eitaa logo
هادے دلھا...♡
272 دنبال‌کننده
326 عکس
113 ویدیو
0 فایل
حالا ڪه اومد؁ تا اینجا...↯ یہ صݪوات هدیہ بہ امام زمانت بده...🌸 یہ صݪوات هم هدیه بہ مادرت حضرت زهرا (س)🌸 🌻 @Fa_Alipoor ⇦خادم کانال اطلاعاتمون🌿 https://eitaa.com/shoroothadidelha کپی؟!حلالت رفیق😌♥️
مشاهده در ایتا
دانلود
بهت قول میدم اینجا بهترین رفیق رو پیدا کنی و بشناسیش برای اینکار فقط روی یا همون JOIN کلیک کن😍🌸👇
 « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ » اللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَ عَجّل فَرَجَهُم
اگربرای‌خداجنگ‌می‌كنیداحتیاج‌ندارد به‌من‌ودیگری‌گزارش‌كنید گزارش‌رانگهداریدبرای‌قیامت‌ اگركاربرای‌خداست‌گفتنش‌برای‌چه؟ 🌻https://eitaa.com/Hadidelha1336
5.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔅من می‌خوام به امام زمان عج خدمت کنم، ولی مشغله دارم! 🌱 🌻https://eitaa.com/Hadidelha1336
هوا تاریک شده بود ، جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد، چشمانم را به سختی باز کردم ، مرا به آرامی بلند کرد ، دردی حس نمیکردم ، از میدان مین خارج شد در گوشه ای امن آهسته و آرام مرا روی زمین گذاشت . به گزارش خبرگزاری تسنیم، مصطفی هرندی می گوید: خیلی بی تاب بود ، ناراحتی در چهره اش موج میزد . پرسیدم چیزی شده !؟ ابراهیم با ناراحتی گفت : دیشب با بچه ها رفته بودیم شناسایی ، تو راه برگشت ، درست در کنار مواضع دشمن ، ماشاا... عزیزی رفت روی مین و شهید شد . عراقی ها تیر اندازی میکردند و ما هم مجبور شدیم برگردیم . علت ناراحتیش را فهمیدم ، هوا که تاریک شد حرکت کرد ، نیمه های شب هم برگشت ،خوشحال و سر حال ، مرتب فریاد میزد امدادگر امدادگر ، سریع بیا ، ماشاا... زنده است ! بچه ها خوشحال بودند ، ماشاا... را سوار آمبولانس کردیم ، اما ابراهیم در گوشه ای نشسته بود و غرق در فکر بود . کنارش نشستم ، با تعجب پرسیدم در چه فکری هستی ؟ مکثی کرد و گفت : ماشاا... وسط میدان مین افتاده بود ، کنار سنگر عراقی ها ، اما وقتی به سراغش رفتم آنجا نبود ! کمی عقب تر پیدایش کردم ، دور از دید دشمن ! در مکانی امن نشسته بود و منتظر من بود ! ************** خون زیادی از پای من رفته بود ، بی حس شده بودم ، عراقی ها مطمئن بودند که زنده نیستم ، حالت عجیبی داشتم ، زیر لب میگفتم : یا صاحب الزمان ادرکنی ... هوا تاریک شده بود ، جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد ، چشمانم را به سختی باز کردم ، مرا به آرامی بلند کرد ، دردی حس نمیکردم ، از میدان مین خارج شد در گوشه ای امن آهسته و آرام مرا روی زمین گذاشت  . گفت : کسی می آید و تو را نجات میدهد ، او دوست ماست ! لحظاتی بعد ابراهیم آمد با همان صلابت همیشگی ، مرا به دوش گرفت و حرکت کرد . آن جمال نورانی ، ابراهیم را دوست خود معرفی کرد ، خوشا به حالش . اینها را ماشاا... در دفتر خاطراتش از جبهه ی گیلانغرب نوشته بود. کتاب سلام بر ابراهیم – ص 117 ..‌.‌♡ 🌿 🌻https://eitaa.com/Hadidelha1336
 « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ » اللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَ عَجّل فَرَجَهُم
🏴کاروان در میانه‌ی صحرا ، سوار بر اشک و اضطراب و داغ ، لحظه‌های سرخ و پراندوه عاشورا را مرور می‌کند و پیش می‌رود ... ... و در درد تاول‌ها و هجوم گلوگیر بغض‌ها و پرده‌ی زلال اشک‌ها ، زیر لب مدام شما را می‌خواند ... خدا به حق دل‌های شکسته‌ی کودکان آل‌الله، شما را برساند 🏴 🌻 https://eitaa.com/Hadidelha1336
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
همیشه آیه وجعلنا رو زیرلب میخوند...🌿  وَ جَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ لایُبصِرون 🌻 https://eitaa.com/Hadidelha1336
شـب بـخـیـر امـام زمـانـم❤️