حسی که مدتها ذهنش را مشغول کرده بود -اینکه از همهچیز در زندگی جا مانده است- ناگهان بر سرش فرو ریخت و او را از پا درآورد. او هیچ کاری نکرده بود، در هیچ چیزی موفق نشده بود، هیچ دستاوردی نداشت و بر هیچچیزی پیروز نشده بود. هنرها او را وسوسه کرده بودند، اما شهامت آن را نداشت که تمام عمرش را وقف یکی از آنها کند و از لجاجت سرسختانهای که برای موفقیت لازم بود، بیبهره بود.
هیچ موفقیتی او را خوشحال نکرده بود و هیچ شوری نسبت به زیبایی، او را به اشرافیت و بزرگی نرسانده بود.
هدایت شده از ㅤ𝐻𝑎𝑟𝑣ㅤ
امیدوار هستم سال جدید احساسات جدیدی برایم بیاورد, امیدوارم این حس که تنها هستم با من به سال جدید نیاید. نیست و نابود شود. جای خودش را به خوشحالی بدهد و بگذارد فراموش کند چه کسی هستم.
هدایت شده از چمنهایبلند دشتهرسیلیا.
فصل های ناگفته تاریخ وقتی هیتلر کوکائین میزد و مغز لنین جابجا میشد.″
چه استعداد عجیبی داشت، همیشه میتوانست همهچیز را جمع و جور کند و ببندد و برچسب بزند به کناری بگذارد و فراموشش کند و چقدر عاشق این اخلاقش بود، شعورش، سرزندگیش و تواناییاش در دور انداختن همه آنها و بهتر تشخیص دادن روند مسائل.
اگر فقط میتوانستم افکارم را کنار بگذارم، بهتر میشد. افکار از هر چیزی بیمزهترند. حتی بیمزهتر از گوشتِ تن. همینطور یکریز کش میآیند و مزهٔ عجیبی به جا میگذارند. تازه کلمهها هم هستند؛ توی افکارند، کلمههای ناتمام، طرحی ناقص از جملاتی که مدام تکرار میشوند.
— ژان پل سارتر