وَ آنها که به بَهانهیِ فَقر، تَن، روح، شَخصیَّت، خانِواده و آرزوهایِشان را میفُروشَند؛ بَردِگانِ حَقیرِ مالِ دُنیا اَند که بایَد جَهانرا اَز کِثافَتِ وُجودِشان زُدود.
جانِ مَن!
به اَندازهیِ زیباییِ طُ، مَن، خَسته، دَرمانده، بیجان وُ بیرَمَقَم وُ این یَعنی؛
بِسیار...
بِسیار...
#جِگَرگوشه
عَزیزِ کافیِ مَن...!
لازِم نیست فُروغِ فَرُّخزاد باشی واسه شاعِر بودَن!
لازِم نیست شاملو باشی واسه نِویسَنده بودَن!
لازِم نیست وَنگوگ باشی واسه نَقّاش بودَن!
لازِم نیست مَسیح باشی واسه خوب بودَن!
طُ، دَر هَمین جایِگاه، با هَمین حال و اوضاع، به اَندازه کافی، خوب، دِرَخشان، مُوَفَّق وُ زیبایی...
به خیالَم هَمین زَخمها، دَردها، بُغضها، نَرِسیدنها و غَمهایِ مُداوِم اَست که آدَمی را دَر قالبِ حَیات، ذَرّهذَرّه میمیرانَد...!
چقدر حَق.
ایران مگه از ایران فرار میکنه؟!
نه!
ایران و ایرانیِ واقعی میمونه!
میمونه که بسازه و هرچیزی که از نظرش غلطه رو اصلاح کنه، هرچند زورش نَرِسه!
میمونه که حداقل یکروز به خودش بگه من تلاش کردم برای سرزمینِ مادها...
برای سرزمینِ کوروش...
برای سرزمینِ شُهدا...
برای سرزمینِ مادریم...
برای سرزمینِ بچههام...
که همشون یکسرزمینَن درواقع!
و باید اضافه کنم که؛
اونی که از ایران میره به هربهانهای(فرار، مهاجرت، پیشرفت، پناهندگی، آیندهیِ بهتر، آزادی و ...)، ایران رو دوست نداره!
فقط داره اَدا میاد!
فَقط داره رویِ بیغیرتی و بیمسئولیتی و بیاحساسی نسبت به وطنش، اسمهای خوشگل میذاره!
خَلاص!
#ایران
کَمی عَقَبتَر ایستاده بودَم...
داشتَم به خودِمان نِگاه میکَردَم؛
به مَن و طُ!
میدانی با خودَم چه میگُفتَم؟!
«چه قابِ سیاهِ زیبایی میبینَند این مَردُم»
پِینِوِشت؛
اَلبَته که فَقَط، قابِ زیبایی میبینَند این مَردُم.
#جِگَرگوشه
_مَردِ زِندِگی؛ خَشمَش مُشت میشَوَد بَر دَهانِ بیل وُ کُلَنگ وُ دَستگاه وُ وَسایِلِ کارَش.
_زَنِ زِندِگی؛ دَعواهایَش را نَمَک میکُنَد وُ میریزَد تویِ غَذا وُ اَز حِرصَش لیوان میسازَد وُ پِیوَسته دَر سینکِ ظَرفشویی به جانَش میاُفتَد وُ میشورَدَش.
_کودَکِ ماجِرا؛ دَر عِینِ حالِ اُوضاعِ نابهسامانِ اِقتِصادی، دَر پَرِ قو بُزُرگ میشَوَد، بِدونِ هیچ کَموُکاستی.
بویِ سیگارِ مَرد، تَحَمُّل میشَوَد!
ظاهِرِ بههَمریختهیِ زَن موقِعِ آشپَزی، تَحَمُّل میشَوَد!
هرروز سه وَعده غَذایِ ساده، تَحَمُّل میشَوَد!
نَرِسیدَنها وُ دائِماً باختَنها، تَحَمُّل میشَوَد!
خانهیِ اِجارهای وُ ماشینِ قُراضه، تَحَمُّل میشَوَد!
وَ دَر نَهایَت...
دَر این بازیِ وَحشیانه وُ دَردآوَرِ روزِگار...
"عِشق"
زِنده میمانَد...
حَقیقَت آن اَست که قَهرِمانانه دَرحالِ جَنگ وُ قُدرَتنَماییاَم.
ایستادهاَم، خَمبهاَبرو نِمیآوَرَم وُ سیلیهایِ مُحکَم بَر صورَتِ روزِگار میخوابانَم...
اَمّا؛ سُوالِ مَن این اَست که «آیا آنقَدر مَرا دوست داری که بِتَوانَم دَر مُقابِلَت ضَعیفتَرین نُسخهیِ خود باشَم؟»
#جِگَرگوشه
مَن، میخواستَم بَر خود کَمی آسانتَر بِگیرَم؛ اَمّا نِمیشُد!
آنها آنقَدر ظالِم بودَند که ضَرورَت داشت اَز خودَم چیزی بِسازَم که به این راحَتی ها نَشکَنَد، زِنده بِمانَد و هَرروز، تَلاش کُنَد.
مَن، بایَد، اینی میشُدَم که هَستَم.