مَحیا|Mahya
رفاقت من و شهید سید مصطفی موسوی برمیگرده به عید غدیر ¹⁴⁰⁰ که دختر خالم به نیت امام علی ¹¹⁰ تا تسبیح خریده بود و رویِ هر تسبیح عکس ِیه شهیدی بود یعنی ¹¹⁰ تا شهید . اولش مونده بودم بین شهید ابراهیم هادی و شهید هادی ذوالفقاری کدومو انتخاب کنم ؟ دوست داشتم یه شهیدی رو انتخاب کنم که بشناسمش بدونم چطوری شهید شده ؟ زندگیش چطوری بوده ؟ خالم که دید نمیتونم انتخاب کنم گفت برو وضو بگیر بیا چشمتو ببند یه تسبیح بردار هر شهیدی افتاد یعنی میخواد پیشت باشه ، چشممو بستم نیت کردم و شهید سید مصطفی موسوی افتاد . وقتی که کتاب زندگینامه شهید رو خوندم رفاقتم با این شهید شروع شد . خیلی جاها کمکم کردن خیلی جاها دستمو گرفتن خیلی شبا اون تسبیحو دستم گرفتم گریه کردم درد و دل کردم و همیشه احساس میکنم هوامو دارن . دیروز برای اولین بار رفتم گلزار شهدا و اولین کاری که کردم رفتم سر مزار ایشون و خیلی حس ِ
قشنگی داشت احساس میکنم تموم غم و غصه هام همونجا چال شدن و روحم سبک شده :))
- بماند به یادگار از اولین گلزار شهدا .
۱۴۰۵/۵/۲۲
نشد دیگه باید میرفتم ، موندن من چیزی رو درست نمیکرد ، بعضی وقتها همین میشه همه وجودت میخواد بمونه ، دلت گیر کرده ، حتی اگه بمونی حالت بهتره ، ولی باید جمع کنی بری طوری بری که انگار هیچوقت نبودی و هیچ راه برگشتی نداشته باشی ، من هم باید میرفتم انگار هیچوقت نبودم :) 💔
مَحیا|Mahya
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی ! تو بمان و دگران وای به حال ِدگران . . .
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی ِتو لیکن عقبِ سر نگران