یکی از عارفان شنیدم که در میان مردمان شلوغینشین نشسته بود و در حلقهی دوستان و خلق گرم گفتوگو میکرد. ناگاه شاهی از دیاری دور نامهای به او فرستاد و گفت: مرا با خلق، انس و الفتی نیست و از تنهایی در این کویر خشک ملولی بر دل نشسته است. اگر مرا در این خلوتم شریک گردی و زمانی از شلوغی و صحبت مردمان بکاهی، دل را نشاطی دیگر خواهد شد. عارف پاسخ داد: ای شاه بزرگوار، ما را با خلق خدا آرامشی نیست و تو را با خود خلوت نمانده. من در میان غوغای دنیا نوای دل یافته و تو در سکوت خویش به بیقراری رسیدهای.
«من دیگر کنترل امواج را در دست ندارم…
من، قایقی شکسته، در آسمانهای زهرآگین شناورم.»