بارانِ مِهربانِ مَن...!
اِنگار توهَم خوب نِمیدانی که نَباید به بَعضیها، بیشاَزحَد بَها داد و تَحویلِشان گِرِفت!
اِنقَدر دَر لاهیجان و رَشت و تَبریز باریدی چه شُد؟! مِثلِ قَبل فَقَط چَتری به دَست گِرِفتَند که مِبادا خیسشَوَند و گاهگاهی هَم غُر زَدَند که نَباری که لَباس هایِ خیسِ رویِ بندِ رَخت،بالاخَره خُشک شَوَد...
یِک سَری هَم به یَزدِ بَرَهوتِ ما بِزَنی بَدنیست!
مُطمَئِن باش هَمِگی بِدونِ چَتر، ساعَتها زیرِ بارانَت راه میرَویم و بیوَقفه، قُربان صَدَقهیِ طُ و خُدایِطُ میرَویم...
اَصلاً طُ، اَگَر میدانِستی که چه اُمیدِ بُزُرگی برایِ منِ کَویرنِشینی، بیشَک بیشتَر میباریدی...
پِینِوِشت؛
پَنجرههارا باز کُنید و اِجازه بِدَهید که بویِ مَستکُنَندهیِ بارانِ اِسفَندی، بِشورَد و بِبَرَد تَمامِ این غَمهایِ جانکاهِتان را...
لابهلایِ این مَشغَلهها، دُشواریها، سَردیها، غَمها، عَذابها، نامَردیها، مِحنَتها، اِضطِرابها، دَردها، سَردَرگُمیها و بیمِیلیها؛ دِلِمان هَم بَرایِ او تَنگ شُده اَست...!
به قولِ شَهریارِ بُزُرگ: زِندِگی نیست که، زِندانِ مُکافات اَست این!
پِینِوِشت؛
گاه، زَبان حَرفینِمیزَنَد و این، چَشمِ آدَمیست که فَریاد میزَنَد دِلتَنگیِ ازسَرِ دوریرا.
پَس جِگَرگوشه! ماهِر باش و بِشنو، حَرفِ چَشمانِ دِلتَنگَم را...
#جِگَرگوشه
هَروَقت از درس و مدرسه و معلم زده میشوم و فقط دلم میخواهد که از زیرِ استرس و فشارِ روانیِ کنکور فرار کنم، پیشنهاد میدهد که برای ظهور مهدی دعا کنم...
از نظرِ او،حضرت عشق با آمدنش کنکورِ لعنتی را برمیدارد،مدارس را طورِ دیگری میکند، بیمیلی هارا از بین میبرد و خلاصه انقدر همهچیز را زیبا میکند که انگار اکلیلِ نقرهای پاشیدهای بررویِ صفحهیِ صورتیِ دنیا.
پس تو هم در این شبها، اولویتِ دعاهایت را، دعا برایِ تعجیل در ظهور ایشان بگذار که قطعاً با آمدنش هم جوانها سروسامان میگیرند و به معشوق خود میرسند، هم بیمارانِ سرطانی با نیمنگاهِمهربانِاو شفا مییابند، هم گرانی و هزار بدبختیِ دیگر حل میشود...
به گمانم، چوبدستیِ جادوییاش را درمیآورد و تَقتَق، به پیشانی همهمان میزند و همهچیز حل میشود...
پینوشت؛
پیشاپیش و از همینجا میبوسم چشمانِ زیبایِ اشکآلودتان را...
التماسِ دعا🖤.
#شب_قدر
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حَرَمِ سیاهپوشِ پِدَری...♥️🏴
#عَلیِ_جان
#شَهادَت
میدونی...
مَن، عَطارُد زِندِگی میکُنَم!
روزهایِ کوتاه...
هَوایِ گَرم...
اَمّا طُ، اورانوسی!
روزهایِ بُلَند...
هَوایِ یَخزَده...
وَ جَدیداً حَتی تَلاشی هَم نمیکُنیم که تویِ زَمین بههَم بِرِسیم.
#جِگَرگوشه
وَ اِنسان...
موجودِ مَجبوریست.
مَجبور به صَبر، به اِدامهدادَن، به خوشرَفتاری، به بیمِیلی به آنچه اِتِّفاقاً به آن مِیلدارَد، به رَهاکَردنِ آنچه دوست میدارَد، به نَگُفتَنِ آنچه دِلَش میخواهَد، به گُفتَنِ آنچه که به صَلاح اَست، به گوشسِپُردَن به صدایی که حاصلِ ناخُنِ رویِ تَخته اَست، به نِگاه به آنچه مایهیِ عَذاب اَست، به ماندَن وَ گاه، به رَفتَن...
وَ حالا دَر میانِ این اِجبارهایِ تَلخِ خاکِستَری، دُختَرِ آزادهیِ آزادِ دَرونم را گُم کَردهاَم وَ با هِزار زَنجیرِ دورَم، با پایی که پُر اَز تیغِ کاکتوسِ قِضاوَتِ اَطرافیانِ اَست، بیوَقفه میدَوَم به دُنبالِ خودَم...
جماعتِ عجیبی شدهایم، نه؟!
با هم مسابقهیِ«کی بدبخت تره» میدهیم...
دورِ هم که مینشینیم، هرکه را که کمتر خوابیده، بیشتر غم داشته، کمتر خوشحالی کرده، بد غذا تر بوده، چشمان گریان تری داشته و خلاصه اوضاعش نابهسامان تر بوده، برندهیِ این مسابقه مینامیم و برایش دست میزنیم...
و اتفاقاً، همین باعث شده که به درد و دل هایِ یکدیگر، درست گوش ندهیم و دائماً گاردِ «من حالم بدتره» بگیریم.
درحالی که این، اصلاً درست نیست!
گریه، ناله، غم، مشکلات و افسردگی، افتخار ندارند که هرکه بیشتر دچارش باشد، برنده شود...
باید یاد بگیریم و باور کنیم که ورزش، مطالعه، تحصیل، شادی، عشق و مهربانی ارزشمنداند و میشود از برایِ آنها، مفتخر بود.
و کاش روزی برسد که آدمها، پُزِ کتابهایی که میخوانند، پادکستهایِ مفیدی که گوش میدهند، پیادهرویِ هرروزهشان و مهمتر از همه، شادبودن را بههم بدهند...
یِکسِری چیزها، مُستَحَب که نه، واجِباَند!
مِثلِ؛
بودَنِ تو، عاشِق بودَنِ مَن...
خَندیدَنِ تو، ذوق کَردَنِ مَن...
ناز کَردَنِ تو، ناز کِشیدَنِ مَن...
راه رَفتَنِ تو، ضَعف کَردَنِ مَن...
حَرفزَدنِ تو، گوشدادَنِ مَن...
رَقصیدَنِ تو، دَستزَدَنِ مَن...
شِعر گُفتَنِ تو، شِعر خواندَنِ مَن...
بوسههایِ تو، آبشُدَنِ مَن...
آبی پوشیدَنِ تو، مُردَنِ مَن...
و یِکسِری چیزها هَم حَرامِ مُطلَق اَند!
مانَندِ؛
نَبودَنِ تو...
نَبودَنِ تو...
نَبودَنِ تو...
#جِگَرگوشه
دَر باطِن؛ میزَنَم، میشِکَنَم، میکُشَم، چَنگ میزَنَم، به آتَش میکِشَم،ناله میکُنَم و اَفسار میدَرَم...
دَر ظاهِر اَمّا آرام نِشَستهاَم، لَبخَند میزَنَم و چای مینوشَم...
دَر اوجِ ناپُختِگی و شانزدَهسالِگی، هَر عَقیدهیِ غَلَط و نابهجایی هَم که داشتهباشَم، اینیِکی را خوب فَهمیدهاَم که دَر اینجَهان هَرچیزی دُرُست شُدَنیست، اِلاّ بیریشِگی...
جَدیداً به کَشفِ جالِبی راجِعبهاو رِسیدهاَم...
دِلبَرَکِ مَن، بَرخَلافِ تَوَهُّمِ خودَش، هیچگاه دَر آستانهیِ پیری و چِهِل،پَنجاه یا شَصتسالِگی نیست و نَخواهَدبود؛ بَلکه تَنها و تَنها، دَرآستانهیِ یِکچیز،آنهَم زیباییِ مُطلَق اَست...!
این مَنِ بیچارهاَم که با دیدَنِ چَشمانِ خُمارَش، هَرروز به آستانهیِ جاندادَن میرَوَم...
#جِگَرگوشه