"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_317 - فکر خوبیه ولی فعلا عجله نداریم چشمام درشت تر از این نمیشد رو که رو نبو
#شب_های_قدیمی
#PART_318
دوتا کِشو بود آخری رو باز کردم
یا سری وسایل بود زیاد اهمیت نداشتن
همین که خواستم ببندم
چشمم به قاب عکس افتاد
از داخل کِشو برداشتم عکس خانوادگی بودش
یک خانم و آقا مُسنی بود با یک دختر که بهش میخورد 17 و 18 سالش باشه
و... چند نفر دیگه
یکم دیگه دقت کردم تونستم چهره الکس رو هم بشناسم اونم
از روی چشم و ابروش انگاری عاشق چشم و ابروش بودم که
تونستم تشخیص بدم ....
عکس عه وایب خوبی داشت روی صورت های همه شون لبخندی بود
با فکر اینکه شاید بازم عکس ای باشه
گشتم؛
یکی دیگه ام پیدا کردم
قاب عکس به پشت بود وقتی دیدم باورم نمیشد
این من بودم کی بوده که خودم متوجه نشدم
دیقاا لباس هایی بود که رفتم کافه کتابخونه تنم کرده بودم...
تو شوک بودم زل زده بودم به قاب عکس خودم
نمیدونم چقدر گذشت
که من محو اون دوتا قاب عکس بودم
*
-از کی تاحالا شما کنجکاو شدی من خبر ندارم؟!
صدای الکس بود
وقتی به خودم اومدم دیدم الکس اومده تو اتاق
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_318 دوتا کِشو بود آخری رو باز کردم یا سری وسایل بود زیاد اهمیت نداشتن همین
#شب_های_قدیمی
#PART_319
هین ایی کشیدم ،
هول شده از روی صندلی پاشدم
زبونم بند اومده بودم آخه خب مرد چرا
اینجوری میای !!!
تا مرز سکته رفته بودم.
زیر چشمی نگاش کردم ...
داشت به حال من میخندید
با ناراحتی ازش رو گرفتم و به سمت صندلی رفتم نشستم همونجا
بعد چند دقیقه
اومد کنارم نشست قاب عکس هم دستش بود
اشاره ای به اون قاب عکس دستش کرد و لب زد؛
-میخوای بدونی این افراد کی هستن؟!
خیلی دوست داشتم بدونم
براهمون حرف شو تایید کردم...
شروع کرد به توضیح دادن ؛
انگشت اشاره ش روی همون خانوم و آقا ی مُسنی
گذاشت
-این دونفر پدر و مادرم هستن
بعد روی همون دختر 17 و 18 ساله گذاشت
-ایشونم خواهرم هست خواهر کوچکیم
داخل عکس خانوم و دوتا آقای دیگه هم بودن
که گفت؛
-خاله و همسر خالش هست و اون پسر دیگه هم
که هم سن خود الکس بهش میخورد
بچه شون بود
و در آخر هم خودش .
با یه حال گرفته ای گفت ؛
-همه این آدم ها خانوادم هستن. من جز خانوادم کسیو ندارم
دستم و گذاشتم روی دستش
اروم لب زدم
+قروبنت برم من ...
پس من چی نامرد؟!
خندید
روی پیشونیم بو ...سه ای کاشت
-تو خود منی نفسم به نفس تو بنده نباشی نمیتونم
سرش و گذاشت روی شونه ام
حالش گرفته بود
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_319 هین ایی کشیدم ، هول شده از روی صندلی پاشدم زبونم بند اومده بودم آخه خب
#شب_های_قدیمی
#PART_320
سرش و گذاشت روی شونه ام
حالش گرفته بود
لب زد؛
-چقدر خوبه که هستی از وقتی دیدمت اومدی تو زندگیم حس خوبی بهم دست میده
انگاری پس گرفتی برام از دنیا آرامش و حس خوب رو....
با حرف هاش لبخندی روی لبم اومد
چقدر قشنگه وجود بعضی از آدمها تو زندگیت باعث میشه حالتون خوب باشه
-هیچ وقت تنهام نزار خب ؟!
کف دستمو گذاشتم روی صورتش
تو چشماش زل زدم
محکم گفتم؛
+من هیچ وقت تنهات نمیزارم تا لحظه ای که نفس میکشی من میمونم
دستم و گرفت بو..سه عمیقی روی کف دستم کاشت
و چشماش و بست..
منم سکوت کردم و هیجی نگفتم
ولی سکوت سنگینی بود.
-من از خانوادم دورن اونا خارج از کشور هستن
مادرم و خواهرم برای دانشگاه و ادامه تحصیلی خواهرم فرستادم اون طرف
خودمم یه مدتی اونجا بودم
ولی من همه ی زندگیم اینجا بود کارم شغلم سرمایه ام و...
تو اون مدتی که اونجا رفتم به خاطر از دست دادن کسی که قرار بود مراقبش باشم بودم
چرا نصفه نصفه حرف میزد
از اول بگو خب ؛
کنجکاویم تحمل نیاورد و پچ زدم؛
+درباره کی داری صحبت میکنی ، الکس؟!
هییشششش کشداری گفت ؛
-برات همه چی رو تعریف میکنم فقط گوش کن خب !
با صدایی که از ته چاه در میرفت گفتم؛
+باشه...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_320 سرش و گذاشت روی شونه ام حالش گرفته بود لب زد؛ -چقدر خوبه که هستی از وقتی
#شب_های_قدیمی
#PART_321
ادامه تعریف کردن شد؛
قاب عکس خانوادگی رو گرفت دستش
اشاره ای بهش کرد ؛
_خاله ام و همسر خاله ام داخل جاده تصادف میکنن و میمیرن
لب زدم؛
+مثل پدرت
یه لحظه چشماش پر اشک شد
با بیچارگی لب زدم؛
-ببخشید،خدارحمتشون کنه.
نفس عمیقی کشید
-وقتی از این دنیا میرن اون موقع پسرشون 22 سالش بود
اون روز از بیمارستان تماس گرفتن
وقتی رفتم خاله ام نفس های آخرش بود داشت جون میداد
لحظه آخر بهم گفت ؛
-.....ارسلان و به تو میسپارم مراقبش باش ، پسرم!
احساسی شده بودم
ولی اون لحظه خیلی سخت بوده
چشمام پر اشک بود
فقط کافی بود پلک بزنم و قطره اشکی از چشمم بریزه...
-ولی من نتونستم مراقبش باشم .
یعنی چی شده بود که انقدر داشت خودش و سرزنش و اذیت میکرد
سرش و اورد بالا توچشمام نیمدونم چی دید
که گفت؛
+کافیه بقیه اش باشه برای یه روز دیگه ...!
از روی صندلی پاشد
منم به همراهش بلند شدم ، لب زدم؛
+الکس ،!
برگشت سمتم
-جان دل الکس قروبنت برم من ...
یادم رفت اصلا چی میخواستم بهش بگم
به سمتش رفتم و بغلش کردم
اونم مثل اینکه نیاز داشت که دستشو محکم دورم حلقه کرد
سرش و تو گردنم فرو برد و دم عمیقی از بوی موهام گرفت .
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon