شِش سال بیشتر نداشت. دو دستَش را روی گوش های کوچکش می فِشُرد و دائماً فریاد میزد : بِرین بِمیرین! هَمَتون بِمیرین!
خانواده اش را در جنگ از دست داده بود و انگار که همه چیزش را !
خانواده، برای طِفلی به سن و سالِ او هَمان پناهگاه است، همان هَوَس های گاه و بیگاهِ چیپس و پفک، در پارک ماندن ها به مدتی طولانی و همان در آغوش کشیده شدن وقتی که برق می رَوَد.
رفتم که در آغوشش بگیرم، مرا پَرت کَرد عَقب و فریاد زد: برین بمیریییین! همتون بمیریییییین!
برایش کُلّی اسباب بازی آوردم، به من پشت کرد و فریاد زد: برین بمیریییین! همتون بمیریییییین!
به او قولِ پارک و بستنی دادم، همان چیزی که هر کودکی را وسوسه می کند، امّا بازهم فریاد زد: برین بمیریییین! همتون بمیریییییین!
برایش از فراموشیِ غم و غصه گفتم، از قوی بودن و نترسیدن، از امید داشتن به آینده، از غلبه بر مشکلات، و ...
همه را گفتم ولی انگار از جانبِ او، هیچ صدایی جز صدایِ گلوله هایِ بی رحمی که خانواده اش را از او گرفتند، شنیده نمیشُد .
از این همه لجبازیِ او خسته شدم و گفتم : تو تنها کسی نیستی که خانواده اش را از دست داده و ناراحت است. صبور و قوی باش! همه مان هوایت را داریم !
به چِشم هایم خیره شد و با خَشم گفت : تو هیچی نمیفهمی! بُرو بمیر!
حرفش به درونِ درونِ وجودم نشست و تکرار شد :
من هیچ چیز نمیفهمم ...
من هیچ چیز نمیفهمم...
من هیچ چیز نمیفهم ...
راست هم می گُفت، من حقیقتاً هیچ چیز از غمِ او نمیفهمم...
#داستانِ_مَن
تو گَر موردِ علاقه یِ منی، بَسی خوشبَختی .
من تمامِ تورا، می پَسَندم و می پَرَستم حتّی اگر ستودنی نباشی!
من تورا حِفظ که نه ، یاد می گیرم!
من چهره یِ تورا به هنگامه یِ از خواب برخواستن هم دوست می دارم.
من به طُ، حس کافی بودن میدهم، حسِ خوب بودن، حسِ دوست داشته شدن .
مِنَّتی هم نیست، جانَم را بخواهی، لحظه ای مکث نمی کنم.
فقط بِتَرس از روزی که من دیگر طُ را دوست نداشته باشم، به لحظه ای تمامِ آنها که گفتم تمام می شَوند . فقط بترس!
به قول محمودِ درویش:
همین مجازات تو را بَس!
#جِگَرگوشه
رویا...✨🌙🌎
از رویا هایشان پرسیدم، و جواب هایی که یکی یکی مرا مُتِحَیِّر می کردند ...
پزشک شدن، معلم شدن، مهندس شدن، پیشرفتِ مالی، یادگیریِ زبان جدید، نمره یِ بیستِ امتحانِ فردا، خریدنِ همان سایه یِ چشمِ معروف، خریدِ ماشینِ جدید، مسافرت به اِمریکا و ...
همه شان خوب بودند و مقبول ولی ...
چرا هیچکس نگفت که هدفش نجاتِ حیواناتِ مظلومِ در حالِ انقراض است ؟!
چرا هیچکس از غَمِ دلِ مردمِ مظلومِ آفریقا که سال هاست استعمار شده اند، دَم نَزَد ؟!
چرا هیچکس رویایِ تاسیسِ بزرگترین خیریّه یِ دنیا را به سر نداشت ؟!
چرا هیچکس نمیخواست که در سازمان مِلَل، سخنرانیِ جانانه ای برای حمایت از مردمِ مظلومِ دنیا بُکُنَد؟!
چرا ...
چرا ...
و هزاران چِرایِ دیگر...
همه ی زندگیِ مان شده خودمان. همه یِ هَم و غَممان همین روزمرگی های موفقیت آمیز و پیشرفت هایِ شخصیست، غافل از اینکه هیچوقت حالِ ما عمیقاً خوب نخواهَد شُد درحالی که پدری را جلویِ چَشمانِ طفلش به ناحق سَر می بُرَند .
چطور می شَوَد برای خریدنِ یک خانه یِ جدید ذوق کرد در حالی که آن طَرَف، کودکِ پنج ماههای از گرسنگی جان میدَهَد ...
باورم نمیشَوَد...
این همان حقیقتِ ارزشمندِ وجودِ ماست ؟!
پروردگارِ من ! هیچگاه آرزویِ پاکمان را هم ترازِ تکه ای آجر و آهن قرار نده که عینِ خواری و سرافکندگیِ ماست ...!
که «طُ» بزرگترین مثالِ نقضِ منی!
گفتهاند که انسان، هیچگاه دلتنگِ کسی یا چیزی که نداشته، نمیشَوَد ...!
پس چطور بدونِ آنکه لحظهای چادُرِ طُ را بوئیده و بوسیده باشم -که دین و دنیایَم به تار و پودِ آن گره خورده- اما گاه و بیگاه دلتنگِ رایحهیِ مهربانِ آن میشَوَم؟!
چطور مَن، هنوز هم که دلتنگ میشَوَم، پناهگاهِ آغوش طُ را بدون آنکه لحظهای در دنیایِ حقیقت در آن پناه گرفته باشم، طَلَب میکنم؟!
میبینی که چه راحت با وجودِ طُ، درستترینها به غلط میاُفتَند ...؟!
اِی معشوقهیِ شیرینِ علی ...! باوَر کن که بعد از طُ، زندگی دِگر آنقدرها هم قشنگ نیست.
خورشید که آری! هنوز میتابَد امّا نه به زَردی و روشناییِ آن روزها که به چَشمانِ آهویِ طُ می تابید ...
باران هم که بله! هنوز میبارَد امّا نه به تازگیِ آن روزها که هر قَطرهاش، شبنمی بر گیسوانِ کَمَندِ طُ میشُد ...
گلها همَ که خُب، میرویَند! امّا نه به زیباییِ آن وقتها که حُسیِنَت به طُ تقدیم میکَردِشان ...
میبینی ...؟!
همه چیز آنگونه هست که بود و در عینِ حال، هیچ چیز بعد از رفتنِ تو، مثل قبل نیست ...!
پس دلبریِ علی عینِ حقیقت است که گفت:«زهرایِ من! بعد از طُ دنیا قشنگ نیست! گریه میکُنم و از این میتَرسم که بی طُ، زیاد زنده بِمانَم ...! »
ایّامِ شهادتِ شَهدُختِ دو عالَم، تسلیت باد 🖤.
#شهادت
باوَر کُنید که هَمیشه، ماجِرا هَمانی نیست که به نَظَر می آیَد!
تَلخیِ آدَم ها، هَمیشه هَم نِشان از بَداخلاقیِشان نیست. گاه، نِشان از تَرسِ از دَست دادَن، فَراموش شُدن و حَساس بودن است ... !
مانندِ طِفلی که گِریه میکُنَد هِنگامی که مادَرَش را در کِنار کودَکی دیگر میبینَد، پِدری که به خاطرِ لباسِ کوتاه به جانِ دخترش غُر میزند، نوجوانی که برایِ دوست داشته شدن دَرس میخواند و مانندِ مادَری که به خاطرِ سیگار کشیدن، فرزندش را در خانه راه نمی دَهَد...
نه دَلیل و بُرهانی هَست برای تاییدِ این کارها و نه اَصلاً می شَوَد که تاییدِشان کرد ...
امّا اینها، همان دوستت دارم هایِ پنهان است...
همان نگرانت هستم ها ...
همان مواظبِ خودت باش ها...
همان نمیخواهَم چَشمان کَسی جز من تو را ببیند ها ...
اینها، فَقَط ابزارِ کَسانی اَست که عاجِز اَند از گفتنِ: تو تمامِ منی و فقط برایِ منی. بیشتر مواظبِ خودت باش جِگَرگوشه ...!
#جِگَرگوشه
فَدایِ سَرَم ...
فَدایِ سَرَم که هرچه میخواهَم نمیشَوَد...
فَدایِ سَرَم که همه چیز در هَم گره خورده و لعنتی باز هم نمیشَوَد ...
فَدایِ سَرَم که سخت تر از آنچه انتظار می رفت،میگذرد ...
فَدایِ سَرَم که دلتنگی، غم و اندوه سینه ام را چَنگ می زَنَند ...
فَدایِ سَرَم که دیگر آرامشی در دَرونم نیست ...
اصلاً فَدایِ سَرَم که حالم خوب نیست...
فَدایِ سَرَم!
واقعا فَدایِسَرَم!