شما نمیتوانید دیگران را مجبور کنید رفتار درستی داشته باشند، اما میتوانید کاری کنید آرزو کنند که کاش رفتار درستی داشتند.
میدانی میرایِ عزیزم؟
آدمها میﺭوند و خاطرات باقی میمانند، زمزمهﻯ حرفهایشان باقی میمانند؛ اما آنها هیچ شباهتی به رفتار و حرفهایشان ندارند.
هدایت شده از Notebook
عزیز من،آنچه به من گفتی و از شنیدنش بسیار رنج کشیدم،روزی از کسی که دوستش داری خواهی شنید.
شاید آن لحظه که قلبت ناگهان میسوزد،مرا به یاد بیاوری.
فردا همهچیز تغییر میکند ، فردا . . ناگهان در مییابد که فردا نیز همین گونه خواهد بود و پس فردا و تمامِ روزها . . همین فکر سبب مرگ انسان میشود و چون ما تحمل آن را نداریم ، ساکت میمانیم یا اگر جوانیم جمله های بی سر و ته به هم میبافیم . . !
-آلبر کامو
نمیدونم میفهمید چی میگم یا نه، اما شده تاحالا احساس گم شدگی کنید؟ انگار که سعی کنید بین یک شهر بزرگ یه نفرو پیدا کنید. توی شهر شلوغ، پر از بوق ماشین، پر از دود و پر از آدم، پر از حرف پر از عقیده، میگردید یه چیزی رو پیدا کنید. یک چیزی که برای شماست و متعلق به شماست. همون چیزی که شمارو زنده نگه میداره و باعث ميشه این چندین میلیارد آدم همه باهم متفاوت باشن. میفهمید؟ احساس گم شدگی. انگار که نتونید خودتون رو پیدا کنید. اصلاً من کی هستم؟ میتونم بگم من خودم هستم؟ آیا دیگران بخش هایی از من رو نساختن؟ آیا این کاری که میکنم رو از اون آدمی که همه فکر میکردن آدم باحالیه تقلید نمیکنم؟ من کی هستم و به کجا تعلق دارم؟
-او