حَنـʜᴀɴɪɴـین'🤍
شهیده رقیه محمودی✨
رقیه محمودی اصل فرزند ایوب در سال 1359 در روستای گوراوان واقع در شهرستان هریس از توابع استان آذربایجان شرقی به دنیا آمد. او سومین فرزند از خانواده ای پرجمعیت بود. قبل از او دو دختر دیگر به دنیا آمده بودند. پدرش کارگری ساده و شیفتهٔ امام راحل و مادرش زنی مومن و فداکار بود. در کودکی از روستا به شهر تبریز مهاجرت کردند، چون مدتی از سن مدرسه رفتن او گذشته بود، خواندن و نوشتن را در دورههای نهضت سوادآموزی گذراند.
از دورهٔ نوجوانی با شرکت در فعالیتهای بسیج مسجد وارد این عرصه شد و در کنار فعالیتهای مذهبی و پاسداری از ارزشهای انقلاباسلامی، به مطالعه پرداخت تا دریافتهای معنوی خود را کامل کند. پس از طی کردن دورهای به عنوان ناصح در بسیج، با گذراندن آموزشهای لازم به ضابطین قوهقضائیه در مرکز اجرایی بسیج راه یافت. او در اجرای حدود شرع و قوانین بسیار دقیق بود و در ارتباط با متهمان، نهایت مهربانی و توجه را داشت. چنان که پس از مدتی عطوفت و رأفت او در بین دوستانش معروف شد.
شهادت
سرانجام در ۲۴مهر ۱۳۷۶ در حالی که فقط هفدهسال داشت، به دست عدهای از زنان باند فساد در زندان شهر بر اثر خفگی به شهادت رسید.
- شهادت به روایت یکی از مجرمان
کاری که ما کردیم، هیچ جانوری در حق همنوعش نمیکند! مرگ برای ما کم است. من نمیدانم چه طور شد که آن شب آن اتفاق افتاد... من نمیدانستم که او مُرده! وقتی کار تمام شد، شهپر گفت: نترسید، هیچکس نبود.
اصلاً مثل سایر نگهبانها و مأمورها نبود. یک فرشتهٔ به تمام معنا بود. هیچ به آدمهای عادی شبیه نبود. یک دختر جوان در این سن و سال و این قدر آرام و خوشخلق و خدایی؟! ما پنجنفر بودیم و من نمیخواهم جرمم را سبکتر کنم. هر چه گفتنی بود، گفتهام... همهٔ افراد و قاچاقچیها و کسانی که بنا بود ما را پناه بدهند، با نام و نشانی معرفی کردهام. بپرسید میفهمید که همهشان از آدمهای شهپر بودند. اما به این ماه مقدس به این روزهای عزیز قسم، نقشهٔ کشتن او را شهپر از پیش کشیده بود! یعنی خودش را آماده کرده بود که اگر مقاومت کرد، خلاصش کند.
آن شب وقتی به نماز ایستاد و ما هر چه منتظر شدیم دیدیم از خواب خبری نیست، به طرفش رفتیم. میدانستیم نگهبانها بی هوشاند. قفل در را هم یکی از بچهها باز کرده بود. من ناله کردم و تظاهر کردم دلم به شدت درد میکند. برایم آب داغ نبات آورد. داشت دنبال نگهبان میگشت که ریختیم سرش، خواستیم دست و پایش را بگیریم. او حسابی مبارزه میکرد. از دختری به آن سن و سال آن همه زور باورکردنی نبود! بعدش هم بعید نبود که شروع کند به داد و فریاد زدن... اما قبل از این که ما کاری بکنیم، شهپر گلویش را گرفته بود و روسری یکی از بچهها را توی دهانش تپانده بود! او به شدت دست و پا میزد تا گردنش را از دست شهپر خلاص کند. من هم بهش اشاره کردم که اگر بیشتر گلویش را فشار بدهد، خفه میشود.
شهپر مثل دیوانهها شده بود. صورتش از خشم و تقلا کبود شده بود و دندانهایش را به هم فشار میداد! فریاد خفهای سر ما کشید که نگهش داریم. سه نفر با او روی زمین افتاده بودیم و دو نفر هم با پا به او لگد میزدند. من سعی کردم او را محکم نگه دارم. اما با شنیدن صدای شکستن استخوان گردنش دستهایم شُل شدند!
او یکدفعه بیحال و بیرمق شد. همهمان از هیجان و ترس میلرزیدیم. (متهم همراه با هقهق و فریاد، گریه میکند.) خدا ما را نمیبخشد! او به ما بدی نکرده بود، هنوز یکتکه از شیرینیهایی که او روز قبلش به مناسبت ولادت آقا برایمان خریده بود، در جیبم است. نمیدانم چرا نگهش داشتم. نه قادر بودم دور بیندازمش، و نه توانستم آن را بخورم. چرا این کار را با ما میکرد؟! آن قدر محبت، آن قدر احترام... او که مجبور نبود با آشغالهایی مثل ما خوب تا کند. نه کسی میدید و نه برای کسی ارزش داشت. چرا این کار را کرد، چرا؟
۵ مهر ۱۴۰۲
۵ مهر ۱۴۰۲
۵ مهر ۱۴۰۲
هدایت شده از گاندو
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📲💭
هر آنکس که دارد روانش خرد
سرِ مایهی کارها بنگرد☝️
#روح_الله_زم
#فصل_دوم
#گاندو
🇮🇷@ganndo
🇮🇷@ganndo
۵ مهر ۱۴۰۲
جایی خوندم که شهید چمران میگه:
من سختترین کار زندگیام، درس خواندن است!
از درس متنفرم!
اما چه میشود کرد که این درس خواندن تکلیف من است و قطعاً همه تکلیفهای انسان سخت و طاقتفرساست.
پس من برای مبارزه با نفسم، میجنگم و درس میخوانم و این تلخی و سختی را تحمل میکنم تا تکلیفم را انجام داده باشم...
#درس_با_شهدا
۵ مهر ۱۴۰۲
اون مهندسی که این همه درس خوند و کنکور و تست و دانشگاه و علوم مهندسی و.. رسید
به امروز که موشکی بسازه و بازوی ولیفقیه رو قوی کنه...
که هر کسی ولیفقیه رو تقویت کنه، مسیر تحقق حکومت اهلبیت رو تقویت کرده و این مثالی هست برای «درس خوندن برای خدا و امامزمان»
۵ مهر ۱۴۰۲
۵ مهر ۱۴۰۲
"💭استاد پناهیان:
اگر یک وقت دیدید از درس خواندن،کار کردن،کار در خانه یا هر فعالیت دیگری خسته میشوید
و زود حوصلهتان سر میرود بدانید دارید آن کار را بدون مسئولیتپذیری انجام میدهید!
#بدونتعارف
۵ مهر ۱۴۰۲
۵ مهر ۱۴۰۲
۵ مهر ۱۴۰۲
هر کدوم از ما یک خمینی
در درونِمان داریم که باید
در بیرون خودش را نشان دهد
هرچه وسعت درونتان بزرگ تر
باشد میزان اثرگذاری تان وسیعتر..
هرچه بیشتر قلبتان را فتح کرده باشید
قلب های تشنهی بیرون را بیشتر فتح میکنید..
۵ مهر ۱۴۰۲
۵ مهر ۱۴۰۲