"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_269 * وقتی بیدار شدم روی تخت داخل اتاقم خوابیده بودم ... صاف نشستم گیج شد
#شب_های_قدیمی
#PART_270
توجه شون بهم جلب شد اول نگاه الکس روی من افتاد
انقدر صدای تلوزیون زیاد بود که هیچکس متوجه نشد
ولی الکس شنیدنش مثل اینکه منتظرم بوده
واییی
تو چشماش زل زده بودم
باور نمیکردم صحنه مقابل رو سخت بود برام
کنترل مو از دست دادم
شوکه عصبی گرفته بودم
پاهام شل شد میخواستم بیفتم رو پارکت های کف خونه
قبل اینکه بیوفتم تو بغل بزرگ و مردونه الکس جا گرفتم
محکم سفت منو گرفت جوری که استخون هام تیر کشید یه لحظه
خب انقدر فشار نداره
خودم وضع خوبی ندارم رگ به رگ شدم
زیر لب اسمش رو صدا زدم
_ج... جونم بچه تو چرا اینجوری شدی خوبی؟؟؟!!
بزاق دهنمو قورت دادم
بزور لب زدم
+اره خوبم .... تشنمههه!
برگشت به اون سمت بلند داد زد
_اهووووراااا پااااشوو آب بیاررر بدوووو
چرا انقدر داد میزد تا سرکوچه رفت صداش
من اون هارو نمیدیدم
ولی تو صدم ثانیه آب اورد اهورا
الهی...
آبان واستاده بود بالاسرم پشت سرهم میپرسید
خوبی
پشت سرهم میپرسید
نفس کم نمیآورد ماشالله
کلافه شده بودم
آب و که خوردم راه صدام باز شد
رسما داد زدم
+ارههه خوووبمم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
به به میبینم خرداد ماه رسید به تمامی کسانی که متولد خرداد هستن تبریک میگم 🎂🥳🤩
امسال سال شما باشه به هرچیزی میخواین برسین زندگی تون پر از عشق و محبت و خنده باشه 🫂🥲🤍
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش بابام وقتی با کارتش می رم خرید
پاستیل دوستاالم😜🥰😂
#هفتاد_سی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_270 توجه شون بهم جلب شد اول نگاه الکس روی من افتاد انقدر صدای تلوزیون زیاد ب
#شب_های_قدیمی
#PART_271
نشسته بودم روی مبل
هنوز هنگ بودم .
الکس نشسته بود کنارم به من نگاه میکرد
همه مون سکوت کرده بودیم کسی حرف نمیزد
تا اینکه بالاخره ویندوزم اومد بالا
و کنجکاویم شروع شد
برگشتم روبه آبان لب زدم؛
+اینجا چه خبره..؟؟
سرش و به طرفین تکون داد
_هیچ خبری نیست منظورت چیه کاترینا؟؟!
حوصله نداشتم
چشمام و محکم بستم دلم میخواست مو بع مو همه چی رو تعریف کنه .
+میگم چی شد که همه تون دور هم جمع شدید
تو اهورا الکس هاا؟!
اهانی زیر لب گفت و شروع کرد به توضیح دادن
_راستش....
من وقتی اومدم خونه اقا الکس و اهورا رو دیدم جلو در خونه
سرش،و انداخت پایین با شرمندگی گفت؛
_ترسیده بودم فک کردم مزاحمی یا.... هرچیز دیگه ای
سریع تند گفتم
+خب اداامش!!
_مثل اینکه آقا الکس منو میشناختن
و گفتن با تو کار دارن و ایشون رئیس هتل ای هستند که تو داخلش کار میکنی
و قتی اینو گفتن من ازشون خواستم بیان داخل تا تو بیدار شی تو اتاق خوابیده بودی
پشت چشمی نازک کردم تند گفت؛
_میخواستم بیدارت کنم هااا ولی خودشون گفتن منتظر میمونیم تا بیدار شی
دیگه اینطوری بود عزیزم همه چی رو گفتم بهت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_271 نشسته بودم روی مبل هنوز هنگ بودم . الکس نشسته بود کنارم به من نگاه میکر
#شب_های_قدیمی
#PART_272
داشتم مرور میکردم حرف های آبان رو
که دوباره انگاری چیزی یادش اومده باشه
اومد کنارم نشست بیشگونی از بازوم گرفت
ناخودآگاه آخی از لبم خارج شد
حرصی گفت؛
_چند هفته نبودم چه غلطایی که نکردی میری سرکار به من نمیگی هوووم
پشت چشمی نازک کردم و گفتم
+فرصت دیدی که بخوام بهت بگم
با یادآوری اینکه از صبح خونه نبوده گفتم
+تو کجا بودی هااا صبح پاشدم دیدم نیستی بگوووو
تا خواست حرف بزنه که صدای الکس از پشت سرم اومد
کنارم نشسته بود
_خانوم هااا در گوش هم چی دارین پچ پچ میکنین ؟؟!
با خنده گفت با این حرفش اهورا لبخندی زد
سعی میکردم خودمو کنترل کنم
تند لب زدم
_هیچی مهم نیست ...
برای اینکه فضا عوض شه با گفتن اینکه برم چیزی بیارم بخوریم از اونجا دور شدم
وارد آشپزخونه شدم
تکیه داده بودم به کابینت ها خیره شده بودم به یه جای نامعلوم
تا اینکه ....
دیدم قامت و بلند مردونه الکس توی آشپزخونه
وقتی منو دید لبخند ملیحی زد مث این بچه هایی که وقتی از خواب بلند میشن تازه مامانشون رو پیدا کردن با یک برق نگاه خواصی
اومد سمتم بغلم کرد
بو...سه ای روی لاله گوشم کاشت و همون جا لب زد؛
_دلم برات تنگ شده بود جوجه
مشتی به بازوش زدم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon