eitaa logo
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
684 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
445 ویدیو
3 فایل
﷽ «و گاهی بهتر است حرف ها به زبان قلم درآیند...»🪴 ࣬ صندوق پستی‌مون: @Green_Text_Chatroom کانال تقدیمی ها: @Green_Text2 ‌‌─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅ ⊹ ⋅ ─ ⋅⋅ ─ ⋅⋅ ─ •هرگونه کپی مطالب ممنوع و حرام می‌باشد!
مشاهده در ایتا
دانلود
بنظرم خوب و جالبه. یسری نکاتی داره ولی اثر قشنگ و خفنیه.
نماد نه، اقتباس از دونفر از اطرافیانم هستن. بعد آخرین قسمت قراره جشن پایان رمان بگیریم و یه روز کامل کلی آرت و فکت و اینا درباره رمان بذارم براتون. اون موقع متوجه میشید.
اره، حدودا هم نظریم.
داداش این دیگه مازوخیسم رو رد کرده. این کارا چیه.
نگفتم نمیگم، گفتم قول نمیدم که حتما جواب بدم‌. مرکز.
ممنون از مشارکت تون.! شب همگی بخیر.
بھ‌قوݪ‌موݪـٰـانا هࢪ‌چیز؎دࢪ‌خیـٰـاݪ‌بگنجد‌واقع‌است‌ پس‌تصوࢪش‌ڪن:)! ☕️ | @Green_Text
درختے کہ ریشہ قوی داره بہ طوفان میخنده!🍀 ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 80 ☕️ | @Green_Text
سبزنوشته‍┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 80 #Green_hope ☕️ #Sakura | @Green_Text
"امید سبز" (قسمت هشتادم) وارد اتاقک دیگه ای شد و منو روی زمین گذاشت. دیگه نمی خندید، بلکه ناگهان حالت چشماش خیلی جدی شد. - لطفا به حرفایی که بهت می زنم خوب گوش کن، باشه؟ باید مطلب مهمی رو بهت بگم. مطلبی که برادرت یوتا وقت نکرد بهت بگه، و من باید بهت بگمش. تعجب کردم.. اون یوتا رو از کجا می شناخت؟ - من بازت می کنم، ولی لطفا شلوغ نکن و فرار هم نکن. به حرفام گوش بده. نمی خواستم قبول کنم. احتمال می دادم که از اسم یوتا برای فریب دادن من استفاده کنه. ولی از طرفی چون اسم یوتا رو آورده بود بشدت کنجکاو بودم که بفهمم چی می خواد بگه. شنیدن حرفاش که ضرری نداشت، یکم دیرتر می کشتمش چیزی نمیشد. پس سری تکون دادم و تایید کردم. فرمانده کای به حرفش عمل کرد و منو باز کرد و روبروم نشست. "همیشه منتظر این لحظه بودم اما الان نمی دونم چطور شروع کنم... کاش همین الان بهش الهام میشد و منو به یاد میاورد.." باز هم چیزایی می شنیدم که مال خودم نبودن. داشتم کلافه می شدم. کاش این صداها قطع می شدن تا بتونم ببینم حرف حساب این قاتل چیه! - منو به یاد نمیاری، درسته؟ - معلومه که تورو یادمه! تو همون عوضی هستی که جونتو نجات دادم، اما تو برادرمو کشتی. که شوالیه ها دینشونو ادا می کنن، آره؟ نمی تونستم توی چشماش نگاه کنم، توی چشماش غم عمیقی رو حس می کردم که بدنم رو به لرزه می انداخت. - پس واقعا یادت نمیاد... حق هم داری. اون موقع خیلی کوچک بودی. فکر کنم 4 ساله ات بود. نمی فهمیدم، یه مرتبه از چی حرف می زد؟ فرمانده کای چراغ رو بالا آورد، انگار می خواست بذاره من صورتشو واضح تر ببینم. چشمای سبزش توی نور چراغ درخشیدند. تاحالا به رنگ چشماش دقت نکرده بودم. به طرز عجیبی... شبیه چشمای یوتا بود. نه، اون چشما اصلا خود چشمای یوتا بود! - منو به یاد نمیاری، ما باهم فامیلیم یوکو. پس حدسم درست بود، می خواست فریبم بده. اعصابم به هم ریخت. - احمق گیر آوری؟ موهای مشکی ات رو می بینم. - یعنی داری میگی موهای مشکی زیبای مادر رو به یاد نمیاری..؟ مادر... مادر... خاطرات گنگی ازش توی ذهنم بود ولی چهره اش رو به یاد نمیاوردم. راستی مادرم چه شکلی بود؟ سعی کردم به خودم فشار بیارم تا شاید مادر رو به یاد بیارم. اما تنها نتیجه ای که داشت سردرد وحشتناکی بود که به جون سرم افتاد. از شدت درد دستمو روی سرم گذاشتم. اونجا بود که فرمانده کای کاری کرد که اصلا انتظارشو نداشتم و شوکه شدم. لبخند تلخی زد و موهامو نوازش کرد. - به خودت فشار نیار... حق داری بعد اون همه اتفاق چیزی به یاد نیاری، خواهر عزیزم.. و اون جا بود که بعد سالها فراموش کردن، کای بهم درباره گذشته ام و خانواده ام گفت. تمام مدتی که کای اون اتفاقات رو تعریف می کرد، من درحالی که دلم می خواست انکارشون کنم و از سردرد وحشتناکم کلافه شده بودم، شوکه و حیران به حرفاش گوش می دادم. نمی خواستم باور کنم... مگه میشد... برادر دوقلوی یوتا؟ برادر دیگه من؟ نه نه!اصلا فرضا برادرم باشه، برام گرفتن انتقام برادری که سال ها زحمتمو کشیده مهم تر از برادری بود که بعد سالها پیداش شده! این فکرا رو توی ذهنم کاشتم؛ درحالی که حقیقت این بود که به طور شرمسارانه ای حس می کردم میلی به کشتن کای ندارم! اما نباید اینطور می بود... نباید... - اهمیتی به این داستانایی که معلوم نیست کجاش راسته و دروغ نمیدم. نسبت خونی برام اهمیتی نداره، تو هنوز فقط یه غریبه ای که برادر منو کشتی. انتقام برادرمو می گیرم و بعد حساب اون پادشاه قلابی رو کف دستش می ذارم. کای می خواست چیزی بگه که انگار چیزی که پشت سر من دید باعث شد خشکش بزنه. هول شد و منو به سمت خودش کشید، انگار که می خواست ازم محافظت کنه. سایه سیاه کسی پشت سرم بود که نزدیک می شد ولی چهره اش مشخص نبود. اونجا بود که صدای آشنای کسی رو شنیدم که هیچوقت صداشو فراموش نمی کردم. - این اتفاق نمیوفته. - ی... یوتا؟ با قدم های لرزان به سمتش رفتم. این ممکن نبود! خودم دیدم که اونو جلوی چشمام کشتن. باورم نمی شد. یعنی واقعا داشتم دوباره می دیدمش...؟ کای از جا برخاست و پشت سر من به سمت یوتا اومد و با صدای بهت زده ای گفت: - یوتا! کی به هوش اومدی؟ - سروصداهای تو مگه می ذاره آدم بخوابه؟ دستشو به دیوار گرفته بود و به کمک اون راه می رفت. قلبم درهم فشرده شد. چه بلایی سرش اومده بود؟ یه لحظه تعادلشو از دست داد و نزدیک بود بیوفته که به سرعت به سمتش رفتم و گرفتمش. کای هم همینکارو کرده بود. باورم نمی شد که زنده بود. قلبم جوری می تپید که انگار می خواست از سینه بزنه بیرون. اونجا چه خبر بوووود؟ سیلی محکمی به صورت یوتا زدم که بیشتر ازون که از عصبانیت یا شوک باشه، از شوق دوباره دیدنش بود. - خیلی دوست داری منو نگران خودت کنی برادر؟ کارد می زدید خونم در نمیومد. قبل از اینکه اشکام جاری بشه چشمامو بستم و بدون اینکه بدونم دارم کجا میرم دویدم. ☕️ | @Green_Text
- 𝓣𝓲𝓽𝓵𝓮: Green hope / امید سبز - 𝓝𝓾𝓶𝓫𝓮𝓻 𝓸𝓯 𝓹𝓪𝓻𝓽: 81 ☕️ | @Green_Text