«خوشا پر کشیدن، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی!
آه! این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند.»
احمد شاملو.
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وآنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشمم فروماندهست در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردونسای را اندیشه از سیلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بستهایم
ورنه این صحرا تهی از لالهٔ سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بیما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوهٔ صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه میجویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بیپایاب نیست
شاعر/رهی معیری.
این زخم خورده را به ترحّم نیاز نیست،
خیر شما رسیده به ما؛ مرحمت زیاد!
فاضل نظری.
نگاهَت را تماشا کردم و تو هرگز نفهمیدی و من از اون لحظه تا به الان در خماری چشمانت گم شدم.
هی بوسه نزن با هیجان گوشه ی لب را
یک لحظه رعایت بکن آداب ِادب را
دندان به لبم می زنی انگار شبانه
پاتک زده ای قسمتی از باغ ِرطب را
گرمای لبت روی لبم در نوسان است
بالا نبری در تنم اندازه ی تب را
با آتش ِبرخورد ِلبت با رگ ِگردن
بر هم زده ای رابطه ی مغز و عصب را
از بس که میان ِدو لبم جای ِکبودی ست
انگار که "داعش" زده استان ِ"حلب" را
دیشب که سراسیمه تو را گاز گرفتم
حال آمده ای نقد کنی عین ِطلب را
اینگونه که در اول ِشب بوسه گرفتی
ای وااای...خدا خیر کند آخر ِشب را
در شبي پر ستاره و آرام دختري در عذاب مي ميرد
دختري در عذاب تنهايي غرق در التهاب مي ميرد