تو میترسی چیزی رو از دست بدی
که هیچوقت برای تو نبوده،
هیچ چیز برای تو نیست، بجز این سفر
(مسیری که باید طی کنی)
پلکهایم به هم فشرده شدند
چشمهایم توان گریه نداشت
بدترین شکل شادمانی بود
دست در دست مرگ رقصیدن...
گفت: "شببخیر جان ِ من"
ولی بیشتر از بخیر بودنِ شب،
فکرِ اینکه جانِ او هستم
در من پروانه میشود و پرواز میکند..