- حَنیـفـ'ـا .
ناجای قشنگم ..
امروز که دیدمت لبخند زدم ، از اینکه تو موندی و من هستم و دوباره رسیدیم بهم دیگه .
من کنارتو با آدمای خوب و بد زندگیم خاطره دارم ، تو هم با تک تک لحظههایی که پیشت بودم خاطره ساختی .
وقتی گفتند ناجا رو زدن انگار که روی تموم خاطراتم رنگ سیاه پاشیده شد . روی اون در به در دنبال جای مناسب گشتنا ، روی اون پشت تلفن داد زدنا که : فلانی ! پیدات نمیکنم پاشو دست تکون بده ، روی چاییخونهای که به لطفش چندباری به درجه ی رفیع سوختن رسیدیم ، روی خاطرات زیرزمین با فاطمه زهرا ، روی خاطرات جیغ زدن خادما سر ریحانه بابت عکس گرفتن ، روی غرغر زدنام سر اینکه محمدرضاطاهری چرا بلندگو رو ول نمیکنه ، روی خنده های بچه وقتی که علیرضا بالا میومد و شمارش معکوس میرفتن تا پیام مامان من و...
سال پیش به خاطر جنگ دوازده روزه نشد که میزبان ما باشی و این یعنی دوسالی هست از آخرین دیدار محرمیمام گذشته بود ، هرچند چند روزی در صفر و مناسبتهای میانه و فاطمیه کنارت اشک ریختم ، ولی تو در محرم رنگ و بوی خاص خودت را داری .
تو زخمی بودی ، سوخته بودی ، فروریخته بودی اما مانده بودی ! من هم زخمی بودم ، دل سوخته بودم ، فروریخته بودم اما زنده ماندم !
مرسی که یک سال دیگر میزبانگرمی برای ما راهگم کرده ها بودی رفیق دیرینه :)
✍🏻ریحانهحنیفا | ستادفرماندهیانتظامیتهرانبزرگ .
دختران سرزمینم ، در آینده ی نچندان دور وقتی مادر شدید به پسرانتون بی آموزید چگونه باادب باید با دختر حرف بزنن!
ایکاش حداقل تو این کانال بدون توجه به اعضای آشنا و مقایسهی خودم باهاشون ، خودم باشم.