"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_259 کلافه گفتم - اگه نمیخوای غذاتو بخوری جمع کنم....چقدر حرف میزنی بعد به نشو
#شب_های_قدیمی
#PART_260
تک خنده ای کرد
+ چیه !بهم نمیاد تو کارای خونه کمک کنم که انقدر شوکه شدی دختر ؟
سریع به ورژن خودم برگشتم
لب زدم
- نه ، نمیدونستم بلدی..
اوهومی گفت
+ مجبور بودم یاد بگیرم، خونه مجردی داشتن معایب خودشو داره دیگه..
بردم داخل سینک گذاشتم
شروع کرد به شستن
تکیه دادم به دیوار را زدم به کاراش
چه با سلیقه بود و مرتب
شست تموم کرد
لبخند زدم
- خسته نباشید..
دکمه پیراهنش و بست
صداش کردم
+ الکس؟
یهو سرش و آورد بالا که محکم خورد به لبه تیز کابینت
اخی گفت ..
نگران سمتش دویدم و دستمو رو بازوش گذاشتم و سمت خودم برش گردوندم
با نگرانی لب زدم
- الکس؟! چیشدی الکس
سرشو به من معنی هیچی تکون داد
و گفت
- هیچی نشدم...خوبم خودتو ناراحت نکن
بعد نیم نگاهی به گاز انداخت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
عزیزانی که پیام میدین به اطلاع برسونم که انقدر زیاده نمیتونم پاسخ گو همه باشم یکم زمان میبره ، تا جایی که بتونم جواب همه رو میدم 🥲🤍
سین میزنم حتمااا
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_260 تک خنده ای کرد + چیه !بهم نمیاد تو کارای خونه کمک کنم که انقدر شوکه شدی
#شب_های_قدیمی
#PART_261
و ادامه داد
- چای میخوری برات دم کنم؟!
چشمام از تعجب گرد شد
و با صدای بلند گفتم
- چـــییی؟؟؟
ابروشو بالا انداخت و همونطوری که سمت گاز می رفت
گفت
- چیه چرا تعجب میکنی یه چایی دم کردن که دیگه کاری نداره
خنده ام گرفته بود انگار جامون عوض شده بود
با خنده گفتم
- من دخترم این کار ها واجبه برام یاد بگیرم ولی تو ....
تو کد بانووویی
با شنیدن حرفم صدای خنده اش تو گوشم پیچید
و گفت
- ایراد نداره به جاش من جای هردوتامون کار انجام میدم .
ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست و با ذوق بهش نگاه کردم
مطمئن بودم چشمام از ذوق برق خاصی می زد
ولی دلم نمی خواست بفهمه برای همین تک سرفه ی کردم
و خودمو جمع و جور کردم
با خنده گفتم
- خب پس خوبه دیگه من کلا راحت میشم
نیم نگاهی بهم انداخت
و گفت
- همین که تو راحت باشی کافیه
احساس کردم یه لحظه ضربان قلبم نزد و نفسم بند اومد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_261 و ادامه داد - چای میخوری برات دم کنم؟! چشمام از تعجب گرد شد و با صدای بل
#شب_های_قدیمی
#PART_262
تو وجودم پر از حس خوب شد
چندلحظه بینمون سکوت برقرار بود
که آروم پرسیدم
- این چایی که درست کردی دم نکشید؟!
سرشو به معنی نه تکون داد
و گفت
- نیم ساعت طول میکشه
بعد چند قدم بهم نزدیک شد و به پذیرایی اشاره کرد
و ادامه داد
- تا یه فیلم ببینیم چایی هم دم کشیده
سریع گفتم
- ای بابا! نیم ساعت؟ خیلی طول میکشه که حداقل یه چیزی بخوریم تا اون موقع!
آروم خندید
یه خندهی بم و قشنگ که انگار از ته دل میاومد. نزدیکتر اومد و همونجوری که داشت میخندید
آروم گفت
- ببین کی داره برای چایی عجله میکنه! نگران نباش، اگه خیلی بیتابی، خودم مشغولت میکنم تا متوجه نشی.
یهو یه لبخند شیطنتآمیز زد که دلم ریخت.
انگار فهمیده بود چی تو سرمه یا شاید هم الکی داشت اذیتم میکرد.
حس کردم دوباره دارم سرخ میشم.
گفتم
- چجوری مشغولم کنی مثلاً؟ با چی؟ با همون فیلمی که گفتی؟
اشاره کرد به مبل راحتی بزرگ وسط پذیرایی.
و سرشو تکون داد
- آره بابا، چه فکرایی تو سرته! برو بشین اونجا تا چایی دم بکشه هم یه چیزی پیدا میکنیم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
شما رو به خدای بزرگ میسپارم ، بدرود .
شب خوبی رو سپری کنید و مواظب خودتون باشید ، و از خدا میخوام هرچی میخواید و تقدیمتان کند . و جواب قلب پاک و سفید تون رو بده ، حال دلتون خوب باشه ،
شب خوش ، دوست تون دارم ...🫂❤️🩹