اکنون، چنان بخش بزرگی از آگاهی یکدیگر شده بودند که هیچ یک از آن دو نمیتوانست تصور کند که این آینده را از دست بدهد؛ آیندهای که چنان عینی میشد تجسمش کرد که گویی همینجا حاضر است.
نمیدونم چرا ولی هیچ موقع واقعا نسبت به اتفاقاتی که برای بقیه میافته جدا ناراحت نشدم و همیشه فکر میکردم که خب سرنوشت شون این بوده دیگه...
ولی رختکن بازنده ها جوری میاد روایت میکنه زندگی هارو که سه روز میرم تو شوک بعد به این فکر میکنم این واقعا نمیتونه واقعی باشه`