شایَد کسی پیگیری کند!
نزدیک به سه سال است که گروهِ نمایشنامه خوانی و نمایشِ صحنهایِ ما، هَم در شهرستان و هَم در استان رتبهیِ اول را کَسب میکُنَد، امّا در پشتِ صحنهیِ این افتخارآفرینیها، فقط خودمانیم و خودمان! دریغ از یک تشویق یا یک پیگیری ساده از طرفِ کانون شهید رجائی یا ادارهیِ محترم آموزشوپرورش!
هربار، بدونِ لباسِ مخصوص نمایش یا استادِ تئاتر، با هر هنرِذاتی که داریم و نداریم، صَدِخودمان را میگذاریم تا نامِ شهرمان، میبد را، در بینِ تمامِ شهرستان هایِ دیگر استانِ یزد، پررنگ کنیم.
جالب است که هربار به یزد میرویم برایِ اجرا، میبینیم که گروه تفت و مهریز و...، بهترین لباس هایِ نمایشی، اساتیدِ تئاتر و گریمور هارا دارند، آنجاست که ما، بیشتر به بُردنمان افتخار میکنیم.
حالا جالب اینجاست که نه تنها حمایت نمیکنند بلکه هزاران هزار سنگ هم جلویِ پایمان میاندازند که بعد از اولشدنمان به ما بگویند که هرچیز داریم، از گیرهایِ بنیاسرائیلی آنان است.
لباس نمایش نداریم که هیچ، به کوتاهی و بلندیِ این مانتوهایِ سرمهایِ بدقواره هم گیر میدهند.
باورتان نمیشود که در یزد بین این همه شهرستان اول شدیم و قرار بود برویم برایِ مسابقاتِ کشوری، اما به خاطرِ هزینه هایِ رفتوبرگشت، ما را نفرستادند
حالا اگر گروهِ تواشیح و سرود بود، میدیدید که چطور با سَر، پول را از هزارجا قرض میکردند و آمادهیِ سفر به هَمَدان، برایِ مسابقات کشوری میشدند.
و اینبار ما دوباره آمادهیِ رفتن به یزد شدهایم و درحالِ تمرینهستیم برایِ آن لحظهای که برای اعلامِ برنده، نام میبد را صدا بزنند و بیشک این لحظهیِ شیرین، به همهیِ بیتوجهی هایِ آنان میارزد...
پینوشت: اندکی اعتراض که حقِ منِ دانشآموز هست، نیست؟!
#رِوایَتِ_مَن
کاش میشُد خودَم را مَجبور به سُکوت کُنَم دَر مُقابِلِ مُضحِک بودَنِشان...
آنقَدر سَطحی و بیخود اَند که هَربار نِگاهِشان میکُنَم، فَقَط این جُملهیِ شازده کوچولو دَر ذِهنَم تَداعی میشَوَد:
زیبایید، اَما اَز دَرون پوچید، نمیشَوَد برایِتان مُرد!
📚تیکهای از کتابِ "شازده کوچولو"
#بِخون
مَبادا خیالکُنی که تَنها و بیکَس شُدهای...!
مَبادا خیالکُنی که حَواسم به تَکتَکِ خَم هایِ اُفتاده به اَبرویَت نیست...!
مَبادا دائِماً تیره به تَنکُنی و به گُمانَت، آبیِ پیراهَنَت، تِکراری شُده باشَد بَرایَم...!
مَبادا شِیطَنَت نَکُنی و فِکرکُنی ذوقَم بَرایِ دیوانهبازی هایَت، تَه کِشیده...!
مَبادا قَهرهایِ بیدَلیلِ دِلبَرانهیِ کودَکانهاَت را کِنار بُگذاری و حِسِّ بُزُرگشُدَن بُکُنی...!
مَبادا موی، سِپیدکُنی و حِسِّ رَفتن بِدَهی...!
مَبادا زیرِ باران دَستَم را نَگیری و اَز نِگاهِ مَردُم بِتَرسی...!
مَبادا اَز تاریکیِ رَفتنِ بَرق، نَتَرسی و مانَندِ طِفلَکی به آغوشَم پَناه نیاوَری...!
مَبادا اینطورها که گُفتَم بُکُنی که به جانِ خودَت، جانَم دَر میرَوَد و نَعشَم رویِ دَستَت میمانَد...!
طُ...
فَقَط بیا اینجا...!
بیا دَر بَرَم بِنشین که هَوَس کَردهاَم بَرایت بابونه دَم کُنَم.
بیا که هَوَس کَردهاَم بِینِ دو اَبرویَت را بِبوسَم.
بیا که هَوَس کَردهاَم تا طُلوع، بَرایَت هِزارویِکشَب بِخوانَم.
بیا جانِ دِلَم!
بیا قَندِ فَریمانَم!
بیا پارهیِ تَنَم!
بیا جِگَرگوشهاَم!
بیا اِی عُمرِ شیرینِ مَن!
#جِگَرگوشه