"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_268 با تکون خوردن دستش بی حواس بهش نگاه کردم و سرمو به معنی چیه تکون دادم ب
#شب_های_قدیمی
#PART_269
*
وقتی بیدار شدم روی تخت داخل اتاقم خوابیده بودم ...
صاف نشستم
گیج شده بودم
داشتم مرور میکردم قبل اینکه بخوابم چی شد!!
به مغز و حافظه ماهیم فشار اوردم
و بالاخره یادم اومد ....
اره
الکس اومد اینجا فیلم ....
ناهار درست کردم
بعد خوابم برد....!
پس کو الان کجاست
رفته بود؟؟؟!!!
از تخت اومدم پایین
از اتاق رفتم بیرون اولین چیزی که دیدم
آدم هایی بودن که نشسته بودن دور هم ....
باورم نمیشد
الان چیشد
اینا اینجا چیکار میکردن چند ساعت نبودم خوابیده بودم...
با دهن باز و چشمایی که گرد تر از اون نمیشد
به صحنه رو به روم زل زده بودم...
آبان
الکس
حتی .....حتی
اهورا
باهم نشسته بودن دور هم
هنوز متوجه اومدن من نشده بودن
همین که خواستم
یه قدم به سمت اونها برم پام رگ به رگ شد.
بی اختیار آخی گفتم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_269 * وقتی بیدار شدم روی تخت داخل اتاقم خوابیده بودم ... صاف نشستم گیج شد
#شب_های_قدیمی
#PART_270
توجه شون بهم جلب شد اول نگاه الکس روی من افتاد
انقدر صدای تلوزیون زیاد بود که هیچکس متوجه نشد
ولی الکس شنیدنش مثل اینکه منتظرم بوده
واییی
تو چشماش زل زده بودم
باور نمیکردم صحنه مقابل رو سخت بود برام
کنترل مو از دست دادم
شوکه عصبی گرفته بودم
پاهام شل شد میخواستم بیفتم رو پارکت های کف خونه
قبل اینکه بیوفتم تو بغل بزرگ و مردونه الکس جا گرفتم
محکم سفت منو گرفت جوری که استخون هام تیر کشید یه لحظه
خب انقدر فشار نداره
خودم وضع خوبی ندارم رگ به رگ شدم
زیر لب اسمش رو صدا زدم
_ج... جونم بچه تو چرا اینجوری شدی خوبی؟؟؟!!
بزاق دهنمو قورت دادم
بزور لب زدم
+اره خوبم .... تشنمههه!
برگشت به اون سمت بلند داد زد
_اهووووراااا پااااشوو آب بیاررر بدوووو
چرا انقدر داد میزد تا سرکوچه رفت صداش
من اون هارو نمیدیدم
ولی تو صدم ثانیه آب اورد اهورا
الهی...
آبان واستاده بود بالاسرم پشت سرهم میپرسید
خوبی
پشت سرهم میپرسید
نفس کم نمیآورد ماشالله
کلافه شده بودم
آب و که خوردم راه صدام باز شد
رسما داد زدم
+ارههه خوووبمم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
به به میبینم خرداد ماه رسید به تمامی کسانی که متولد خرداد هستن تبریک میگم 🎂🥳🤩
امسال سال شما باشه به هرچیزی میخواین برسین زندگی تون پر از عشق و محبت و خنده باشه 🫂🥲🤍
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش بابام وقتی با کارتش می رم خرید
پاستیل دوستاالم😜🥰😂
#هفتاد_سی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_270 توجه شون بهم جلب شد اول نگاه الکس روی من افتاد انقدر صدای تلوزیون زیاد ب
#شب_های_قدیمی
#PART_271
نشسته بودم روی مبل
هنوز هنگ بودم .
الکس نشسته بود کنارم به من نگاه میکرد
همه مون سکوت کرده بودیم کسی حرف نمیزد
تا اینکه بالاخره ویندوزم اومد بالا
و کنجکاویم شروع شد
برگشتم روبه آبان لب زدم؛
+اینجا چه خبره..؟؟
سرش و به طرفین تکون داد
_هیچ خبری نیست منظورت چیه کاترینا؟؟!
حوصله نداشتم
چشمام و محکم بستم دلم میخواست مو بع مو همه چی رو تعریف کنه .
+میگم چی شد که همه تون دور هم جمع شدید
تو اهورا الکس هاا؟!
اهانی زیر لب گفت و شروع کرد به توضیح دادن
_راستش....
من وقتی اومدم خونه اقا الکس و اهورا رو دیدم جلو در خونه
سرش،و انداخت پایین با شرمندگی گفت؛
_ترسیده بودم فک کردم مزاحمی یا.... هرچیز دیگه ای
سریع تند گفتم
+خب اداامش!!
_مثل اینکه آقا الکس منو میشناختن
و گفتن با تو کار دارن و ایشون رئیس هتل ای هستند که تو داخلش کار میکنی
و قتی اینو گفتن من ازشون خواستم بیان داخل تا تو بیدار شی تو اتاق خوابیده بودی
پشت چشمی نازک کردم تند گفت؛
_میخواستم بیدارت کنم هااا ولی خودشون گفتن منتظر میمونیم تا بیدار شی
دیگه اینطوری بود عزیزم همه چی رو گفتم بهت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon