باوَر کُنید که هَمیشه، ماجِرا هَمانی نیست که به نَظَر می آیَد!
تَلخیِ آدَم ها، هَمیشه هَم نِشان از بَداخلاقیِشان نیست. گاه، نِشان از تَرسِ از دَست دادَن، فَراموش شُدن و حَساس بودن است ... !
مانندِ طِفلی که گِریه میکُنَد هِنگامی که مادَرَش را در کِنار کودَکی دیگر میبینَد، پِدری که به خاطرِ لباسِ کوتاه به جانِ دخترش غُر میزند، نوجوانی که برایِ دوست داشته شدن دَرس میخواند و مانندِ مادَری که به خاطرِ سیگار کشیدن، فرزندش را در خانه راه نمی دَهَد...
نه دَلیل و بُرهانی هَست برای تاییدِ این کارها و نه اَصلاً می شَوَد که تاییدِشان کرد ...
امّا اینها، همان دوستت دارم هایِ پنهان است...
همان نگرانت هستم ها ...
همان مواظبِ خودت باش ها...
همان نمیخواهَم چَشمان کَسی جز من تو را ببیند ها ...
اینها، فَقَط ابزارِ کَسانی اَست که عاجِز اَند از گفتنِ: تو تمامِ منی و فقط برایِ منی. بیشتر مواظبِ خودت باش جِگَرگوشه ...!
#جِگَرگوشه
فَدایِ سَرَم ...
فَدایِ سَرَم که هرچه میخواهَم نمیشَوَد...
فَدایِ سَرَم که همه چیز در هَم گره خورده و لعنتی باز هم نمیشَوَد ...
فَدایِ سَرَم که سخت تر از آنچه انتظار می رفت،میگذرد ...
فَدایِ سَرَم که دلتنگی، غم و اندوه سینه ام را چَنگ می زَنَند ...
فَدایِ سَرَم که دیگر آرامشی در دَرونم نیست ...
اصلاً فَدایِ سَرَم که حالم خوب نیست...
فَدایِ سَرَم!
واقعا فَدایِسَرَم!
میرَفتی، هَربار که مُحتاجِ ماندَنَت بودَم...
آغوشَت را دَریغ می کَردی، هَربار که اَز دردِ تنهایی به خود میپیچیدَم...
ناشِنَوا می شُدی، هَر بار که از سُخن لَبریز می شُدَم...
عاقِل می شُدی، هربار که هَوَسِ دیوانه وار زیرِ باران رَقصیدن میکَردم...
می گِریستی، هَربار که مَن چالِ گونهیِ حاصلِ لبخندت را می خواستَم...
کوتاه میکَردی موهایَت را، بَعد اَز هَربار که بَر بُلَندایِ موهایَت ذوق میکَردَم...
قِرمِز میپوشیدی، هَربار که از زیباییِ آبی میگُفتَم ...
چَشم هایَت را میبَستی، هَربار که از زیباییِ رنگِشان مَست میشُدَم ...
خلاصه که طُ، جان به لَبَم کرده ای و میکُنی و به یَقین، خواهی کَرد.
اَمّا
دِلبَرَکَم ...!
این طَریقَتِ جان و دِل بَری، دارَد عُمرَم را هَم می بَرَد و طُ هنوز، یک پیراهنِ آبی مارا میهمان نَکَردهای!
#جگرگوشه
دوری میکُنَد زِ مَن و حَواسَش به کوتاهیِ عُمرِ پاییز نیست ...
مُتِوَجه نیست که پاییز دارَد میرَوَد و او هَنوز بَرایَم فاضِل نَظَری نَخوانده اَست...
نِمیفَهمَد که هَنوز یِک خیابان را هَم باهَم، زیرِ باران قَدَم نَزَده ایم...
نِمی آیَد و نِمی دانَد که فُرصَتِ یِک نارنِگیخوردنِ باهَم را دارَد اَز هَردویِمان میگیرَد...
هَنوز هَم باهَم یِک عَکسِ پاییزیِ دونَفَره زیرِ دِرَختانِ رَنگارَنگِ شَهر نَگِرِفته ایم ...
جِگَرگوشه! حَواسَت هَست که دارَد دیر میشَوَد؟!
۱۱ آذَر اَست اِمروز ...
#جگرگوشه
Mehran Esmaili | موزیکدلMehran Esmaili - Mikhahamat (128).mp3
زمان:
حجم:
3.4M
زیباییِ تَنپوشِ حُضوری...
بَر قامَتِ اَندامِ جَهانَم...
#جِگَرگوشه
#بِشنو
میدانی ...!
غروب جمعه، در حالتِ عادی هَم دِلگیر است ..
فَقَط خُدا کند که مادَری در غروب جمعه از دنیا نرود...
یا طفلی گُم نشود ...
یا پدری شَرمنده نشود ...
یا دختری بی حُرمت نشود ...
یا خانواده ای از هم نَپاشَد ...
یا عاشِقی از مَعشوق جُدا نشود ...
یا جَنگی شُروع نشود ...
یا خانه ای خَراب نشود ...
یا بارانِ سیل آسایی نبارَد ...
یا قلبی نَشِکَنَد ...
یا قامَتی زیرِ بارِ غم، خَم نَشَود ...
خدایا...!
دِلَم میلَرزَد هربار که غروبِ جُمعه میشود...
پس، بیشتر مواظب تُنگِ بلورینِ دِلَم در غروبِ جُمعه ها باش ... :)