هفت آبان
سر زنگ عربی نشستهام و همهی بچهها حواسشان به خانم امامی بود؛ غیر من.
هیچکدامشان نمیدانند دستانم یخ کرده و بغض گندهی درون گلویم نمیگذارد راحت نفس بکشم. اینجا هیچکس دستانم را نگرفته و با لحن نگران نگفته: «وای! چقدر یخ کردی!» اینجا هیچکس اسمش را روی لژ کفشم ننوشته. حتی یک نفر هم با دیدنم چشمانش برق نزده.
کسی نمیداند چندین سال پیش، هفتم آبان ماه، چند روز بود که تهران به حال زندگی دختری که قرار بود درونش متولد شود گریان بود. ساعت هشت صبح چشمانش را باز کرد. انقدر گذشت که آن دختر تبدیل شد به من.
بالاخره یک سال دیگر هم گذشت. و چقدر امسال با سال قبل فرق داشت. چقدر بیشتر زجر کشیدم و کمکم خدا را بین دردهایم پیدا کردم.
چقدر تنهاتر شدم. چقدر گریه کردم و چقدر... نه... نخندیدم.
یک سال بیشتر توانستم تحمل کنم و امروز بین اینهمه غریبه، بین تدریس قواعد عربی، نزدیکترین شخص به من تبریک گفت.
منِ عزیزم؛ تولدت مبارک!
از طرف اِلآی
_اِلآی وصالی
#متن_سبز
متنِسبز!
هفت آبان سر زنگ عربی نشستهام و همهی بچهها حواسشان به خانم امامی بود؛ غیر من. هیچکدامشان نمی
بعد اینهمه وقت که ننوشته بودم، به بزرگی خودتون اینو ببخشید.
هدایت شده از . 𝐌𝐲 𝐒𝐩𝐢𝐫𝐢𝐭 | روحِمـن -
اِلایِ عزیزم ؛
دخترِ مهربونُ دوستداشتنی '
درسته که از پیشمون رفتیو نمیتونیم تو این روزِ قشنگ کنارت باشیمو باهم ذوق کنیم ولی . .
خواستم از همینجا بهت بگم
مرسی که ب دنیا اومدی ،
مرسی که هستیو باوجودت دنیارو قشنگ میکنی ،
مرسیکه هستیو برامون مینویسی ،
تولدت مبارک آبان ماهیِ قشنگم🎀 .
متنِسبز!
اِلایِ عزیزم ؛ دخترِ مهربونُ دوستداشتنی ' درسته که از پیشمون رفتیو نمیتونیم تو این روزِ قشنگ کنارت
وای زهرااا😭
ببینم نصف شبی میتونی اشک منو دربیاری یا نه. دل منم برای همهتون خیلی خیلی خیلی تنگ شده...👩🏽🦯
انشاالله که خیره...