دلم تنگ شده برای وقتی که میشستم زیر بارون و رقص باد بین برگای بید مجنون عزیزمو تماشا میکردم :))
دیروز بعد از مدتها نشستم و ادامه رمانمو نوشتم. حقیقتا خیلی دلم براش تنگ شده بود :))
خیلی وقته که دیگه مثل قبل نیستم. منی که نمیتونستم یه روز بدون نوشتن زندگی کنم حالا خیلی وقته که رهاش کردم
حس میکنم همهی شخصیتا - رزیتا، اریک، ویولتا، هلنا - منتظرن که من برگردم