دلتنگی آدم را به خیابان میکشد.
دلتنگم؛ و مردم نمیفهمند قدم زدن گاهی از گریه کردن غم انگیزتر است.
یک نفر را میشناختم که به هرکسی هر آنچه که دوست داشت بشنود، میگفت.
محبوب بود و دروغگو...
تکیه داده به دیوار در سکوت در انتظار هیچکس ؛ سوی بی سوی نگاهم به سمت قاب پنجره و ماهی که درونش جای خوش کرده فرار میکند ، نفسی عمیق .
احساس پوچی درون قلبم آزارم می دهد . کاش میتوانستم به کودکی ام باز گردم ، اما نه کودکی ام را دوست ندارم ! من کدام بخش از زندگی ام را دوست داشتم ؟ ذهنم خسته شده . مغزم درد میکند ، چقدر اینجا شلوغ است .
چشم بستم تا بخوابم ، خورشید طلوع کرد . طلوع خورشید پس از تاریکی ، هر روز همین است . هر روز دوباره مجبورم که این انسانها را تحمل کنم . کاش میتوانستم دهن همسان را ببندم ، اما برای این کار به چند دست نیاز دارم ؟
استخوان های بدنم نعره میزنند از خشکی تن . تکانی به خودم میدهم ؛ باید به کار بپردازم ، باید باز هم به میان این حیوانات انسان نما بروم .
امروز هوا ابری است ، پاییز در طهران همینقدر دلگیر است . مجبوری هنگامی که نه بارانی وجود دارد و نه برفی سوز سرما و سیلی هایش را تحمل کنی . پاهایم بر طبق یک برنامه از پیش تعیین شده حرکت میکنند . نیازی به راهنمایی ذهن ندارند میدانند چه همهمه ای درونش برپا است و اگر برای اجازه واردش شوند باز گشتشان ... آه خب شاید بازگشتی در میان نباشد .
من خیلی وقت است که جهنم بودن نه تنها زندگی ام بلکه تمام دنیا را پذیرفته ام ولی با درک این مفهوم چرا هر روز به نسبت روز گذشته غمگین ترم . چرا شادی حتی برای یک احوالپرسی سالیانه به سراغم نمی آید . آخرین بار هنگام دیدن لبخند مادرم شادی به سراغم آمد ، مادرم ... به فرشی که مادرم بر روی آن جان داد قسم که او مانند فرشته ای بود که بودنش در زمین تنها برای به بند کشیدنش بود . به گل روییده میان آسفالت خیابان خیره میشوم ، تبریک ! لبخند به لبانم نشست اما به کوتاهی یک نفس ، ثانیه ای بعد من در حال پیمودن خیابان های طهران برای رسیدن به محل کارم بودم ، شادی به سراغم آمد و بعد سریع از من فرار کرد .
HUG,:)
یک نفر را میشناختم که به هرکسی هر آنچه که دوست داشت بشنود، میگفت. محبوب بود و دروغگو...
او دروغگو نبود.
تنها میدید که هر کس چه چیزی را نیاز دارد بشنود و همان را میگفت.
گاهی انسان ها نیاز به شنیدن حرفهایی دارند که عمیقا به شنیدن آنها نیاز دارند...
گفتن آنها سخت نیست.
وجود انسانی که حاضر باشد اینها را بگوید سخت است!
او حرفها را میزد.
هر چه که آنها نیاز دارند...
برای همین محبوب بود، نه دروغگو(: