گوهای بی مورد و .... میذاری؟ اصلا حالت بهم نمیخوره از این که وقتت رو از دست بدی؟👌
✅ کنترل ذهن یعنی فقط در مورد کارایی فکر کن که انقدر ارزش دارن که وقت جان دادن به خاطر انجامشون احساس رضایت کنی... الان ما این حرفا رو زدیم 👈 ولی انصافا تا وقت نذاری یک ساعت و روش فکر نکنی فایده ای نداره بعدش نیای بگی حاج آقا من این تمرین رو کردم ولی اثر نداشت!!! 😒 اونوقت بهت میگم که برو دوباره عمیقا روش فکر کن!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#پارت140 🌹 دو هفته گذشت، تو این مدت چندین بار دیگر هم آرش من را به خانه‌شان برد. هربار مژگان آنجا ب
🍀 با ترس به گوشی نگاه کردم. ــ بگیر دیگه نترس نمی خورتت. گوشی را از دستش گرفتم و روی گوشم قرار دادم. با صدای لرزانی گفتم: – الوو ــ سلام خانم رحمانی. با اصرار سوگند جون قبول کردم بهتون بگم حرفهایی که سوگند جون بهتون زده حقیقت داره. اگه بخواهید هم عکس ازشون دارم هم اسکرین شات از پیام هاشون. با دهان باز به سوگند که بالای سرم ایستاده بود نگاه می کردم. ــ شما اسکرین شات رو از کجا آوردید؟ ــ از سودابه، وقتی حرفهاش رو باور نکردم خودش برام فرستاد. ــ سودابه؟ ــ آره دیگه همون دوست دختر شوهرت. از این لحن حرف زدنش بدم امد، گوشی را گرفتم طرف سوگند و شروع به نفس عمیق کشیدن کردم. از استادی شنیده بودم که می گفت: –هر وقت به مشکلی برخوردید که براتون سخت بود از بالا بهش نگاه کنید. رفتم روی صندلی ایستادم و به آسمون زل زدم. در دلم گفتم: –خدایا الان منظورت چیه؟ متوجه نمیشم. میشه یه کم سطح پایین تر حرف بزنی؟ آخه من سوادم... 🍀با صدای سوگند به خودم امدم. ــ پایه اش شکسته بیا پایین بابا، الان میوفتی سَقَط میشی بهونه میدی دست آرش خان. بعد دستم را گرفت و از صندلی پایینم آورد. –آخه کی از روی صندلی بیفته سقط میشه. ــ پس خبر نداری الان اونقدر علم پیشرفت کرده، طرف راست راست تو خیابون راه میره بَلا سرش میاد. اصلا تو خونه داره خوش و خرم راه میره پاش گیر میکنه به فرش و بعدشم فاتحه... اگر در موقعیت دیگری این حرف را میزد، حتما می‌خندیدم. – فعلا که خدا نخواست و طوری نشد. ــ حالا چرا رفتی اون بالا؟ –خواستم از بالاتر به این ماجرانگاه کنم. پوزخندی زد و گفت: – به جای از بالا نگاه کردن واقع بین باش. ــ فکر می کنم هستم. واقعیت باور حرفهای شماها نیست. پوفی کرد و گفت: – بگم عکس ها رو بفرسته؟ اخم کردم. –که چی بشه؟ ــ که بهت ثابت بشه. ــ فکر کن ثابت شد، بعدش؟ با تعجب نگاهم کرد و آرام گفت: –بعدش دیگه خودت باید تصمیم بگیری. بی خیال گفتم: – من تصمیمم رو از الان گرفتم. با اشتیاق گفت: –خب؟ ــ من از قبلم می دونستم که آرش با دخترا راحته و گاهی هم باهاشون بیرون میره. همین جوری که هست قبولش کردم. الانم نیازی نمی بینم اهمیتی به این حرفها بدم. حتی اگه درست باشه. 🍀 با عصبانیت تقریبا دادزد: – پس می خوای سرت رو بکنی زیر برف؟ با خونسردی تمام گفتم: –آره...وقتی تمام روح و فکر و جسمش با منه، چیزای دیگه چه اهمیتی داره؟ نفس عمیق کشیدم و دنباله ی حرفم را گرفتم: –به نظر من هیچ برگی بی خواست خدا زمین نمیوفته اگر آرش کاری رو که شما می گید انجام داده، خواست خدا بوده و راهش اینی که تو میگی نیست. راهم را به طرف ساختمان دانشگاه پیش گرفتم. چادرم را گرفت و کشید. – راحیل بیدار شو...می خوای بگی تقدیرت این بوده؟ نخیر. تو انتخابت غلط بوده... ایستادم و با اخم گفتم: – سوگند من بیدارم، شماها خوابید... ــ یعنی حتی نمی خوای به روش بیاری؟ ــ که اینجوری خودم زندگیم رو نابود کنم؟ سرش را گرفت و گفت: –چطور می تونی دیگه عاشقش باشی، وقتی به این فکر می کنی که اون همون حرف های عاشقونه رو به یکی دیگه هم میگه؟ دستهایش را گرفتم و گفتم: –اینقدر خودت رو اذیت نکن. من به این چیزا اصلا فکر نمی کنم. سعی می کنم هر چی شنیدم همین جا خاکش کنم. به اون دوستتم بگو دیگه نه از آرش حرفی بزنه، نه به تو خبری بده. سوگند زمزمه وار گفت: –مارو باش، اینو عقل کل می‌دونستیم. این که کلا تعطیله. نمیدونم خدا عقل نذری میداد این کجا بود. 🍀 بی توجه به حرفش گفتم: – راستی باید تا آخر هفته بیام لباس مامان رو تموم کنم، می خوام زودتر بهش بدم. با حرص گفت: –چیزی نمونده، با یک ساعت کار جمع میشه. با شنیدن صدای زنگ گوشی‌ام کمی از سوگند فاصله گرفتم. ــ سلام آرش جان. ــ باشه عزیزم، الان میام، نگاهم به سوگند بود که چهره اش رو مشمئز کرده بود. ــ نه، سوگند کاری با‌هام داشت، الان دیگه داره میره منم الان میام. وقتی وارد مغازه گیره فروشی شدیم. آرش با دیدن اون همه گیره تعجب کرد و مشغول جدا کردن شد. هر کدام را یکی‌ یکی بر می‌داشت و می‌گرفت کنار گوشم و می پرسید: –قشنگه؟ من هم توی آینه ایی که روی پیشخوان بود خودم را نگاه‌ می‌کردم و لبخند‌ می‌زدم. گیره‌ایی را که نگین یاسی داشت را برداشت و به طرفم گرفت و گفت: – نگاه کن راحیل، واسه اون روسری یاسیه خوبه؟ اون روز می گفتی گیره هم رنگش رو نداری، بیا اینم بردار. نگاه تشکر آمیزی به او انداختم و با خودم فکر کردم "وقتی اینقدر حواسش به همه چیز هست، دیگر چه اهمیتی دارد که با کدام دختر کجا دیده شده است. خود من هم یادم رفته بود برای روسری یاسی رنگم گیره ندارم." نگاهی به خانم فروشنده که مشغول جابجا کردن وسایل قفسه بود انداخت وکنار گوشم مهربان گفت: –راحیلم، چند تا هم به سلیقه ی خودت انتخاب کن دیگه. همه رو که من انتخاب کردم. آرام گفتم: –دلم می‌خواد همه رو تو انتخاب کنی.
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس #پارت141 🍀 با ترس به گوشی نگاه کردم. ــ بگیر دیگه نترس نمی خورتت. گوشی را
☘ " چطور حرف های سوگند و دوستش را باور می‌کردم. مگر می توانستم از این لحظه هایم برایشان بگویم. اگر حرفهای سوگند را برای آرش تعریف کنم، یعنی عشقش را باور نکردم، یعنی به او اعتماد ندارم. من نمی توانم اینقدر سنگ‌دل باشم." بعد از این که یک جعبه ی کوچک منبت کاری شده هم برایم خرید، پیشنهاد داد برویم قدم بزنیم. داخل پارک که شدیم. بازویش را به طرفم گرفت و من با تمام وجود چنگش زدم و برای لحظه ایی سرم را به بازویش تکیه دادم. دستهایش را داخل جیبش گذاشت و نگاه مهربانش را روی صورتم گرداند. آنقدر عشق در نگاهش بود که شرمنده شدم از فکرهای بدی که حتی یک لحظه در موردش کردم. "این چشم ها چطور می تواند به کسی غیر از من عشق بورزد. هیچ وقت باور نمی‌کنم حتی اگر راست باشد. " برای مدت طولانی در سکوت فقط قدم زدیم. در ذهنم با خودم حرف می زدم. به نیمکتی رسیدیم که آرش پرسید: – بشینیم؟ ــ آره. کنار هم روی نیمکت نشستیم. آرش دوباره به من خیره شد. هر دفعه نگاهم می کرد قلبم ضربان می گرفت. ــ راحیل. ــ جان نگاهش را به روبرو پرت کرد. –چیزی شده؟ با تعجب نگاهش کردم. – منظورت چیه؟ ــ آخه همش تو فکری. یک لحظه هول شدم و سرم را پایین انداختم. باید چیزی می گفتم که دروغ نباشد، برای همین گفتم: –چیز مهمی نیست. ☘ آرنج هایش را روی پاهایش گذاشت و دستهایش را به هم گره زد. – حتما خیلی مهمه که اینقدر فکرت رو مشغول کرده، سر کلاسم اصلا حواست به درس نبود. خدایا چه بگویم. صاف نشست و با دستش گوشه‌ی روسری‌ام را صاف کرد. – سوگند حرف ناراحت کننده ایی بهت زد؟ نگاهم را پایین انداختم. حرفی نزدم. ــ راحیلم، من رو نگاه کن. نگاهش کردم. نگاهش تلفیقی از مهر و عتاب بود. ــ به من مربوط میشه؟ نتوانستم به نگاهم ادامه بدهم. با صدای بالاتری گفت: – نگام کن. با چشم های پایین گفتم: – میشه راه بریم؟ بی معطلی بلند شد و دست به جیب ایستاد. هم قدم شدیم. زمزمه وار با خودش گفت: – پس به من مربوط میشه... وقتی دوباره سکوتم را دید ادامه داد: –باشه نگو، اما اگه یادت باشه خودت گفتی اگه مشکلی پیش امد با آرامش با هم حرف بزنیم. با تردید گفتم: –الان که مشکلی پیش نیومده. ایستاد و به چشم هایم زل زد. ☘ از نگاهش گریزان بودم. به دور دست نگاه کردم و گفتم: –اگه خودم نتونستم حلش کنم، چشم، اول به تو میگم. نفسش را عمیق بیرون داد و نوچی کرد و سرش را تکان داد. وقتی به خانه‌ی مادر شوهرم رسیدیم. برای تعویض لباس به اتاق آرش رفتم. مژگان روی تخت آرش خوابیده بود. با حرص بیرون آمدم. هم زمان آرش هم می خواست وارد اتاقش شود و لباس عوض کند. سعی کردم خونسرد باشم و گفتم: – لطفا نرو، مژگان اونجا خوابیده، لباسش مناسب نیست. برگشت و به طرف سالن رفتیم و گفت: – پس لباس هام رو برام میاری؟ خواستم به طرف اتاق بروم که مادرش گفت: – این مسخره بازیها چیه آرش، برو خودت بردار دیگه. آرش رفت کنار مادرش و با آرامش گفت: – بهش بگید دفعه ی بعد تو اتاق شما بخوابه. دو نفر آدم رو اینجا علاف خودش کرده. مادرش چشم غره ایی رفت و گفت: –چه می دونست شماها اینقدر زود میایید. خب شما برید تو اتاق من. آرش با حرص می خواست حرفی بزند که دخالت کردم و گفتم: –آرش جان بیا بریم من لباس هات رو برات میارم... موقع رفتن به طرف اتاق، می‌شنیدم که مادر شوهرم زیر لب غر‌غر می‌کند.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا