حَنـٰآنْ ؛
_
یسریام بودن...
جوونیشونو نذر جوونی جوون ِارباب کردن...
رفتن...دیگه برنگشتن.. ..͜
چون از دنیا چیزی رو نخواستن ..!
حَنـٰآنْ ؛
_
تا که دیدم نوکرانت یک به یک زائر شدند ،
ناگهان بغضم شکست و بی هوا گفتم رقیه !