من از تلمیح بیزارم تو باید مال من باشی ؛
بیا تضمین اشعارم شو و در بیتها بنشین ..
به یاد کودکی افتادم و آن بی محلی ها ؛
تو که رد میشدی گلهای بازی بیشتر میشد ..
عاقبت معجزه شد آمدی و در بغلت خوابیدم
اسم این حادثه را شرحِ بهشتِ بدنت نامیدم
چادرت را سر کنی یک کوچه عاشق میشود
زن نگو ، دختر نگو ، دلبر گلابِ قمصر است .
سبز ، قرمز ، سرمهای ، فرقی ندارد رنگ ها
صورت تو روسری ها را چه زیبا میکند ..