— اولین بار که دیدمش ؛ از نگاهش نور چکه میکرد و ماه در سیاهیِ چشم هایش شناور بود .
و از آنجا من به این باور رسیدم که " او گونه ی انسانیِ ماه است "
+اگر روزی دوباره دیدمت و باهم در همان کافه همیشگی چای خوردیم، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت...
«وقتی که زندگیِ من دیگر چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیکتاکِ ساعتِ دیواری دریافتم باید، باید، باید، دیوانهوار دوست بدارم»
فروغ فرخزاد
یکی دیگه از دیالوگای درخشان فرندز وقتیه که راس از ریچل واسه خیانتی که کرده عذرخواهی میکنه ریچل میگه:
«متاسفم نمیتونم ببخشمت آخه تو تنها کسی بودی که باور داشتم هیچوقت بهم آسیب نمیزنه.»
و چه آدمهایی که ما هم توی زندگیمون داشتیم که دربارهشون اینجوری فکر کردیم اما بدترین آسیبها رو ازشون دیدیم.