eitaa logo
" Helen is here (?)
45 دنبال‌کننده
295 عکس
74 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آسمان صاف است و قرص ماه کامل. آز پنجره گشوده شده اتاق، سوزی استخوان شکن به درون اتاق می وزد و پرده حریر را وحشیانه به رقص در می آورد. در هجوم این سرما، نور ماه اندک ماه نیز به داخل می تابد و اتاق را روشن میکند. حالا که شومینه اتاق خاموش شده این نور تنها روشنایی است که دارم و همین نور بی جان کافیست تا نوک تیز و نقره ای خنجر بدرخشد. من در میانه اتاق ایستاده ام و او روی تخت نشسته. پشت به من. پرده های تختش جمع شده و همین امر موجب شده بتوانم ببینمش. میتوانم او را بنگرم که چطور با شانه های افتاده کنار تخت نشسته. او ضعیف به نظر میرسد و من قوی تر از همیشه. او در خود جمع شده و من بالای سرش ایستاده، در نزدیکای او ایستاده ام. با شانه های مطمئن. با کمری صاف و پاهایی استوار. آنقدر خنجر را محکم نگه داشتم که رد آن روی دستانم مانده. برخلاف انتظارم شروع به صحبت میکند. صدایش اصلا نمیلرزد. - باید میفهمیدم. ولی تو اصلا شبیهشون نیستی. همونطور که خودت میگفتی. نه او برمیگردد که مرا ببیند و نه من قدم به سمتش برمیدارم. تنها خنجر را بیش از پیش میان انگشتانم میفشارم. همه جا سکوت است. من هستم و او. گرچه دقایقی دیگر تنها من خواهم ماند. در اتاق او؛ بدون صدای نفس هایش. تا چندی دیگر بدن او نیز مثل هوای اتاق سرد خواهد شد. من او را خواهم کشت. اما حالا نه. اکنون اندکی وقت برای وداع داریم. - اون بهم گفته بود ولی باور نکردم. نزدیک تر میشوم. کنار او. بالاس سرش. برای اولین بار قد من بلند تر از قد اوست.
- باور نکردم هلن. من تو رو باور داشتم. سرش را بالا میگیرد و من ناگهان میشکنم. تنها برای لحظه ای میبینم که گریه کرده و بعد از آن با سر خوردن ابرها بر روی ماه، چشمان او از نگاهم پنهان میشود. با صدایی آرام میپرسد: «اومدی من رو بکشی؟» نیازی به پاسخ دادن نیست. بار دیگر که اتاق از نور سرشار میشود، دیگر نگاهش به من نیست. به زمین است. به بازی سایه ها بر کفپوش چوبی. همینطور که از جا بلند میشود نگاهش کشیده میشود به سمت خنجری که به دست گرفتم. دستم را اندکی عقب میبرم اما انگشتان سردش حصار میشود برای مچ لرزانم. دستم را اندکی بالا می آورد و آن را مچرخاند. برق خنجر کور کننده است. صاف است صیقلی. دسته اش را آنقدر فشرده ام که نوک انگشتانم سفید و کف دستان عرق کرده ام به سرخی گراییده. نگاهش را از خنجر میبرد و به صورتم میکشاند. - من رو بکش هلن. اینجا نفرین شدست. این سخنی بود که بارها زده بود. دستم را رها میکند و لب میگشاید محض سخن گفتن؛ گرچه چیزی جز فریادی عاجزانه از آن خارج نمیشود. دستانم به ناگه آنقدر شعیف میشود که دیگر نمیتوانم خنجر را از درون بدنش بیرون بکشم. انگشتان خونین ام از روی دسته ی خنجر سر میخورد و این اوست که مجبور است به تنهایی با خنجر فرو رفته در گوشتش کنار بیاید. همانطور که عقب میروم او را می نگرم که چطور انگشت حلقه میکند دور دسته خنجر، بلکه بتواند آن را بیرون بکشد. صدای فریاد آلوده به دردش اتاق را پر میکند. من ضعیفم و او ضعیف تر از من.
چانه ام میلرزد. می ترسم. و با شنیدن جمله ی: «لازم نیست قوی بمونی.» دیگر نمیتوانم. نمیتوانم سد مسیر اشک هایم شوم. وقتی بالاخره خنجر را پس میزند و جوشش خون را از زخمش میبینم، چشمانم را به سمت دیگر میکشانم. لباسش غرق در خون است. روی زمین زانو میزند و چهره مچاله میکند. زانو های من نیز تاب ایستادن ندارند. نه تحمل ماندن دارم و نه تاب رفتن. زمین غرق لکه های خون است و هوا آغشته به بوی آن. خون گرم از میان انگشتانش به آرامی سر میخورد. دستش را روی زخم میفشارد و با صدای لرزانی میگوید: «میدونستم یه روز میای سراغم ولی فکر نمیکردم تا این حد پیش بری.» ندایش در میان هق هق هایم گنگ به نظر میرسد. سرفه مانع از سخن گفتنش میشود. جوی خونی نرم از گوشه لبش سر میخورد و او دردمندانه خون بالا می آورد. چشمانش را به من میدوزد. مردمک هایش لرزان اند و حرف هایش تکه تکه. - فکر... میکردم... هجوم خون باز حرف هایش را میبرد. وقتی حرف میزند میبینم که دندان هایش غرق در این مایع سرخ اند. - فکر میکردم... دوستم... داری... هلن.. لحن صدایش مرا میکشد. وقتی نامم را به زبان می آورد قلبم سخت تر از قبل در سینه ام کوبیده میشود. خوب میداند که چقدر دوستش دارم. میدانستم نمیتوانم و باز هم شبانه برای پایان دادن به نفس هایش به اتاقش خزیدم. آگاه بودم و خنجر به سمتش گرفتم.
با این که بالاخره به آنچه میخواستم رسیده بودم اما اصلا احساس پیروزی نمیکردم. بالاخره اینجا بودم؛ اما به چه قیمتی؟ فلورا راست میگفت. حق با او بود. در مورد همه چیز. در مورد من. و حالا برای فهمیدن این قضیه دیر شده بود. او نفس نفس میزند و من اشک میریزم. حتی دیگر من را نگاه نمیکند. چشمانش به سقف اتاق است. میگوید: «دوستت دارم هلن.» و پس از آن چشمانش را میبندد. قطره اشکی از گوشه چشمانش میلغزد و پایین میرود. خودم را چهار دست و پا به او میرسانم. پایم میان دریاچه خون کف اتاق سر میخورد. وقتی به او میرسم حتی نمیدانم هنوز نفس میکشد یا نه. با گوشه ی لباسم صورتش را از خون پاک میکنم. دستانم صورتش را قاب میگیرند. - منم دوستت دارم. پاسخی نمیدهد. طنین ضجه هایم در فضای اتاق قالب شده. روی بدنش خم میشوم و سرم را روی قلبش میگذارم. زمزمه میکنم: «خواهش میکنم زنده بمون. به خاطر من...» ساعتی پیش از تصمیمم مطمئن بودم و حالا سرشار از پشیمونی. دیگر چه سودی داشت؟ و این حقیقت داشت من را میکشت. او دارد میمیرد. حق با فلورا بود...
- آرزوی ما دیدن شما در حسینیه بود، نه ایستادن جلوی یادبودی از حسینه.
از تماشای ظلم به ستوه اومدم
از تماشای درد عاجزم
این بی عدالتی‌ها منو خسته کردن
خیلی سعی کردم ازش فرار منم. هر طور که شده. ولی شکست خوردم