eitaa logo
حاء‌نوشت
221 دنبال‌کننده
51 عکس
6 ویدیو
0 فایل
جانِ دِلَم؟! @Haneveshtt
مشاهده در ایتا
دانلود
آقایِ دلبر...! دلمان می‌خواهد، یک‌بار با حضور خودت، یک تولدِ واقعی برایَت بگیریم. کیکی بپزیم، به وسعت یک شهر! محتویاتِ درونَش، همان موردِعلاقه هایِ خودت باشد. راستی، ترجیحِ‌شما، کیک وانیلی پرموز و گردوست یا یک کیکِ شکلاتی؟ ترجیحَت برایِ گُل هایِ رویِ میز، نرگس است یا رُز و لاله؟ اصلاً، کادو چه دوست داری جانِ دلم؟! دیوانه ام که این‌ها را می‌گویم، نه؟! امّا خب، چه اشکالی دارد که تو باشی و ما و یک نیمه‌شعبان، که از خود قم تا جمکران، جشنِ تولدت را بگیریم و خوش بگذرانیم و از تهِ دل، بعد مدت‌ها، باهم بخندیم؟! گِلِه و غَم، در سالروزِ تولدت، مکروه است امّا؛ طُ که نیستی، همه‌چیز بدجوری بد است و سخت می‌گذرد و حوصله‌سربر شده است...! اینجا، حقیقتاً چیزی شبیه به عطرِ حضورِ شما کَم است. طُ، فقط بیا... قولِ انگشت کوچولو! پسر_دخترهایِ خوبی می‌شویم ... :) پی‌نوشت: سالروزِ تولدِ دلبرمان، مبارک باشد...! به امیدِ اینکه سالِ بعد، همین‌موقع، در کنارِ خودش، درحالِ آماده کردنِ کیکِ تولدی عظیم، در جمکران باشیم...!🎂🌸🌙✨
اشتباهِ من بود، اینگونه خوب پنداشتنِ طُ... سفیدیِ روحِ خودم، دیدگانم را پوشانده بود و تیرگی‌ات، به چشمم نیامد...!
اَوَلین روزِ مَدرِسه، تَهدیدِمان کَرد که اَگَر بِمیریم و زِنده شَویم، سِیل و طوفان رُخ بِدَهَد وَ جایِ آسمان و زَمین عَوَض شَوَد، نِمونه‌یِ گُلمُحَمَّدی پَنجشَنبه‌ها تَعطیل نِمی‌شَوَد...! نَه مُردیم، نَه زِنده شُدیم وَ نَه اَصلاً بارانی آمَد که سِیلی رُخ دَهَد اَما حالا؛ ماییم و تَعطیلیِ پِی‌دَرپیِ پَنجشَنبه ها...!😎🤞🏻
به خالِ لَبَت قَسَم که هِزار پاره اَست تَنَم...!‌ 12:49 AM.
به شادیِ مَردُم اِعتِماد مَکُن بَرف! تا می‌باری نِعمَتی و چون بِنِشینی، به لَعنَتِشان دُچاری. آخَر بِبین چه جَهان بَدیست که آفتاب را داوَرَت قَرار داده اَند و طُ، با پایی لَرزان به زَمین می‌نِشینی. پِیداست که میشِکَنی بَرف... آب شو! آب شو اِی موسیقیِ مُنجَمِد! بیا و ببین که رَنج را طُ کِشیدی و به نامِ بَهار تَمام می‌شَوَد...! پِی‌نِوِشت؛ بَرف نِمی‌بارَد اَمّا شَمسِ لنگرودی، زیبا می‌گویَد...
بارانِ مِهربانِ مَن...! اِنگار توهَم خوب نِمی‌دانی که نَباید به بَعضی‌ها، بیش‌اَزحَد بَها داد و تَحویل‌ِشان گِرِفت! اِنقَدر دَر لاهیجان و رَشت و تَبریز باریدی چه شُد؟! مِثلِ قَبل فَقَط چَتر‌ی به دَست گِرِفتَند که مِبادا خیس‌شَوَند و گاه‌گاهی هَم غُر زَدَند که نَباری که لَباس هایِ خیسِ رویِ بندِ رَخت،بالاخَره خُشک شَوَد... یِک سَری هَم به یَزدِ بَرَهوتِ ما بِزَنی بَد‌نیست! مُطمَئِن باش هَمِگی بِدونِ چَتر، ساعَت‌ها زیرِ بارانَت راه می‌رَویم و بی‌وَقفه، قُربان صَدَقه‌یِ طُ و خُدایِ‌طُ می‌رَویم... اَصلاً طُ، اَگَر می‌دانِستی که چه اُمیدِ بُزُرگی برایِ منِ کَویر‌نِشینی، بی‌شَک بیشتَر می‌باریدی... پِی‌نِوِشت؛ پَنجره‌هارا باز کُنید و اِجازه بِدَهید که بویِ مَست‌کُنَنده‌یِ بارانِ اِسفَندی، بِشورَد و بِبَرَد تَمامِ این غَم‌هایِ جان‌کاه‌ِتان را...
لابه‌لایِ این مَشغَله‌ها، دُشواری‌ها، سَردی‌ها، غَم‌ها، عَذاب‌ها، نامَردی‌ها، مِحنَت‌ها، اِضطِراب‌ها، دَرد‌ها، سَردَرگُمی‌ها و بی‌مِیلی‌ها؛ دِل‌ِمان هَم بَرایِ او تَنگ شُده اَست...! به قولِ شَهریارِ بُزُرگ: زِندِگی نیست که، زِندانِ مُکافات اَست این!‌ پِی‌نِوِشت؛ گاه، زَبان حَرفی‌نِمی‌زَنَد و این، چَشمِ آدَمی‌ست که فَریاد می‌زَنَد دِلتَنگیِ از‌سَرِ دوری‌را. پَس جِگَر‌گوشه! ماهِر باش و بِشنو، حَرفِ چَشمانِ دِلتَنگَم را...
هَروَقت از درس و مدرسه و معلم زده می‌شوم و فقط دلم می‌خواهد که از زیرِ استرس و فشارِ روانیِ کنکور فرار کنم، پیشنهاد می‌دهد که برای ظهور مهدی دعا کنم... از نظرِ او،‌حضرت عشق با آمدنش کنکورِ لعنتی را بر‌می‌دارد،‌مدارس را طورِ دیگری می‌کند، بی‌میلی هارا از بین می‌برد و خلاصه انقدر همه‌چیز را زیبا می‌کند که انگار اکلیلِ نقره‌ای پاشیده‌ای بر‌رویِ صفحه‌یِ صورتیِ دنیا. پس تو هم در این شب‌ها، اولویتِ دعاهایت را، دعا برایِ تعجیل در ظهور ایشان بگذار که قطعاً با آمدنش هم جوان‌ها سروسامان می‌گیرند و به معشوق خود می‌رسند، هم بیمارانِ سرطانی با نیم‌نگاهِ‌مهربانِ‌او شفا می‌یابند، هم گرانی و هزار بدبختیِ دیگر حل می‌شود... به گمانم، چوب‌دستیِ جادویی‌اش را در‌می‌آورد و تَق‌تَق، به پیشانی همه‌مان می‌زند و همه‌چیز حل می‌شود... پی‌نوشت؛ پیشاپیش و از همینجا می‌بوسم چشمانِ زیبایِ اشک‌آلودتان را... التماسِ دعا🖤.
می‌دونی... مَن، عَطارُد زِندِگی می‌کُنَم! روزهایِ کوتاه... هَوایِ گَرم... اَمّا طُ، اورانوسی! روزهایِ بُلَند... هَوایِ یَخ‌زَده... وَ جَدیداً حَتی تَلاشی هَم نمی‌کُنیم که تویِ زَمین به‌هَم بِرِسیم.
وَ اِنسان... موجودِ مَجبوری‌ست. مَجبور به صَبر، به اِدامه‌دادَن، به خوش‌رَفتاری‌، به بی‌مِیلی به آنچه اِتِّفاقاً به آن مِیل‌دارَد، به رَها‌کَردنِ آنچه دوست می‌دارَد، به نَگُفتَنِ آنچه‌ دِلَش می‌خواهَد، به گُفتَن‌ِ آنچه که به صَلاح اَست، به گوش‌سِپُردَن به صدایی که حاصلِ ناخُنِ روی‌ِ تَخته اَست، به نِگاه به آنچه مایه‌یِ عَذاب اَست، به ماندَن وَ گاه، به رَفتَن.‌‌‌.. وَ حالا دَر میانِ این اِجبار‌هایِ تَلخِ خاکِستَری، دُختَرِ آزاده‌یِ آزادِ دَرونم را گُم کَرده‌اَم وَ با هِزار زَنجیرِ دورَم، با پایی که پُر اَز تیغِ کاکتوسِ قِضاوَتِ اَطرافیانِ اَست، بی‌وَقفه می‌دَوَم به دُنبالِ خودَم...
جماعتِ عجیبی شده‌ایم، نه؟! با هم مسابقه‌یِ«کی بدبخت تره» می‌دهیم... دورِ هم که می‌نشینیم، هرکه را که کمتر خوابیده، بیشتر غم داشته، کمتر خوشحالی کرده، بد غذا تر بوده، چشمان گریان تری داشته و خلاصه اوضاعش نابه‌سامان تر بوده، برنده‌یِ این مسابقه‌ می‌نامیم و برایش دست می‌زنیم... و اتفاقاً، همین باعث شده که به درد و دل هایِ یکدیگر، درست گوش ندهیم و دائماً گاردِ «من حالم بدتره» بگیریم. در‌حالی که این، اصلاً درست نیست! گریه، ناله، غم، مشکلات و افسردگی، افتخار ندارند که هرکه بیشتر دچارش باشد، برنده شود... باید یاد بگیریم و باور کنیم که ورزش، مطالعه، تحصیل، شادی، عشق و مهربانی ارزشمند‌اند و می‌شود از برایِ آنها، مفتخر بود. و کاش روزی برسد که آدم‌ها، پُزِ کتاب‌هایی که می‌خوانند، پادکست‌هایِ مفیدی که گوش می‌دهند، پیاده‌رویِ هرروزه‌شان و مهم‌تر از همه، شاد‌بودن را به‌هم بدهند...