دَر باطِن؛ میزَنَم، میشِکَنَم، میکُشَم، چَنگ میزَنَم، به آتَش میکِشَم،ناله میکُنَم و اَفسار میدَرَم...
دَر ظاهِر اَمّا آرام نِشَستهاَم، لَبخَند میزَنَم و چای مینوشَم...
دَر اوجِ ناپُختِگی و شانزدَهسالِگی، هَر عَقیدهیِ غَلَط و نابهجایی هَم که داشتهباشَم، اینیِکی را خوب فَهمیدهاَم که دَر اینجَهان هَرچیزی دُرُست شُدَنیست، اِلاّ بیریشِگی...
جَدیداً به کَشفِ جالِبی راجِعبهاو رِسیدهاَم...
دِلبَرَکِ مَن، بَرخَلافِ تَوَهُّمِ خودَش، هیچگاه دَر آستانهیِ پیری و چِهِل،پَنجاه یا شَصتسالِگی نیست و نَخواهَدبود؛ بَلکه تَنها و تَنها، دَرآستانهیِ یِکچیز،آنهَم زیباییِ مُطلَق اَست...!
این مَنِ بیچارهاَم که با دیدَنِ چَشمانِ خُمارَش، هَرروز به آستانهیِ جاندادَن میرَوَم...
#جِگَرگوشه
گوشَت را بیاوَر جِلو! میخواهَم رازِ مُهِمّی را بهتو بِگویَم!
حَقیقَتَش...چِطور بِگویَم...آمممم...مَن...
خُب مَن، یِکدُختَرِ جادوییاَم!
حَق داری اَگَر گیج بِشَوی!
اَمّا باوَر کُن!مَن جادوییام!
لابهلایِ هَر تارِ مویَم، کُلّی شُکُلات و نُقل و نَبات دارَم...
داخِلِ کیفِ صورَتیِ کوچَکَم، پُراَز اَکلیلهایِ طَلایی و خوراکیهایِ خوشمَزه اَست...
یِک چوبدَستی جادویی دارَم که با آن، خانهرا سَریع و بینَقص، تَمیز میکُنَم، بِدونِاینکه مادَرَم بِفَهمَد...
آراموزیرِلَب، یِک وِردِ جادویی میخوانَم و با دَستی که رویِ شانه آدمها میگُذارم، غَمهایِشان را میدُزدَم و میبَرَم که بیرونِ شَهر، چالِشان کُنَم...
اَگَر نیمهشَبی به اُتاقِ مَن بیایی، اِحتِمالاً مَرا پِیدا نِمیکُنی؛ چون وَقتی هَمه خوابَند، مَن دَر سَراسَرِ آسمانِ شَهرَم پَرواز میکُنَم؛ گَهگُداری هَم میرَوَم کُمَکِ پاکبانها، باهَمان چوبدَستیِجادویی، خیابانهارا بَرایِشان عِینِ دَستهیِگُل میکُنَم...
حوصِلهاَم که سَر میرَوَد، مینِشینَم رویِ قوسِ ماه و ساعَتها، بهزَمین نِگاه میکُنَم...
صُبحها هَم هَرروز نیمساعَت دیر بهمَدرِسه میرَوَم، چون بایَد پَروازکُنَم به سویِ غَزّه و بَرایِ کودَکانَش، کَمی شازدهکوچولو بِخوانم که بِخَندَند و بازهَم اِحساس کُنَند کَسی دوستِشان دارَد...
پِینِوِشت؛
حالا باوَرِتان شُد که مَن، دُختَری شِگِفتاَنگیز و جادوییاَم...؟!🌙✨😌
شُکر که هَست او، هَنوز هَم بَرایِ مَن
شُکر که لَبخَند میزَنَد گاه، به یادگاریِ مَن
شُکر که میبوسَمَش عَمیق، بَعدِ هَر سَفَر
شُکر که نِگاهَش آمیخته میشَوَد سَهواً، به گُلهایِ بابونهیِ موهایِ مَن
شُکر که نِمیدانَد دَلیلِ سُرخیِ چَشم را
شُکر که بیخَبَر اَست او، هَنوز هَم اَز بیماریِ مَن...
#جِگَرگوشه
و طُ...!
بادهیِ اَصیلِ کُهنهیِ قاجاریِ مَن...!
گاهاً، آزاردَهَنده میشَوی و نَچَسب، دلناپَذیر میشَوی و خَستهکُنَنده، بَداَخلاق میشَوی و زودرَنج، طَعنهزَن میشَوی و بَدعُنُق، ناراحَتکُنَنده میشَوی و سَرد...
یِک سِرتِقِ لَجبازِ تَمامعَیار هَم هَستی دائِماً؛ اَمّا به گُمانَم هیچگاه اَز دوستداشتَنِ طُ، دَستبَرنِمیدارَم.
چون مَن، زیادی اَحمَقم و طُ، زیادی دِلفَریبی...
#جِگَرگوشه
خدایِ یکدانهیِ عزیزِ دلِ من...
نیاز است در آغوشت زار بزنم و از تمامیِ جهان، گله کنم.
نیاز است بگویم که چقدر دارد سخت میگذرد و به قول شاعر، اوضاع دنیا و رفتار آدمهایش، نشسته چون دندان بر جگرم.
نیازم است تقاضا کنم دستهایت را بیاوری جلو و تکههای قلبم را تحویل بگیری و دوباره بههم بچسبانیِشان، عینِ روزِ اول.
نیاز دارم از تو یک بغل بگیرم، یک بغلِ گرمِ نرمِ طولانی، از آنهایی که یادم برود کجا هستم و چه چیزی دارد ذرهذره، زجر کشم میکند.
فقط، یک وقت نگویی نمیشود و نداریم و نمیخواهم و نمیتوانم...
هم میتوانی هم باید بتوانی که اگر نتوانی و نکنی، قهر میکنم، یک قهرِ سختِ سنگینِ طولانی...
سلام عزیزانِ دلم!
جمعیتی هست، تحت عنوانِ
«جمعیتِ حیدر»، که خانوادهای گسترده، به سرپرستی محسنِ چاووشیست.
یکی از بزرگترین و مطمئنترین تیمهای خیّری ایران است که وسیعترین کمکهایِ مفید را به زندانیان، ایتام، محرومان و خلاصه همهی نیازمندان در سراسرِ وطنمان میرساند.
و البته؛
تمامیِ گزارشها، مستقیماً به مردم داده میشود که خیالشان از بابتِ هزینههایی که میکنند راحت باشد!
فعالیتِ این جمعیت مقدس را میتوانید از طریقِ پیامرسان تلگرام به آیدیِ زیر دنبال کنید:
@haidersociety
عزیزانی که به تلگرام دسترسی ندارند و تمایل به شرکت در این کمکِ انسانی دارند، از طریقِ این شمارهکارت میتوانند اقدام کنند:
6037997950495615پینوشت؛ به مناسبتِ عیدِ باشکوهِ غدیر، با کمکهایمان، ثابت کنیم که غیرتِ علی هنوز هم در عُشّاقِ علی هست♥️ پیشاپیش، مبارکباشد برهمگیِ شما...✨ #عَلیِ_جان
باوَرِتان نِمیشَوَد...
اَمّا؛
اینروزها، اوضاع به قَدری نابهسامان اَست که اِنگار:
لِباسِ سِفیدِ عِیدَم خورِشتی شُدهاَست؛
یا دَستِ عَروسَکِ مورِدِعَلاقهاَم پاره شُدهاَست؛
یا که صَفحهیِ اَوَّلِ کِتابَم کَج شُدهاَست؛
یا که لِنگِ جورابَم گُم شُدهاَست؛
یا بَعدِ خوابِ بَعدازظهر،مامان را نَدیدهاَم؛
یا روزِ اَوَّلِ مِهر را خواب ماندهاَم؛
یا دَستَم موقِعِ نِوِشتَنِ اَوَّلین تَمرین، با خودکار خَط خوردهاَست؛
یا روسَریِ جَدیدَم نَخکِش شُدهاَست؛
یا اَنگُشتِ کوچَکَِم به مُبل خوردهاَست؛
یا اِمتِحانی را نوزدهوهَفتادوپَنج گِرِفتهاَم؛
یا خُرمالویِ نارَسِ گَس خوردهاَم...