832.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرف حرف خودمه!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه این عشق نیست💔
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی تو اومدی دنیام و برام قشنگ شد:)❤️🩹
#بی_داد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اجازه تون🙆♀💘😁
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال کنید و کار کنید ، کار کنید و حال کنید!🕺🤦♀😅
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شروع این داستان؛..🫂🤍
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا ابد مردی که به فیورتیام[مورد علاقه هام] اهمیت میده >>>>🤌❤️🔥
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر من همه زندگیم خجسته بودم:)💔
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه چی رو از اول شروع میکنیم:)🥲🤍
#خاتون
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شده تا به حال انقدر یه آدم رو دوست داشته باشین و براتون جذاب باشه؟!🙂
_برای من بوده🥲♥️
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورندید
#شب_های_قدیمی #PART_445 دیکه قبول کردم که اون منو برسونه دانشگاه ! سر جلسه ی کلاس بودم که صدای
#شب_های_قدیمی
#PART_446
اینجور که بوش میومد یه خبراییی بود
که الکس اومده بود دنبالم و ازم میخواست بیخیال
کلاس های بعدی بشم..!
15 دقیقه بعد تماس تلفنی الکس کلاس تموم شد
با یه خداحافظی سر سری با بچه کردم و رفتم
سوار ماشین شدم هنوز در رو نبسته بودم
پاشو گذاشت روی پدال گاز
واجازه نداد در رو ببندم
تند لب زدم؛
-الکس چیکار میکنی چتههه روانیی؟!
غرید؛
-هیچی نگو کاترینا هیچی ساکت باش
گفت دهنمو ببندم
منم بیخیال شدم و ساکت نشستم و لام تاکام حرفی نزدم
ولی همش از اینه پشت سرش و نگا میکرد
هر از گاهی هم میپرسید خوبی؟!
من فقط یک کلمه میگفتم اره
از آخر نتونستم تحمل کنم و پرسیدم؛
-کسی داره تعقیب مون میکنه الکس؟!
چرا انقدر عجله داری ؟!
چیشده بگوووو یک کلمه؟!!!
بالاخره جون به لب رسیدم تا آقا حرف بزنه
-آره
کاترینا ، ماریتنو از دستمون فرار کرده
الان هم افتاده دنبال تو
ی نگاهی بهم کرد
-باید مواظب خودت باشی!
استرس و اضطراب گرفته بودم
آخه ماریتنو چرا دست از سر من برنمیداشت اونم بعد چند سااال دوباره
افتاده دنبال من!
بیخیال دیکه مرد
با صدایی که توش استرس و نگرانی موج میزد گفتم؛
-باشه من نیمخوام الکس برای تو دردسر درست شه!
باید برم..!
چپ چپ نگام کرد
-مگه من مردم که تورو تنها ول کنم بری ؟!
کجا میخوای بری اصلا؟؟
کجا رو داری بری خب ؟!!
هرجا بری پیدات میکنه..
-ولی من نیمخوام تو ، تو درد سر بیوفتی به خاطر من...
ببین تو شدی همه ی زندگی من
حاظرم همه چی مو بدم ولی تو رو ندم
6 ساله حالم خوش نیست
چند ماه عه اومدی تو زندگیم رنگ روی زندگیم یه حدی رنگ گرفته
قربونت برم خرابش نکن!
بزار خودم انجام میدم تو نگران نباش
اصلا باهم انجام میدیم
خوبه هرجا خواستی باهم میریم خب فعلا بیا از شر این خلاص شیم!
اشکی که تو چشمام جمع شده بود
ریخت روی گونه های سرخ شده ام
چقدر مهربون تو هر شرایطی بازم کنار منه و طرفدار من ..!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورندید
#شب_های_قدیمی #PART_446 اینجور که بوش میومد یه خبراییی بود که الکس اومده بود دنبالم و ازم میخوا
#شب_های_قدیمی
#PART_447
نمیدونم چقدر تو خیابون ها گشتیم
الکس میگفت نباید بریم خونه
هر لحظه منتظر یه فرصت اند که بیان سمتمون !
نظرش این بود نریم و منم باهاش موافقت کردم
مجبور بودم
نتونستم مخالفت کنم!!
وقتاایی که میرفتم دانشگاه خیلی خسته میشدم هلاک بودم
اصلا نفهمیدم چه جوری خوابم برد
گیج بودم!
وقتی بیدار شدم
دیدم تو ماشین کنار یه جاده که یکم اونطرف کافه قدیمی بود...
الکس و روی صندلی های بیرون کافه نشسته بود
داشت سیگار میکشید ؟؟!!
اول بیخال اومدنش شدم گفتم بزار همونجا بشینه بهتره براش ولی ؛..
خودم دوست داشتم بیاد کنارم !
نميتونستم برم پایین تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم بگم بیاد
شماره اش رو گرفتم به بوق دوم نکشید جواب داد
با صدای دورگه خش دار گفت؛
-جانم عزیزم؟! بیدار شدی؟!
با صدای مظلوم گفتم؛
-اره بیدار شدم میشه بیای پیشم.!
از همینجا لبخندی که وی لبش اومد رو دیدم
با مهروبنی گفت؛
-بله چرا که نه الان میام ور دل خودت خوشگله!
خنده ریزی کردم
-راستی...
چیزی میخوری برات بگیرم؟!
بدون یه ثانیه فک کردن گفتم
-آره آره برام به انتخاب خودت برام یه چیزی بخر !
_چشم حتما
بعدش تلفن و قطع کردم و صندلی خوابونده رو به حالت اولش برگردوندم !
همین جوری دور خودم میچرخیدم بی دلیل
بالخره الکس اومد
دستش یک کیک شکلاتی و کاپوچینو بود!
به سمتم گرفت باعشق گفت،
-اینم خدمت خانوم دلبرم ..!
زیر لب
-خیلی ممنونم ای گفتم
دوباره گفت؛
-این باشه طلب اون کیک و نسکافه ای که دیشب خوردم ...
نکاهی بهش کردم
چشمکی زد و گفت؛
-بله سهم شمارو خوردم اشتباه کردم
تسلیمم وار دستشو بالا گرفت و سرشو خم کرد
-اما الان طلبت رو پس دادم
لطف اینجوری نگام نکن !
مکثی کردم
هنوز تو همون حالت واستاده بود
بع سمتش خم شدم
آروم بو..،،،سه ای روی لپش نشوندم
نگاهي بهم کرد انتظار اینو نداشت
خیره به چشماش بودم نگاهم اومد سمت ل..باش
اونم فکر توی سرمو خوند ...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon]