eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
2هزار دنبال‌کننده
223 عکس
1.1هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت های جدید ساعت 6 میزارم براتون ، دمتون گرم🥲🤍
پارت بخونیم قـــلبکَم؟ 😋❤️☁️
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_282 "+تاحالا عاشق نشدی؟" -"چطور به ذهنت اومد این ...؟! چرا یه همچین سوالی
صبح با سر و صدا ایی که از تو اتاق میومد بیدار شدم به سختی چشمای خواب‌آلودم رو باز کردم آبان بود.... تو کند نمیدونم دنبال چی میگشت ولی تا کمر تو کمد بودش . نیم خیز شدم با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم؛ +آ..آبان دنبال چی میگردی ؟؟! نشنید دوباره گفتم بازم نفهمید انقدر غرق گشتن بود که هوش و حواس نداشت... دمپایی رو فرشی که پایین تخت بود رو برداشتم پرت کردم سمتش سر صبح هدف گیریم خووب نبود ولی بالاخره فهمید برگشت همین که منو دید جیغ خفه ای کشید و لب زد _دییوونه شدی ؟!! نمیگی سکته میکنم بیشعوور؟!! چشمامو ریز کردم +دنبال چی میگردی..؟ بی توجه به من برگشت کارش رو ادامه داد _دنبال مانتو بارونیم میگردم بلنده مشکی بود تو ندیدی کاترینااا؟! یکم فکر کردم نه چیزی یادم نمیومد و گفتم نه از تخت اومدم پایین نگاهی به ساعت کردم ساعت 6:50 دیقه رو نشون میداد و من باید 8 دانشگاه میبودم رفتم سرویس وقتی برگشتم دیدم آبان حاظر و آماده نشسته پشت میز داره صبحانه میخوره ... _کاترینااا...بیا صبحانه بخور. زیاد میل نداشتم چند لقمه خوردم و پاشدم! _بیشتر بخور! +سیر شدم اونم دیگه اصرار نکرد پاشدم برم حاظر شم کنجکاو شدم؛ +میگم ... آبان تو کجا میخوای بری سر صبحی چپ چپ نگام کرد نا امید بود _احمق من و تو امروز باهم کلاس داریم دانشگاه برو حاظر شو باید کم کم بریم ... با یادآوری اینکه این بعضی از واحد های دانگشاهم با آبان یکی بود آهان گفتم و رفتم سمت اتاق ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_283 صبح با سر و صدا ایی که از تو اتاق میومد بیدار شدم به سختی چشمای خواب‌آل
داشتم حاظر میشدم که گوشیم تک زنگ خورد برداشتم دیدم الکس هست همین که اسمش رو دیدم تازه یادم اومد بهم گفت فردا میاد دنبالم .... وای الان آبان هم بود چه جوری میخواستیم بریم شک میکرد براش تند تایپ کردم که نیاد دنبالم تو صدم ثانیه جواب داد -"چرا؟عزیرم" "+امروز بایذ با آبان برم دانشگاه تو نیا " دوباره گفت -"خب اشکالش چیه دوتایی اون باهم بیاین بریم!" کلافه شدم هول بودم "+الکس چرت و پرت نگوووو خودمون میریم تنها نیستم آبان هست نیازی نیستتت " پشت بندش دوباره نوشتم "+کلاسم تموم شد میگم بیای دنبالم " اون موقع آبان رو می پیچوندم و میومد دنبالم _کاترینااا بیا دیگهههه دیر شدد!؟ با صدای آبان هول شدم گوشی از دستم افتاد پایین به روی خودم نیاوردم و سریع کیف مو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون... جلو در خونه منتظر من بود سوار ماشین شدیم از خونه تا دانشگاه 45 دقیقه راه بود .... سر صبح خیابون ها خیلی شلوغ بود ... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
00:00💙🌀!
00:00🫂♥️
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_284 داشتم حاظر میشدم که گوشیم تک زنگ خورد برداشتم دیدم الکس هست همین که اسم
تو فکر بودم فکر هایی که نمیدونم از کجا به کجا می‌رسید... با توقف ماشین به خودم اومدم و دیدم جلو در دانشگاه ایم **** با یک سلام کوتاه وارد کلاس شدیم آخرین صندلی رو انتخاب کردم و همون جا نشستم آبان هم کنارم نشست کیف مو روی میز گذاشتم! سرم و به کیفم تکیه دادم و چشمام و بستم حال نداشتم .. چند دقیقه بعد با تکونای شدید چشم باز کردم... با دیدن صورت خبیث آبان پوفی کشیدم! نق زدم +مریضی آخه؟! بلد نیستی مثل آدم صدام بزنی ؟! نچی کرد... _چته بیشعور چرا پکری؟ حرصی نگاش کردم .. +وای خفه شووو.... اصلا حال ندارم خوابم میاد آبان! دوباره سرمو روی میز گذاشتم .... آبان دیکه چیزی نگفت ! یکم بعد استاد عه وارد شد بی حوصله از روی صندلی پاشدم چشم دوختم به تخته ! خودم اینجا بودم هوش و حواسم جای دیگه... بالاخره تموم شد! پوفی کشیدم با رفتن استاد دست آبان و گرفتم رفتیم تو محوطه دانشگاه.... هوای آزاد بهم خورد نفس عمیقی کشیدم... چشم دوختم به ساعتم تازه 9ونیم بودش روبه آبان گفتم؛ +نظرت چیه بریم یه چیزی بخوریم .. اونم مخالفت نکرد و قبول کرد نشسته بودم روی صندلی تا آبان بیاد ...! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_285 تو فکر بودم فکر هایی که نمیدونم از کجا به کجا می‌رسید... با توقف ماشین ب
با قرار گرفتن شیر کاکائو داغ و کیک خیسی که جلوم قرار گرفت چشمام برق زد! عاشق این ترکیب بودم جووونمو میدادم براش ، شکمو بودم! آبان هم برای خودش شیر داغ گرفته بود با کیک هویچ اون برعکس من از کاکائو و قهوه و.. اینا دوست نداشت! غرق خوردن بودم لذت می‌بردم با حرف آبان کیک پرید تو گلوم.... به سلفه افتاده بودم چند تا ضربه پشتم زد که خوب شدم _کاتریناا من از اون دستیار اون رئیس هتل ای که کار میکنی خوشم میاد مرد جذابیه خوشگل خوشتیپ چهارشونه قد بلند مرددد عه واقعاا! هرچی میرفت جلو تر بیشتر تو شک فرو میرفتم آ... آبان از اهورا خوشش اومده بود؟! باورم نمیشد آبان ایی که میگفت عشق کشکه الان ....واییی ناباور لب زدم +آبان چرت و پرت نگو تو ....توو از اهورا خوشت اومده؟! با ذوق سرشو تکون داد چشمام گرد تر نمیشد دهنم باز مونده بود عاشق شد رفت .! اینم رفیق مااا یک شبه تو یک نگاه تموووم دل و باخت بهش.. با خنده گفتم؛ + مثل اینکه باید آستینش بزنم بالا برات دخترر اینو که گفتم دوتایی باهم زدیم زیر خنده دوباره ناباور گفتم؛ +آبان جدیی توو؟؟؟! _اره دیگه خوشم اومده ازش ، البته اونو نمیدوونم یکم حالش گرفته شد +معلوم که از تو خوشش میاد دیووونه دخترر به این خانومی و گل از گل نازک تر نباید بهت بگههه که خودم باهاش طرفم ! ریز خندید با عشق گفتم ؛ +قربوون خندت برم من دخترر اگه بهش میگفتم الکس از من خوشش میاد چی میشد واکنشش چی بود ؟! البته نه تنها اون بلکه منم دیووونه وار دوسش داشتم قلبم و باختم بهش . ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
👥:رابطه مجازی فایده نداره 👥:وابسته نشو 👥:انقدر وابستشی ؟تو که یکبارم ندیدیش 👥:شما که با هم نمیتونین بیرون برین من دور بودن اونو ترجیح میدم به تک تک آدمایی که نزدیکمن،تو چی می‌دونی از حس من؟چه می‌دونی از علاقه مون نسبت به هم؟اون بهترین برای منه ندیدمش اما بارها باهاش توی خیابونای شهر قدم زدم باهاش زندگی کردم ،تو ذهنم ،تو قلبم.💘
″هَم″ خیلی کلمه قشنگیه، با هم، همکلام، هم زبون، همشهری، همدل، همیار. ولی من یکیشو خیلی دوست دارم، اونم کلمه ″همسرِ″، یعنی دوتا ادم بالغ که در هر شرایطی بد و خوبی هم که باشن سرشون روی ی بالشه.🥺💞
«عاشق ادمایی باشین که چیزای گرونی هدیه میدن مثل صداقت، زمان، وفاداری و توجه وگرنه گل خریدن همه بلدن 🥲🤍»