eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "
2هزار دنبال‌کننده
224 عکس
1.1هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از نرسیدن مردم شیرینِ طفلکم💔 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قرمزِ جیگری :😂♥️>>> ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه ما دخترا به مردی مثل منصور نیاز داریم🥲❤️‍🩹🥺 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه جوری دلت میاد دست پس بزنی به منصور وقتی طاقت دیدن اشکای تورو نداره دیووونههه😭😭😭😭💔 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
شما بودین کیو انتخاب میکردین؟! ●منصور ●اصلان ●رحیم ○من خودم به شخصه منصور 😉🤌💘
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_390 با این سوالم چند لحظه به صورتم نگاه کرد اخمی کردم - خب؟ چرا فک میکنی بگو چ
جلوی پام نشست کفشامو برداشت و پوشوند پام ذهنم درگیر گوشیش بود، مراسم مهمونی ؟ خودش بود اهورا که نبود شماره اش! با کمک الکس بلند شدم نزدیک ماشینش بودیم که انگار صبرش تموم شد سرشو به سمتم کج کرد - به چی فکر میکنی تو؟ سرمو بلند کردم تند گفتم - من؟ ه..هیچی نیست مهم نیستش اخمی بین ابروش نشست معلوم بود باور نکرده منم بودم شک‌میکردم ... سوار ماشینش شدیم سرمو روی صندلی گذاشتم حالم بد بود حال نداشتم این چی بود وسط این خوش گذرونی! حس می کردم هرچی خوردم گیر کرده تو گلوم زهرمار شد شام برام درگیری ذهنی خودم کم بود، یه جریان دیگه ام بهش اضافه شد. مهمونی بری اونم مهتاب اونجا باشه ؟! ولی این حساسیت زیاد من بود حالا که نرفته بود اومده بود دنبال من پی من بودش پیامک دیگه ای براش اومد گردنمو ناخوادگاه به سمتش چرخوندم... گردنمو به سمتش چرخوندم تا ببینم انگاری می‌خواستم واکنششو وقتی پیام و می‌خونه رو ببینم کنجکاو بودم زیر چشمی نگاه می‌کردم سرش تو گوشی بود با دقت به صورتش نکاه میکردم ... پیامو خوند بلافاصله اخمی روی پیشونیش نشست. پس عصبانی شده بود.. یه چیزی ته دلم پایین ریخت پس همون اول درست حدس زده بودم مهمونی !! اره همونی بود که فک میکردم وگرنه واکنش این نباید باشه... سرمو برگردوندم به سمت بیرون دیگه نمی‌خواستم ببینم چرا حالم بود؟! ولی به فکر اینکه صدامو شنیده دختر عموش و فهمیده اومده با من خوشحال بودم! و می‌دونست با من هست پس این حسادتی که چسبیده بود بیخ گردنم بخاطر چی بود؟ نمی‌فهمیدم حالم گرفته بود مثلا اومده بودم هوام عوض شه - کاترینا؟ آروم جواب دادم - بله؟ صداش خشدار و کمی عصبی بود - برگرد بیینم تورو ! ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_391 جلوی پام نشست کفشامو برداشت و پوشوند پام ذهنم درگیر گوشیش بود، مراسم مهمو
گردنمو به سمتش چرخوندم - بله؟ چیزی شده؟! کلافه گفت - به گوشی من دست زدی؟ راستش و بگو کاریت ندارم مشکلی نیست ! اخم پر رنگی بین ابروهام نشست بهش دست زده بودم اما حتی رمزشم باز نکرده بودم منو به چی متهم می‌کرد؟ یعنی چی شک داشت به من؟! حرصی خندیدم - نه من دست نزدم .... بعدش پشیمون شدم از دروغ ام دوباره کفتم -اره برداشتم ولی من قصد بدی نداشتم کنار جاده نگه داشت دستی به صورتش کشید زیر لب گفت - هیچی ولش کن مهم نیست چیو ول کنم؟ اینکه کاری که نکردمو می‌بست بهم؟ درسته قصدشو داشتم کار درستیم نبود اما انجام نداده بودم، رمز لعنتیو باز نکرده بودم بلد نبودم حتی ... - چیو ولش کنم الکس دارم باهات حرف میزنم!؟ ضربه محکمی به فرمون کوبید شونه ام با ترس بالا پرید عصبی فریاد زد - یه غلطی کردم می‌کشی بیرون ازش یا نهه؟؟؟ ول کن تموم شد فداسرت که نگاه کردی مات موندم، خشکم زد! مگه چی بود؟! اصلا چی شد؟! الان سر من فریاد کشیده بود؟ به خودم اومدم تند گفتم - نگه دار! میخوام پیاده شم توجهی به حرفم نکرد، سرعتشم بالاتر برد... جیغ زدم - گفتمم نگه داررر الکسسس عصبی غرید - بتمرگ سر جات هیچی نگووو باورم نمیشد داشت با من این جوری فریاد میزد. تک خندی زدم - دخترخاله ات بود نه؟ الان داری سر چی داد میزنی برای چی؟! اخمی کرد - ننداز گردن مهتاب تند سر تکون دادم و لب زدم - پس گردن کی مشکلت چیه ؟ چنان نگاهی بهم انداخت از ترس یه لحظه نفس نکشیدم ترسناک بود. رگاش برجسته شده بود. اما لجباز تر از این حرفا بودم که نشون بدم خدایاااا محکم به داشبورد کوبیدم جیغ زدم - الکس گفتم نگه دار ماشینتووو یهو به سرعت کنار کشید و ماشینو چنان نگه داشت به جلو پرت شدم سرم محکم به شیشه خورد... از درد -آخ ... از دهنم بیرون اومد ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_392 گردنمو به سمتش چرخوندم - بله؟ چیزی شده؟! کلافه گفت - به گوشی من دست زدی؟
سرم محکم به شیشه خورد از درد صورتم جمع شد - اخ.. بیشتر دردم بخاطر گچ پام بود که کج شد و فشار آورد به زانوم چی مصیبتی بود به خدا آخه منه بیچاره چیکاره بودم! الکس سریع بازومو کشید نگاه نکرانی به پیشونیم انداخت موهامو با دستش کنار زد داغ بود حرارت داشت - کمربند کوفتیو برای چی گذاشتن؟ فقط زبون درازیو یاد گرفتی یکم مواظب خودت باش انقدر آسیب نرسون به خودت بچهه!! دستشو کنار زدم تخس گفتم - خوبم دستمو بردم به سمت دستگیره... ذهن مو خوند و که بازومو کشید و با زور مردونش منو راحت به سمت خودش برد دقیقا چسبیدم به سـ..ینه پهنش - داری چیکا... تو حرفم پرید بم گفت با تن صدای خش دار گفت - غر نزن بمون سرجات هیچی نگو خون خونمو می‌خورد کارد میزدی خونم در نمیومد با قهر و دلخوری گفتم - نه میخوام برم تنهام بزاار بیشتر فشارم داد تو بغلش زمزمه کرد - زبون درازی نکن فک نکن به هیچی زبون درازی نبود خیلی بد از حرفش دلگیر شده بودم آخه چه عیبی داشت؟! سعی کردم از بغلش جدا شم اما زور اون کجا زور منی که کلا نصفشم نبودم و پامم شکسته بود کجا؟ اصلا زوری در کار نبود توانشو نداشتم.. کمی که دستش شل شد تند عقب کشیدم ولی دوباره چفت تن خودش کرد هنوز قهر بودم آروم گفتم - منو برگردون تهران نمیخوام بیام نچی کرد - قهری؟ سرمو بالا انداختم تو چشماش زل زدم و گفتم - قهر مال بچه هاست، برگردون منو میخوام برم زیر لب شنیدم که گفت - توام بچه ای من بچه بودم؟ اگه جامون عوض میشد چی؟ اگه من بهش می گفتم گوشیمو چک کردی واکنشش چی بود؟ میگفت حق دارم حتی تصورشم برام ممکن نبود. ناخونمو کف دستم فشردم حرص داشتم ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_393 سرم محکم به شیشه خورد از درد صورتم جمع شد - اخ.. بیشتر دردم بخاطر گچ پام
بو...سه آروم و عمیقی روی سرم‌کاشت و بهم اجازه داد بالاخره سر جام بشینم و.. تو راه هیچ صحبتی بیرون رد و بدل نشد هیچ حرفی سکوت مطلق انگار دوتامون به این سکوت نیاز داشتیم... بالاخره رسیدیم ویلارو از قبل رزروکرده بود آشنا زیاد داره از همچی آدمی بعید نبود... جلوی در خونه ویلا نگاه داشت ولی من قهر بودم هنو..! ولی چرا هیچی نگفت راجب اون مهمونی؟! الکس زیاد راجب این ماجرا باهام حرف نمیزد حس غریبگی داشتم.. صدای خشدارش منو به خودم آورد - عزیزم پیاده شو رسیدیم! مکثی کردم با این پام چطور پیاده میشدم؟ یادش نبود؟! چطوری بیام!؟ دندونمو روی هم ساییدم غرورم نمی ذاشت بگم نمیشه راه برم... بیا کمکم کن.. دستگیره در و کشیدم باید خودم پیاده میشدم با کمک در ماشین مهم نبود که بغض کردم انقدر ذهنش درگیر بود؟ منم محل ندادم و هیچی نگفتم خودم از پسش بر میومدم از این که به کمک یکی نیاز داشته باشم بدم می اومد. دوست نداشتم با کمک دستم پای گچ شدمو بیرون گذاشتم اروم روی زمین .. الکس پیاده شده بود داشت در پارکینگ و باز می‌کرد حواسش به من نبود.. به عقب برگشت با دیدن منی که سعی می‌کردم رو یه پا راه برم سریع خودشو بهم رسوند اخمی کرد - تو چرا داری راه میری چرا وضیعتت رو ببین؟! آروم گفتم با کنایه - گفتی پیاده شو منم پیاده شدم خودم می‌تونم بیام نیازی نیست زحمت نکش بیخ بازومو گرفت مجبورم کرد به تنش بچسبم در ماشینشو محکم هول داد و بستش مگه پسرا مهم‌نبود براشون ؟! محکم بستن در ؟!! چرا اینجوری شد کلافه گفت - گفتم پیاده شی نه راه بری سرت و‌بندازی پایین و بری توجهی به حرفش نکردم. جدی جدی بد قهر بودم باهاش... ملاحظه کن یکم وضیعت منو ببین تو هم گیر بده هعی .. لب زدم - دستمو ول کن فلج نشدم که لازم ندارم کمکم کنی. نیازی نیست بیا بریم سریع تر بیرون سرده .. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ https://eitaa.com/Hamymoon