همین جوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد.
اولین بار که دیدمش
از نگاهش نور چکه میکرد
و ماه توی قهوهی چشم هایش شناور بود.
و من یقین یافتم که «او» گونهی انسانیِ ماه است.
حالا هم که دارم این نامه را برایت مینویسم، یاد خندههایمان در کافهها و رستورانها افتادهام.
چه کیفیت نایابی داشتند آن لحظهها میفهمی که؟ هیچوقت با هیچکس مثل تو صمیمی نمیشوم.
گفت تنها میمونی مرد حسابی. داری پیر میشی، به ده سال دیگه فکر کن، بیست سال دیگه.
"دیگه" رو مث تو میگفت. یادت کردم باز.
کجاهایی؟ تنها نمونی کاش ..
میدونی مهلا؟
همیشه اونایی که میگن هیچوقت عاشق نمیشیم،
از بقیه سختتر عاشق میشن!
انگار یه اتفاقی قراره روی اونارو کم کنه
میخواد بگه آدمها از عشق بدشون نمیاد
فقط باید وقتش برسه...