قهوه چشم خمارت کم مرا دیوانهکرد ؟
لعنتی سرمه کشیدی ، شهر شد دارالجنون .
مثل نقش قاب مجنونیم و لیلا پیش هم
ریش میآید به تو ، چادرِمشکی هم به من
هندِ ابرو ، چینِ گیسو ، رومِ رخ ، ایرانِ دل
تا تو دنیای منی کشورگشایی میکنم . . !
دوستش دارم ولی از ترسِ ریش و اخم او ،
در دلم جانا ، به لب حاجی صدایش میکنم ...