eitaa logo
‌𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽
147 دنبال‌کننده
443 عکس
72 ویدیو
13 فایل
به نام او♥️ ✨at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه..•♥️ اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه✨ شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵♥ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا✨ خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
تایم فدای دخترای خودم🌚
خدایی لف ندید دیگه...
سلامممممم دختراممممم
اینجارو ببیننننن😭🤍
یکمی پارت بعد دو هفته💆🏻‍♀✨
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ³⁷✨🤍 آوا به چشمانِ آرش خیره شد. سکوتِ سنگینی سالن را پر کرده بود. سربازها همچنان روی زمین زانو زده بودند. سلنا با نیشخندی از دور تماشایش می‌کرد. آوا به سمتِ حامی برگشت و چشمکی زد. حامی با وحشت اما اطمینان سرش را تکان داد. آوا دستش را به سمتِ آرش دراز کرد. آرش با لبخندی پیروزمندانه دستش را گرفت. «خوش اومدی به خونه، فرماندهِ من.» آوا احساس کرد جریانی سرد وارد بدنش شد. از سر انگشتانش تا عمقِ قلبِ فلزی‌اش. دردِ وحشتناکی شبیه برق‌گرفتگی بود. اما آوا دندان‌هایش را روی هم فشرد. او در جیبِ داخلی پالتویش، لپ‌تاپ داشت. با دستِ آزادش، کابل را به سوکت وصل کرد. آرش نفهمید. او غرقِ در پیروزی بود. صفحه نمایشِ کوچکش در نورِ قرمز درخشید. کدها مثل بارانِ اسیدی روی صفحه جاری شدند. «دسترسی به هسته… شروع شد.» آوا در ذهنش با ماشینِ شهر حرف می‌زد. او باید هویتِ خودش را حفظ می‌کرد. تصویرِ حامی توی ذهنش شد سپرِ دفاعی. آرش ناگهان چشمانش گرد شد و عقب کشید. «داری چیکار می‌کنی؟ این کدها چیه؟» آوا لبخندی زد که بویِ خطر می‌داد. دارم خونه رو پس می‌گیرم، آرش.» انفجاری از نورِ سفید سالن را لرزاند. سربازها از جایشان نیم‌خیز شدند. سیستمِ ایترنا جیغِ الکترونیکی کشید. تمامِ چراغ‌های سالن به رنگِ آبی درآمدند. آوا حس کرد دیگر خودش نیست؛ او همه بود. او تمامِ شهر را در ذهنش می‌دید. حامی داد زد: «آوا! تمومش کن!» اما آوا در حالِ نوشتنِ کدهایِ آخر بود. کدهایی که وفاداری‌اش را به حامی می‌بست. آرش دستش را به سمت کلتش برد. سلنا فریاد زد: «نذار تموم کنه!» آوا کلیدِ «اینتر» را با تمام قدرت فشرد. سکوتِ مرگباری همه‌جا را فرا گرفت. و بعد، قلبِ ایترنا شروع کرد به تپیدن. 🎀🤍
آوا دَر حَنجَره ِ حامی پارت ³⁸✨🤍 سکوتِ بعد از انفجار، ترسناک‌تر از خودِ صدا بود. آوا میانِ رشته‌های نوریِ آبی معلق بود. او دیگر گوشت و پوست نداشت؛ فقط کد بود. حامی از دور، با چشمانی گریان به او خیره شده بود. آرش، لرزان و مغلوب، به زمین افتاده بود. سلنا سعی کرد به سمتِ کنسول اصلی بدود. اما انگشتانِ آوا، راهِ سلنا را سد کردند. «هیچ‌کس به اینجا نزدیک نشود.» صدا، نه از دهان، که از تمامِ بلندگوهای شهر بود. صدای آوا، حالا با طنینِ فلزی و با‌شکوه بود. او تمامِ سیستمِ امنیت را در اختیار داشت. او می‌توانست با یک فکر، کلِ شهر را خاموش کند. یا می‌توانست تمامِ دروازه‌های ایترنا را باز کند. حامی فریاد زد: «آوا! بیدار شو! خودت رو گم نکن!» آوا در میانِ دریایی از داده‌ها، صدای حامی را شنید. آن صدا، مثل یک لنگر در اقیانوسِ کدها بود. او به سمتِ هسته مرکزی، نگاهی انداخت. سیستم داشت سعی می‌کرد هویتِ انسانی‌اش را پاک کند. «خطای سیستم: تلاش برای بازنویسیِ پروتکل‌ها…» آوا لبخندی زد؛ لبخندی که از میانِ پیکسل‌ها می‌درخشید. او به جایِ جنگیدن با سیستم، با آن متحد شد. او دستور داد: «تمامِ منابع، به بخشِ مسکونی برگردد.» «انرژیِ اضافی، به بخش‌هایِ فقیرنشین هدایت شود.» 🎀🤍