وَ اِنسان...
موجودِ مَجبوریست.
مَجبور به صَبر، به اِدامهدادَن، به خوشرَفتاری، به بیمِیلی به آنچه اِتِّفاقاً به آن مِیلدارَد، به رَهاکَردنِ آنچه دوست میدارَد، به نَگُفتَنِ آنچه دِلَش میخواهَد، به گُفتَنِ آنچه که به صَلاح اَست، به گوشسِپُردَن به صدایی که حاصلِ ناخُنِ رویِ تَخته اَست، به نِگاه به آنچه مایهیِ عَذاب اَست، به ماندَن وَ گاه، به رَفتَن...
وَ حالا دَر میانِ این اِجبارهایِ تَلخِ خاکِستَری، دُختَرِ آزادهیِ آزادِ دَرونم را گُم کَردهاَم وَ با هِزار زَنجیرِ دورَم، با پایی که پُر اَز تیغِ کاکتوسِ قِضاوَتِ اَطرافیانِ اَست، بیوَقفه میدَوَم به دُنبالِ خودَم...
جماعتِ عجیبی شدهایم، نه؟!
با هم مسابقهیِ«کی بدبخت تره» میدهیم...
دورِ هم که مینشینیم، هرکه را که کمتر خوابیده، بیشتر غم داشته، کمتر خوشحالی کرده، بد غذا تر بوده، چشمان گریان تری داشته و خلاصه اوضاعش نابهسامان تر بوده، برندهیِ این مسابقه مینامیم و برایش دست میزنیم...
و اتفاقاً، همین باعث شده که به درد و دل هایِ یکدیگر، درست گوش ندهیم و دائماً گاردِ «من حالم بدتره» بگیریم.
درحالی که این، اصلاً درست نیست!
گریه، ناله، غم، مشکلات و افسردگی، افتخار ندارند که هرکه بیشتر دچارش باشد، برنده شود...
باید یاد بگیریم و باور کنیم که ورزش، مطالعه، تحصیل، شادی، عشق و مهربانی ارزشمنداند و میشود از برایِ آنها، مفتخر بود.
و کاش روزی برسد که آدمها، پُزِ کتابهایی که میخوانند، پادکستهایِ مفیدی که گوش میدهند، پیادهرویِ هرروزهشان و مهمتر از همه، شادبودن را بههم بدهند...
یِکسِری چیزها، مُستَحَب که نه، واجِباَند!
مِثلِ؛
بودَنِ تو، عاشِق بودَنِ مَن...
خَندیدَنِ تو، ذوق کَردَنِ مَن...
ناز کَردَنِ تو، ناز کِشیدَنِ مَن...
راه رَفتَنِ تو، ضَعف کَردَنِ مَن...
حَرفزَدنِ تو، گوشدادَنِ مَن...
رَقصیدَنِ تو، دَستزَدَنِ مَن...
شِعر گُفتَنِ تو، شِعر خواندَنِ مَن...
بوسههایِ تو، آبشُدَنِ مَن...
آبی پوشیدَنِ تو، مُردَنِ مَن...
و یِکسِری چیزها هَم حَرامِ مُطلَق اَند!
مانَندِ؛
نَبودَنِ تو...
نَبودَنِ تو...
نَبودَنِ تو...
#جِگَرگوشه
دَر باطِن؛ میزَنَم، میشِکَنَم، میکُشَم، چَنگ میزَنَم، به آتَش میکِشَم،ناله میکُنَم و اَفسار میدَرَم...
دَر ظاهِر اَمّا آرام نِشَستهاَم، لَبخَند میزَنَم و چای مینوشَم...
دَر اوجِ ناپُختِگی و شانزدَهسالِگی، هَر عَقیدهیِ غَلَط و نابهجایی هَم که داشتهباشَم، اینیِکی را خوب فَهمیدهاَم که دَر اینجَهان هَرچیزی دُرُست شُدَنیست، اِلاّ بیریشِگی...
جَدیداً به کَشفِ جالِبی راجِعبهاو رِسیدهاَم...
دِلبَرَکِ مَن، بَرخَلافِ تَوَهُّمِ خودَش، هیچگاه دَر آستانهیِ پیری و چِهِل،پَنجاه یا شَصتسالِگی نیست و نَخواهَدبود؛ بَلکه تَنها و تَنها، دَرآستانهیِ یِکچیز،آنهَم زیباییِ مُطلَق اَست...!
این مَنِ بیچارهاَم که با دیدَنِ چَشمانِ خُمارَش، هَرروز به آستانهیِ جاندادَن میرَوَم...
#جِگَرگوشه
گوشَت را بیاوَر جِلو! میخواهَم رازِ مُهِمّی را بهتو بِگویَم!
حَقیقَتَش...چِطور بِگویَم...آمممم...مَن...
خُب مَن، یِکدُختَرِ جادوییاَم!
حَق داری اَگَر گیج بِشَوی!
اَمّا باوَر کُن!مَن جادوییام!
لابهلایِ هَر تارِ مویَم، کُلّی شُکُلات و نُقل و نَبات دارَم...
داخِلِ کیفِ صورَتیِ کوچَکَم، پُراَز اَکلیلهایِ طَلایی و خوراکیهایِ خوشمَزه اَست...
یِک چوبدَستی جادویی دارَم که با آن، خانهرا سَریع و بینَقص، تَمیز میکُنَم، بِدونِاینکه مادَرَم بِفَهمَد...
آراموزیرِلَب، یِک وِردِ جادویی میخوانَم و با دَستی که رویِ شانه آدمها میگُذارم، غَمهایِشان را میدُزدَم و میبَرَم که بیرونِ شَهر، چالِشان کُنَم...
اَگَر نیمهشَبی به اُتاقِ مَن بیایی، اِحتِمالاً مَرا پِیدا نِمیکُنی؛ چون وَقتی هَمه خوابَند، مَن دَر سَراسَرِ آسمانِ شَهرَم پَرواز میکُنَم؛ گَهگُداری هَم میرَوَم کُمَکِ پاکبانها، باهَمان چوبدَستیِجادویی، خیابانهارا بَرایِشان عِینِ دَستهیِگُل میکُنَم...
حوصِلهاَم که سَر میرَوَد، مینِشینَم رویِ قوسِ ماه و ساعَتها، بهزَمین نِگاه میکُنَم...
صُبحها هَم هَرروز نیمساعَت دیر بهمَدرِسه میرَوَم، چون بایَد پَروازکُنَم به سویِ غَزّه و بَرایِ کودَکانَش، کَمی شازدهکوچولو بِخوانم که بِخَندَند و بازهَم اِحساس کُنَند کَسی دوستِشان دارَد...
پِینِوِشت؛
حالا باوَرِتان شُد که مَن، دُختَری شِگِفتاَنگیز و جادوییاَم...؟!🌙✨😌
شُکر که هَست او، هَنوز هَم بَرایِ مَن
شُکر که لَبخَند میزَنَد گاه، به یادگاریِ مَن
شُکر که میبوسَمَش عَمیق، بَعدِ هَر سَفَر
شُکر که نِگاهَش آمیخته میشَوَد سَهواً، به گُلهایِ بابونهیِ موهایِ مَن
شُکر که نِمیدانَد دَلیلِ سُرخیِ چَشم را
شُکر که بیخَبَر اَست او، هَنوز هَم اَز بیماریِ مَن...
#جِگَرگوشه
و طُ...!
بادهیِ اَصیلِ کُهنهیِ قاجاریِ مَن...!
گاهاً، آزاردَهَنده میشَوی و نَچَسب، دلناپَذیر میشَوی و خَستهکُنَنده، بَداَخلاق میشَوی و زودرَنج، طَعنهزَن میشَوی و بَدعُنُق، ناراحَتکُنَنده میشَوی و سَرد...
یِک سِرتِقِ لَجبازِ تَمامعَیار هَم هَستی دائِماً؛ اَمّا به گُمانَم هیچگاه اَز دوستداشتَنِ طُ، دَستبَرنِمیدارَم.
چون مَن، زیادی اَحمَقم و طُ، زیادی دِلفَریبی...
#جِگَرگوشه