7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که اینجوری عاشقت باشه.)🤍
#کوری
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنشاینسکانس:🤣
{باصداببینید🔊}
#بامدادخمار
با عرض پوزش و معذرت عذر میخوام از همتون پارت ها به مشکل خورده باید ویرایش بشه...
من از شما معذرت میخواهم😭🫂
دوستوووون داااارم پیش از حدددد بمونین برامون زیبارویانم 🥲😚
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیزر قسمت 5 بامدادخمار2
فردا از پلتفرم سیدا میتونید نگاه کنید یا حتی روبیکا!🤍🥲
#بامدادخمار2
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیکه انداختن در هر شرایطی سبک زندگیمه:)
#مانکن
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یعنی چیشد که (طی یک سال ) خواننده از این ؛
....................
به این شد؟؟؟!💔😭
"مــحزونِ شــاعر "فورندید
#شب_های_قدیمی #PART_423 هوا... کمکم رو به تاریکی میرفت. باد خنک و سرد بهم میخورد.. اونقدر که بی
#شب_های_قدیمی
#PART_425
فقط لبخند ملیحی زدم و چیزی نگفتم.
خسته بودم...
تنم خسته بودش
گچ پام،درد کمرم،درد پام بیخوابی که داشتم و...
همهچی رو اعصابم راه میرفتن.
فقط چشمامو بستم سعی کردم بخوابم
و به چیزی هم فکر نکنم
حتی برای یه لحظه...
....
فقط برای یه لحظه از خواب بیدار شدم
چشمامو باز کردم
هنوز توی راه بودیم...
چراغهای جاده یکییکی از کنارمون رد میشدن
الکس آروم رانندگی میکرد
حواسش بهم بود...مراقب بود
چشمام دوباره سنگین شد.
و خوابم برد...
---
چشمامو باز کردم تاریک بودخیلی تاریک...
هیچی نمیدیدم
دستم رو جلو بردم
هیچی...
نه صندلی ماشین بود...
نه صدای جاده...
نه الکس!
آروم صداش زدم
-الکس...؟
جوابی نیومدبلندتر گفتم:
-الکس؟!
بازم هیچ جوابی.
یه صدای قطره آب میاومد...
تق...تق...تق...
سرمو چرخوندم
یه راهروی طولانی جلوی روم بود
انتهای راهرو...یه در نیمهباز
نور قرمزی از لای در بیرون میزد.!!
نمیدونستم کجام؟!نمیدونستم چرا اونجا
فقط...
یه چیزی توی دلم میگفت:
نرو.
اما پاهای من...خودشون جلو میرفتن اختیار و کنترلشون دست من نبود
یک قدم...
دو قدم...
سه قدم...
هرچی نزدیکتر میشدم...
صدای نفس کشیدن کسی واضحتر میشد
دستم رفت روی دستگیره
آروم درو باز کردم و همون لحظه...خشکم زد.
مارتینو...
پشت به من ایستاده بود انگار وقت انتقام گیری بود
با ترس لب زدم؛
-مارتینو...؟
آروم برگشت
اما...صورت نداشت.؟!!!
فقط یه لبخند روی صورت خالی و تاریکش بود
عقب رفتم.!
ناباور گفتم؛
-تو... اینجا چیکار میکنی؟
هیچ جوابی ندادفقط خندید
یه خندهی آروم... ولی پشت اون لبخند هزاران داستان و نقشه بود..
به سمتم خم شد
بعد غرید گفت:
-بالاخره پیدات کردم ماهی کوچولو..!
نفس توی سینهم حبس شد.
-من..من..م..
زبونم گرفته بود هیچی نميتونستم بگم..
یه قدم به سمتم برداشت؛
-پس چرا هنوز ازم میترسی؟
از ترس یک قدم عقب رفتم
پام به چیزی گیر کرد افتادم زمین!
به پام نگاه کردم...گچ پام شکسته بود ترک خورده بود
اما زیر گچ...خون بود
خیلی زیاد هیچی حس نمیکردم اما خون های روی زمین وحشتناک بود ...
از ترس جیغ کشیدم!
تنها اسمی که اون لحظه به زبونم اومد فرشته ی نجاتم بود..
-الکس!!
مارتینو یه دفعه ناپدید شد از جلو چشمام رفت
همهجا ساکت شد هیچ خبری نبود ..
بعد...
صدای الکس از پشت سرم اومد
-کاترینا...
صداش دوای حال پریشونم بود که نیاز داشتم تو تین موقیعت
با گریه برگشتم سمتش
الکس اونجا ایستاده بود
دستش خونآلود بود دستااش...
با وحشت نگاهش کردم
شکه بودم خشک شده صداش زدم؛
-الکس...؟
لبخند زد و گفت،
-چرا منو صدا کردی؟
خواستم سمتش برم... تا بغلش کنم بلکه حالم از این ترس و نگرانی و... از بین بره
اما قبل از اینکه قدم بردارم...
مارتینو از پشت سرش ظاهر شد
دستشو گذاشت روی شونهی الکس.!
و خیلی آروم در گوشش گفت:
-بهت گفتم...
اون آخرش مال منه!
چشمام گرد شد از مال منه منظورش من بودم ؛!!
تند لب زدم؛
-نه...نه ..نه
خواستم به سمتشون برم اما پام جون نمیداد که بلند شم انکار فلج بودم...
وقتی دیدم نمیتونم با بغض سرمو تکون دادم جیغ کشیدم ؛
-نههههه!
با تمام توانم جیغ زدم و همون لحظه...
چشمام باز شد!!
......
هول شده نشستم نفسهام بریدهبریده بود.
دستام میلرزید لرزش بدنم،
همهجا رو نگاه کردم اطرافمون دید زدم ...
ماشین...صندلی...چراغهای جاده...
الکس...؟!!
الکس کنارم بود با نگرانی نگام میکرد با
دستاش صورت مو قاب گرفته بود.
آروم گفت:
-هییشش...
آروم باش فدات بشم من هیچی نیست نترس ...!
هیچی نشده
چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
بعد با صدای لرزون گفتم:
-کجاییم...؟
دستش رو روی موهام کشید.
-توی راهیم...
بی اختیار از دهنم اسمش اومد بیرون؛
-مارتینو...؟
اخماش رفت تو هم سریع تند کفت؛
-مارتینو چی؟
نفس عمیقی کشیدم چشمام دوباره پر اشک شد
-خواب دیدم..
نگاهی به چشمام و صورت مظلوومم کرد
آروم بغلم کرد!
-چی دیدی؟
مثل بچه هاسرمو توی سینهش قایم کردم
یک کلمه گفتم؛
-هیچی...فقط... یه خواب بد بود.
دستش پشت سرم حرکت میکرد.
نوازشگرانه تا بلکه از ترس ام کم شه
-بخواب...من اینجام
هیچکس قرار نیست بهت دست بزنه دختر خانومم!
چشمامو بستم
اما درست وقتی داشتم دوباره آروم میشدم...
گوشی الکس روی داشبورد لرزید.
صفحه روشن شد یه پیام جدید...
از یک شماره ناشناس.
الکس نگاه کوتاهی به صفحه انداخت.
رنگ صورتش پرید.
من هنوز چشمام بسته بود... حال نداشتم
و ندیدم روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«فکر کردی چون تونستی عاشق خودت کنی ، دیگه تموم شد؟»