حنیفا
حد ِتو به هم ریخته اعصاب ِقلم را شأن ِتو بریده است زبان ِشعرا را...
تا نام ِعلی را پدرم خواند به گوشم؛
دادم به هوای تو دل ِبیسر و پا را...
حنیفا
تا نام ِعلی را پدرم خواند به گوشم؛ دادم به هوای تو دل ِبیسر و پا را...
عمریست گواهند تپشهای دل ِمن؛
پرپر زدم و سوختم ایوان ِطلا را...
حنیفا
-
[خوش آمدی ارباب ِقبیله]
.
نور میبارید از آسمان؛
گویی دستهای از ملائکه بال گشوده بودند و هبوط میکردند:
به کجا میروی جبرائیل؟...
به سوی حسین؟...
حسین؟...
مرا هم با خود ببر...
.
نور میبارید از گهواره؛
گویی خدا خورشید را از دل آسمان به دل قنداق آورده بود:
بال شکستهات را بگشا...
حسین، التیام بال توست...
تو آزاد خواهی شد به دست او...
.
نور میبارید از بالهایم؛
گویی نوزاد نهفته در پارچهی بهشتی،
با آن دستان کوچکش، شده بود شفابخش ِمن ِشکستهبال...
میگویند فطرسم،
اما بگذارید بگویم من آزادشدهی حسینم،
بخشودهشده به واسطهی دعای حسینم...
.
ارباب ِدلها؛
آمدی دنیا و شدی
گرمابخش ِدلهای سرد ِما،
شیرینی ِلحظههای تلخ ِزندگیمان و
آزادیبخش فطرس...
میلادت مبارك آقای ِنور (((:
#نوشته_قلبم
#آسمان_شعبان